ايا روشن روي چشم گوهر،

لب لعل گونت كبريت احمر ،

گلوگاهت از برف خوشتر ،

نازك ابرويت يد بيضا .

اي جميلان را خودت رهبر ،

عاشقت گشته همين كمتر ،

سليمان ، جمشيد و اسكندر ،

به ملك خود نتوانند داد مهرت را .

اگر چنان پيش آيد ،

كه روياروي كنم تماشايت ،

چشم بسته و خسته بغايت ،

چرا بي حال گردي ز سر تا پا ؟

 

*******