حكمت ( 37 ) يسوی

 

دیده نمناک ، دل غمناک ، الم بود بر جانم

چه می باشد علاجش ، نمی دانم ، ای دوستان

در حسرت و ندامت سر شک من می بارد

چه راه باشد فرارش ، نمی دانم ، ای دوستان

علامت ها گونه گون بگشته اند هویدا ،

جراحتها در دلم بگشته اند بس پیدا ،

فراغتی نباشد یک لحظه هم در دنیا ،

چه می باشد علاجش ، نمی دانم ، ای دوستان

بهر خدا  باید که یتیم مانند اولادم ،

یا درغربت بگذرم از جان و از اموالم ،

تنها شده در صحرا همچو غازی من نالم ،

چه می باشد علاجش ، نمی دانم ، ای دوستان

چون عباد خاصّ او شبها قایم بمانم

یا اینکه من با همّت روزها صایم بباشم

یا که خوانده ربّم را شبها آرام نباشم

چه می باشد علاجش ، نمی دانم ، ای دوستان

تخم عصیان بس کشتم ، اندک بکردم طاعت

زمستان و تابستان عمرم گذشت در غفلت

مرغ جانم نزدیک است پر بزند پر سرعت

چه می باشد علاجش ، نمی دانم ، ای دوستان

بنده خدا ، خواجه احمد ، در خدمتش جان دهد

دهقان باید شخم زده به مردمان نان دهد

باید نمی ببارد تاغنچه ای باز شود

چه می باشد علاجش ، نمی دانم ، ای دوستان