خاطراتی به خاطر آباي ( 5 )
11/5/74
يكي دو روزي مي شود حساب ايّام از دستم دررفته است .باتّفاق آسقار سري به شهرباني ( امور داخله ) زديم . مي خواستيم بدهيم به پاسپورتمان مهر ورودي بزنند .عجيب اينكه بايد بخاطر همين كار جزئي – امّا ضروري – نفري 2100 تنگه پرداخت مي كرديم . به اعتراض گفتم كه اين عوارض در ايران از مهمانها گرفته نمي شود . متصدّي مربوطه در مقابل مدّعي شد كه در همه ممالك ، منجمله ايران ، سيصد دلار از خارجيها گرفته مي شود . ما را ببين كه خيال مي كرديم به لحاظ همخوني قزاقي از اين باج و خراجها معافيم . حرف زور جواب بر نمي دارد . پاسپورتها را گرو گرفته شماره حسابهايي جهت واريز عوارض كذايي بدستمان دادند . با طالچين و خانواده زاير صلاح ومشورت كردم . آنها هم با تعجّب گفتند قبلاً چنين چيزي نبود ؛ فقط موقع خروج به پاسپورتها مهر مي زدند و پول هم نمي خواستند . با كيئكباي صحبت كرديم . قرار شد معاون استاندار را ببيند تا پاسپورتها را بازگرداند و بعداً تدبيري بيانديشيم .
صبحانه مان نان و كره مربا بود البتّه چاي هم خورديم . ناهار آبگوشت قزاقي « ه ت » صرف شد . شام را هم ، طبق عادت اين خانه ، قبل از غروب كشيدند : پلو بود با نوعي گرده برنج نامرغوب كه از نامطبوعي حسرت برنجهاي معطّر ايران را در دلمان بيدار كرد .
بعد از ظهر با آلماتی تماس گرفتيم و اعلام داشتيم كه از آقتاوٌ مي خواهيم به آنجا پرواز كنيم . پرسيديم آيا جمعيّت جهاني قزاقها حاضر به پرداخت كرايه هواپيما هست يا نه ؟ طبق انتظار ، گردن نگرفتند و گفتند تا آلماتی بايد به خرج خودمان بيائيم . مهر پاسپورت هم مسأله خود ماست . از همخونان آقتاوٌي انتظار داشتند مسائل مبتلابه را حل نمايند .
* * *
12/5/74
به همراه داماد كيئكباي به شهرباني رفتيم و بالأخره پاسپورتمان را پس گرفتيم . طالچين را از خانه دختر عمّه اش آورديم . صلاح و مصلحت ديديم كه او در مانگستاوٌ مانده مهمان ديگر دختر عمّه هايش شده تا برگشت ما مشغول فروش بقيه اجناسمان بشود . كيسه مان خاليتر از آن بود كه صرفه جويي نورزيم . وانگهي حتّي محيط آقتاوٌ هم براي طالچين غيرقابل تحمّل مي نمود . از آن گذشته شايد نمي توانست به عنوان مهمان در مراسم سالگرد آباي شركت داشته باشد . بهتر ديديم جدا از ما نزد دختر عمّه هايش باشد .
* * *
13/5/74
برای ساعت 40/11 فردا من و حاجي مراد بليط تهيّه كرديم هر نفر 5600 تنگه كه همان بهاي منظور شده برای اتباع قزاقستان است . احساس ندامت كرديم كه اگر می دانستيم چنين نرخي در ميان است برای طالچين هم بليط می گرفتيم . در واقع تا دم آخر نمی دانستيم با ما چگونه حساب خواهند كرد . بعد از ظهر در ساحل دريا قدم زديم . أبجان بابق و همسرش را ديديم . آن دو عازم « آتراوٌ » بودند و برنامه بعديشان سفر به شئمكنت بود و تركستان ( همان يسِی ، زيارتگاه خواجه احمد يسوی ، پير تركستان ) .
* * *