ناخاطرات (27)
ناخاطرات ( 27 )
ديروز برحسب اتفاق ، ناهار ، مهمان دخترم ، فريبا شدم . به آنجا رفته جوابيه محضردار را به دادگاه را تحويل داده در راه ايستگاه اتوبوسواحد پياده مي رفتم كه زنگ زد قرار است مادرش نوه هاي دوقلو را به پاگشايي بياورد . نمي دانم اين رسمي قديمي است يا از مد هاي بعد از انقلاب . بهرحال لازم ديدم خود هم حضور داشته باشم .پريروز اين برنامه در خانه بالداناي برپا شده و پس پريروز در منزل حميرا پياده شده بود .فی الواقع خيلي شانس آورده به برنامه هاي اخير رسيده بودم . روزي كه مي گويند بايد همين باشد . ما شاء الّله! قزاقها هم مي گويند تقدير را تدبيرنيست . بر خلاف مشيّت الهي هيچ كاري به انجام نتواند رسيد . نوه ام آراي را نگاه مي كردم كه مادرش به بازار رفته و ديگر نوه هايم مي خواستند به نحوي سرش را با بعضي چيز ها گرم نگه دارند . در عمل او را بازي مي دادند تا به علائق خود برسند .امّا آراي طبق آراي خود كار مي كرد . مشغولياتش را شخصاً بر مي گزيد . بايد مواظبش بود تا پس نيفتد يا چپه نگردد. قصّه اسمعيل ( ع ) بياد افتاد كه پدرش ، ابوالانبياء ،حضرت ابراهيم ( ص ) ، او و مادرش هاجر را در بيابان برهوت لم يزرع به امان خدا رها ساخته بود . هنگامي كه نوزاد از تشنگي بي تابي مي نمود مادرش بود كه في مابين تپه هاي صفا و مروه در پي آب مي دويد و سعي مي نمود مسأله را حل كند . هفت بار اين دور طي شد و چيزي بدست نيامد . طفلك كه از شدّت تشنگي پاي برشنهاي داغ مي كوبيد با دست و پا زدنهايش چشمه اي را بجوش آورده كه از فيضان بي پايان آن تاكنون حجاج را سيراب مي سازد. لبّ كلام اين است كه پروردگار گيتي اين پديده گسترده را چنان سامان داده كه هيچ مخلوقي از نتايج تلاش هايش محروم نماند و به همان بهره شايسته اش دست يابد .يعني هركس روزي خود را كسب كند. نه مي توان از ديگران توقّع بي مورد داشت و نه بايد سايرين را مرهون منّت هاي خويش ساخت تا از ما بتي پديدار گرديده شرك رواج يابد. اين روزها كه حتّي اعراب به اصطلاح سوسمارخوار هم برعليه قهرمان سرخود ضدّاستعمار و استثمار سر به طغيان برداشته اند ، دم از ناجي مردمان بودن زدن و سيطره جويي كردن حركتي بر خلاف جريان روزگار و در واقع ضد روند افرينش به نظر مي آيد.گويا تجربيات بشري نيز به همين نتيجه منجر شده كه حكومت ها بايد دست از تصدّيگري امور اقتصادي بردارند و بگذارند شهروندان با مشاركت در امور اقتصادي ، اجتماعي ، فرهنگي و سياسي كشور سرنوشت خود را رقم بزنند . تراكم مداخلات دولت علاوه سرطان قدرت آن كه حقوق ملّت را حيف وميل مي كند ، آنان را روزبروز مستضعفتر خواهد نمود . آسيب پذيري آحاد مردم به افسردگي و نهايتاً اضمحلال مملكت خواهد كشيد .به قول ملاي رومي : « از قضا سركنگبين صفرا فزود ». بعد از گريز به صحراي كربلاء ، برگرديم به اصل مطلب :حال و روز نوه هايم از فريبا را از مقدّرات ربّاني است .وقتي كه خواجه مراد برحمت ايزدي پيوست كوهي از مشكلات بر دوش خانواده اش افتاد . خانم در عزاچنان زار مي زد كه انگار همه اميد ها بر باد رفته بود . حاج اسكندر در استامبول آرميده بودبي آنكه وكالتنامه خانه اش به نام دامادمان عملي شده باشد.مجبور شديم دعواي به طرفيت بقيه ورثه به خواسته انتقال موضوع وكالت مزبور به نفع خواجه مراد اقامه كنيم كه به علت اقامت آنان در تركيه تبادل لوايح و اخطاريه هاي مربوطه با معطلي طولاني انجام مي شد . تازه بعد صدور حكم اوليه و ابلاغ آن به محكوم ٌعليهم نيز كه بالأخره به قطعيت رسيد ّ ،لازم بود جهت اجراي آن بازهم از ايشان دعوت به عمل آيد . اخطاريه هاي كذايي به نشاني مشارٌ اليهم ارسال ولي عليرغم پيگيري جوابي نيامد . در اين حيص وبيص خواجه مراد هم جان بجان آفرين تسليم كرده است . حال، دخترم فريبا مانده است و سه دخترش . كوچكتر از همه ايليا خيلي دلتنگي بابايش را مي نمايد . دومي ياسمن در دبيرستان مي خواند . بزرگترينش دانشجوي دانشگاه منابع طبيعي گلستان است . اعصاب همه اينها از كاغذبازي دادگاه ، ثبت اسناد و وزارت امورخارجه خورد خاكشير است . من يكي حالم شايد از بقيه بدتر باشد . قبل از اينكه به خانه فريبا بيايم آخرين تسويه حسابها را با امور حسابداري كانون وكلاي دادگستري گلستان با اصدار چهار فقره چك مدّتدار به مبلغ پانصد و اندي تومان بابت 4 درصد حق كانون وكلاي دادگستري مركز از در آمد فرضي سال قبل انجام دادم تا از اول سال جاري در شمار بازنشستگان كانون مذكور قرار گيرم .
بعد از ظهر كه به خانه آمدم ، كمي با كامپيوتر مشغول شده سري به اينترنت زدم . نماز شام مادرم از خانه قاطار آمد . نمازمان ذا خوانديم . خانم و عروس هنوز برنگشته بودند . مادر خبرشان را از من گرفت . جريان را گفتم . دل مادر حسابي پر بود . با عصبانيت پرسيد مگر من اينجا قاقم كه اصلاً در جريان قرار نمي گيرم ؟ بهتر است به طور كلي به منزل قاطار نقل مكان كنم . من كه از او هم پكرتر جواب دادم تو بمان كه من هم داخل آدم نيستم . كدبانو خود مختار است و هر چه صلاح بداند انجام مي دهد . در حاليكه ميزان معتنابهي از مخارج اين خانواده از دسترنج خانم تأمين مي شود دست به اصطلاح من مرد زير چكشش بوده خطم را نمي خواند . چنان هم كفرم در آمد كه به اين دهر و زمانه هر چه بر زبانم آمد روانه كردم . به فكر افتاده ام مثل خواجه احمد يسوي ، پير تركستان ، با رسيدن به سن پيغمبر ( ص ) ، به زندگي بر روي زمين ادامه نداده ، خلوت اختيار كرده انزواطلب شوم . به عبارت ديگر زندگي جاري مرا هم از خود مأيوس و افسرده ساخته است . فقط ياد اين كلمه قصار كه نااميد شيطان است. شخص مرا از عمل به ايده كذايي منصرف مي دارد. استغفرالله واتوب اليه !