ناخاطرات ( 26 )
ناخاطرات ( 26 )
ديروز صبح در دو مراسم عروسي حضور بهم رسيد . هر دو در قزاق محلّه . دامادها نوه هاي حاج شرعي كرپه و بهمن قره توقه اند . خدا بيامرز شرعي فرزند آراز محمّد ، از مهاجرين اوّليه قزاق بود كه تضييقات ظالمانه رژيم توتاليتر كمونيستي امثال او را به ترك وطن آباء و اجدادي و پناه آوردن به رضاخان قلدر وادار كرده بود . آري به قول معروف در جهنّم مار هايي هست كه اهل دوزخ از دستشان به اژدها پناه مي برند . باري آدميزاد كه گاهي به ربّ العالمين هم ان قلت دارد ، تاب هيچگونه اكراهي را ندارد . حكومتهاي تمامت خواه ولو اينكه در پي اخسان به مردم باشند نمي توانند باب ميل همه رفتار كنند . از آنهاصرار و از اينها انكار تا كار به شورش و يا افسردگي كشد . مي گويند اتحاد جماهير شوروي سوسياليستي جهت برنامه ريزي از كارشناسان زبده اي برخوردار بود كه در دنيا لنگه نداشتند . اما آن نظام بالأخره چنان از هم پاشيد كه دشمنانش هم از آن دستپاچه شدند . اولياء امور جمهوري اسلامي ايران هم گويا گوشي دستشان آمده كه بايد مسائل مبتلابه را با جلب مشاركت عموم ملّت حل و فصل كنند . حاج ابوبكر بايبوز حكايت مي كند يكي با عزرائيل تعارفي داشت و از او قول گرفته بود قبل از اجل اورا بي خبر نگذارد . ملك الموت هم قبول كرد . مدّتي سپري شد و بنده خدا بي خيال زندگي مي كرد . يكباره ديد پيك اجل بسراغش آمده است . با حيرت پرسيد مگر قرار پيشاپيش هشدار بدهي ؟ حضرت عزرائيل فرمود آيا نديدي كه دوستان ، آشنايان و همسايگانت از دنيا رفتند ؟ فكر نكردي با موت هر يك از ايشان فرصت توبه از تو هم فوت مي شود ؟ اين شتري است كه جلوي همه خانه ها مي خوابد . حضرات هم بهتر است تغييرات زمانه رصد كرده به اقتضاي شرايط موجود در سياست مملكت اصلاحات لازم را معمول فرمايند وگرنه فرصتها مثل ابر بهاري از سر مي گذرد . آراز محمّد آخوند شخصي فرهيخته بود كه علاوه بر اطلاعات فراوان از علوم حوزوي مراكز علم و فرهنگ شرق و غرب ( دهلي و استامبول) را ديده زمينشناس خبره اي بود كه منابع نفت وغيره را مي شناخت . وليكن ، شايد ، همين گستردگي مطالعاتش اورا از تحولات روزگار كه به نفع الحاديون پيش مي رفت ، غافل ساخته بود تا بتواند در قبالشان موضعگيري مناسب بعمل آورد . ناگهان متوجه شد كه ديگر نمي تواند حتّي بيطرفي هم اتّخاذ كند . ناچار هجرت اختيار مي نمايد . آمّا دشمن غذار دست بردار نبود و شد آنچه نبايد . جاسوسان كمونيست با توطئه اقوام آن مرد اورا دزديده و در عشق آباد اعدام كردند . معهذا هنوز مدفن او نامعلوم مانده است . از اعقاب او آقايان « ه بجان » و شرعي همين پارسال و پيرارسال از دنيا رفته اند كه ديروز جشن عروسي نوه ايشان بود . لازم مي نمايد، قصه زندگي رجال قوم ( بقول قزاقها ، شجره ) در مناسبت هاي مربوطه مورد ملاحظه قرار گيرد تا بدانيم « از كجا آمده و به كجا مي رويم » .سالگرد مرگ مردان طايفه ، نه فقط براي عزاداري بلكه فرصتي جهت ارزيابي احوال بازماندگان است . بيهوده نبود كه اين مراسم علاوه بر ختم قرآن و اهداي ثوابش به ارواح رفتگان توأم با مسابقات كشتي ، اسبدواني و مشاعره برگزار مي شد . با مقايسه اي سردستي مجبوريم اقرارنماييم كه حدّاقل اين خاندان از لحاظ علمي و فني چندان پيشرفتي نداشته است . نه عالم فقه ويا پير عرفان دارند و نه در هنر و صنعت فعاليت چشمگيري ابراز داشته اند . البتّه قصد انكار دست آورد مشارٌاليهم وجود ندارد بلكه مي خواهم بگويم كه توقع بيشتري از ايشان هست .درواقع فرصتهاو امكانات در منازعات بيناقومي ضايع شده و اين خود معلول عدم شناخت تحولات دوران جديد است . همين قضيه آدم ربايي موجب اختلافات مزمن بين دو طايفه موُنگال و جمني شده بود كه به مرور زمان مخصوصاً برنسل جوان بلااثر شده است . اين امر را مي توان نتيجه تعليم و تربيت جديد دانست كه از يك طرف تعسبات شديد قومي را از ميان برده و از طرف ديگر آداب و رسوم خاصّ اقوام گوناگون را در معرض نسيان قرار داده است .با پيروزي انقلاب اسلامي ايران كه نظام مستبد سلطنتي را برانداخت انتظار مي رفت بهمراه مذهب تشيّع ديگر مذاهب نيز مورد حمايت واقع شده فرهنگهاي گوناگون هم پشتيباني گردند . متأسفانه زبان ، آداب و رسوم قزاقها به همراه اعتقاد ديني آنان رو به ضعف نهاده زمينه انحرافات خطرناك بوجود آمده است . حال آنكه مي بايست با تقويت مباني اصيل ديني و فرهنگي چنان نسلي از اين پناهندگان به اين سامان بار مي آمد كه هنگام مراجعت به قزاقستان نمونه بسيار جذابي به رهاشدگان از ستم الحادي ارائه بدهند تا هرچه بيشتر مجذوب اسلام گردند ؛ نه اينكه مرجوعين قزاق بشمار آيند كه هدفي جز مفتخوري ازسفره گسترده رئيس جمهور فعلي قزاقستان در راستاي جذب همخونانش ندارند . البتّه مقام مذكور نظرش به كساني است كه پاي از خط مشي لائيك وي بيرون ننهند . صرف نظر از مراتب ياد شده اين هم قابل عنايت است كه آقاي نظربايف سرمست از بيست سال رياست بي رقيب بر كشور مزبور ،در آستانه انتخابات خارج از نوبت رياست جمهوري آن رسماً با حجاب زنان و دختران در مراجع عمومي اعلان مخالفت نموده است .از اين خبر چنان متأثر گرديم كه بلافاصله چند بيت ذيل را به عنوان نظرم به منبع آن ( ايراس ) ارسال داشتم :
حجاب بود حقّ زن ،
تا نبرند سوء ظن .
بددلان كج خيال ،
كه مي كند بيع تن .
نظربايف فروخته ،
دين بدنيا ، بيوطن .
نه دنيايي زان خويش ،
بلكه مال پرفتن .
بگذريم از اينكه در همين عروسي ئزجان كرپه دو نكته را مطرح مي كرد . يكي ملانقط بازي هاي بعضي دينبازان كه با ايرادهاي بي اهميت – مثلاً ريش زدن و سربرهنه بودن – خودنمايي مي كنند . جدي و شوخي اين را هم اضافه مي نمود كه يك ارمني و مسلمان بسيار صميمي در جهنم نيز هم سرنوشت ميشوند و منباب دوستي جاهاي خاص خود را معاوضه مي كنند . مدتي بعد از همديگر خبر گرفته وهر كدام از وضع خود مي گويند . مسلمان مي نالد كه واي از دوزخ شما كه همه چيزش مرتب است . هيزمش تر نيست و آتش هميشه روشن و سوزان است ؛ بسكه مأمورانش به وضايف خود آشنا بوده كل وسايلشان مرتب است . در حاليكه جهنم مسلمين بسيار نامرتب بوده يكروز هيزم ندارد و روز ديگر آتشش خاموش مي ماند كه خود فرجي است . بس لطفاً بيا به جهنم خودت !لطيفه ديگر از قول نوه ئزجان نقل مي شد كه با همه خردسالي اشتباهات دستوري زبان مردم را مسخره مي كند .
عروسي دوّم در خانه آقاي بهمن قره توقه بود كه خودش بستري است . بنده خدا پس از يك عمر سلمانيگري مجبور شده بود با جمع آوري كارتون و مقوا از كوچه و خيابانهها كمبود درآمدش را جبران نمايد . بالأخره از پا افتاده بود . يكبار در آق قلا به آرايشگاهش مراجه كرده بودم تا صورتم را اصلاح كند . بعد از كوتاه كردن مويم ، سبيلم را زد ولي خاضر نشد ريشم را بتراشد . هرچه اصرار كردم بخرجش نرفت . مي گفت تراشيدن ريش بر خلاف سنّت است . چاره اي نماند جز اينكه از آنجا تا خانه با قيافه كذايي آمده با تيغ ريشم را بتراشم . نكته اين است كه نامبرده در شمار اولين جوانان قزاقي بوده كه اجباراً به مدرسه رفته عضو سازمان شير و خورشيد شده و به خاطر ظرافت سيمايش در نمايشهاي مربوطه با البسه و گريم زنانه شركت داده مي شد . عاقبت كار را ببينيدكه دست پرورده رژيم متجدّد رضاخاني دستش نمي رفت ريش گسي را تيغ بزند !
امروز صبح هم در يك عروسي همت آبادي ( دختر وهاب آقبوتا ) و صدقه براي والدين كوپپاش در قزاق محله حضور يافتيم . در مجلس اوّل بحثي درباره حضرت مهدي و تفاوت نظر اهل سنّت وجماعت با اهل تشيّع پيش آمد . بهر حال بايد كه اعتقاد مان به چه كاري منجر خواهد شد . نتيجه عمل مهم است تا ابراز عقيده خاص . بعد صرف غذا از همت آباد خود را به مراسم صدقه برادر خانمم ( كوپپاش ) رسانيديم كه هنوز مشغول سرويس بودند . غذاي مطبوعي بود ولي اشتهاي چنداني نداشتيم . محض حرمت ميزبان جاي هم نوشيديم و دعاي خير كرديم . بي مناسبت نمي نمايد كه خاطر نشان گردد اين بنده خدا از اولين جوانان قزاقق است كه در بحبوحه پيروزي انقلاب از طريق سفارت شوروي سابق براي تحصيل در دانشكه پاتريس لومومباي مسكو بورس گرفت . اين سفر شش هفت سالي طول كشيد . زيرا از داشگاه مذكور به علّت در گيري با عده اي از دانشجويان افغاني اخراج وبا هزار زحمت در دانشگاهي بنام زاپاروزه در آذربايجان شوروي يه عنوان كاردان ارشد ماشين آلات كشاوري فارغ التحصيل ميگردد و به ايران باز مي گردد . ما كه به استقبالش رفته بوديم در فرودگاه مهرآباد اورا فقط از دور ديديم و بس . بگمانم يك سالي در بازداشت بسر برد تا به همت مرحوم مادرش مشمول رأفت اسلامي فرار گرفته و اينك كاردان شركت توانير و همكار خانمش مهندس صغرا قره توقه بوده از وضعيت اجتماعي و اقتصادي مطلوبي برخوردار است . آنها داراي دوخانه در محل گارشان ( ساري ) و يك دستگاه خانه سه طبقه در گرگانند . خدا بخير گذراند وگرنه ممكن بود كارشان به كرام الكاتبين مي افتاد . تا آنجا كه از اين و آن شنيده و باور دارم دانشجويان بورسيه پاتريس لومومبا عليرغم تلاش مقامات سياسي شوروي سابق از ايدئولوژي كمونيستي ، به علت تحميلي بودن و طرز برخورد تحقيرآميزشان با دانشجويان دلزده مي گردند . فأعتبروا يا اولي الابصار !