گفتمان بيست و ششم آباي
گفتمان بيست و ششم
قزاق ما اگر اسبش كه به مسابقه گذاشته ، پيش از همه بيايد ، پهلوانش كه به كشتي گذاشته ، همه را زمين بزند ، پرنده شكاريش صيد را بچنگ آورد ، سگ تازيش زودتر از بقيه به شكار برسد ، ديوانه وار خوشحال مي شود . نمي دانم آيا برتر از آن فرحي دارد ؟ احتمالاً هم ندارد ! اينهمه شادماني در ميان قزاقها بخاطر برتري هنر يك حيوان ، يا افتخار غلبه ديگري مگر رواست ؟ آنكه سبقت برد ، گرفت يا زمين زد ، خودش نيست يا فرزندش نيست . اينهمه يعني قزاق غير از قزاق دشمني ندارد ، خوشحالي از چيزي ناقابل همچون انجام كاري بزرگ و در پي رنجاندن ديگران بودن . آزردن ديگري از لحاظ شرع حرام ، در زندگاني زيانبخش و بر خلاف عقل است . چرا آزار بيهوده غير را بخت شمرده و خشنود مي شود ؟ برعكس ، آن آزرده خاطر چرا چنان احساس حقارت مي كند ؟
اسب تيز تك چيزي است كه گاهي دست آن قوم و گاهي دست اين قوم خواهد بود . پرنده تيز چنگ نيز ، سگ چابك نيز ، چيزهائي است كه گاهي دست آن وگاهي دست اين خواهد بود . جوان زورمند هم مگر هميشه از يك قوم ظاهر مي شود ؟ گاهي از آن قوم و گاهي از اين قوم در مي آيد . اينهمه را آدم باهنر خود نساخته است . آنكه يكبار سبقت گرفت و يكبار زمين زد ، هميشه پيش و هميشه برنده نخواهد بود . با دانستن اينها ، چرا همچون كسي مدفون يا رسوا كه عيبش عيان شده باشد شرمسار و تحقير مي گردد ؟
حال از تفكر در مورد اين امور مي توان فهميد : قوم نادان از آنچه نبايد خوشحال شد شادمان مي شود ؛ همچنين وقتيكه خوشحال مي شود نمي داند چه گفت ، چه نگفت و چه كرد ، ديوانه گرديده دچار نوعي مستي مي گردد . شرمسارانش نيز از آنچه نبايد شرم داشت ، شرمنده مي شوند و از امر شرم آور شرم نمي كنند . همه اينها اثر جهالت و حماقت است . اگر اينهايشان را بگوئي ، برخي قبول مي كنند كه « راست است ، درست است . » . آن را باور مكن ، فردا او نيز يكي از همانها خواهد شد . حتي اگر قلبش مطمئن گرديده يقين كرده باشد ، مثل حيوان نمي تواند عادت اوليه اش را ترك كند ، تن به لاقيدي داده هيچكس نمي تواند او را متوجه كرده و منع نمايد . هر بدي هم كه باشد ، قزاق اگر عادت كند ، از آن خويش از ترس يا دم مرگ دست ميكشد ؛ وگرنه كسي را نخواهي ديد كه از سر عقل و بخودي خود خلاف بودن آنرا پذيرفته ترك كند .
*******