انَّ المُلوکَ اِذَا دَخَلوا قَریَةً اَفسَدُوها  
1389-11-12 : تاريخ مقاله دکتر یوسف قرضاوی : نويسنده
    56 :بازديد






سوال- لطفاً معنی این آیه شریفه را برای ما توضیح فرمایید:

إِنَّ الْمُلُوكَ إِذَا دَخَلُوا قَرْيَةً أَفْسَدُوهَا وَجَعَلُوا أَعِزَّةَ أَهْلِهَا أَذِلَّةً وَكَذَلِكَ يَفْعَلُونَ: ملکه گفت: پادشاهان چون به شهری درآیند آن را تباه و عزیزانش را خوار می گردانند و اینگونه می کنند. (سوره نمل: 34)

جواب: بعضی از مردم درباره این آیه، اشتباه برداشت نموده اند و چنین می پنداشتند که اگر هر پادشاهی به شهری درآید، اگر چه آن شهر جزء کشور خودش باشد آن را تباه و عزیزانش را خوار می سازد این یک برداشت نادرست و برخلاف مقصود آیه می باشد.

این آیه در داستان بلقیس، ملکه سبأ که قرآن شرح آن را در سوره نمل بیان فرموده آمده است هنگامی که هدهد نزد سلیمان آمد و درباره وضعیت دربار این ملکه سلیمان را باخبر نمود و گفت:

‏ إِنِّي وَجَدتُّ امْرَأَةً تَمْلِكُهُمْ وَأُوتِيَتْ مِن كُلِّ شَيْءٍ وَلَهَا عَرْشٌ عَظِيمٌ ‏: من آنجا زنی را یافتم که بر مردمان سلطنت می کرد و از هر چیزی به او داده شده بود و تختی بزرگ داشت.

حضرت سلیمان نامه ای به او نوشت و نامه را اینگونه آغاز کرد:

بسم الله الرحمن الرحیم ‏ أَلَّا تَعْلُوا عَلَيَّ وَأْتُونِي مُسْلِمِينَ ‏

بنام خداوند بخشنده و مهربان بر من بزرگی مکنید و مرا از درِ اطاعت درآیید.

ملکه سبأ به دنبال این نامه درباریان را جهت مشاوره جمع کرد و به آنان گفت:

ما کُنتُ قاطِعَةً أمراً حَتّی تَشهَدونِ: ای سران کشور در کارم بر من نظر دهید که بی حضور شما (تا به حال) کاری را فیصله نداده ام.

آنان گفتند:

نَحْنُ أُوْلُوا قُوَّةٍ وَأُولُوا بَأْسٍ شَدِيدٍ وَالْأَمْرُ إِلَيْكِ فَانظُرِي مَاذَا تَأْمُرِينَ، ‏ قَالَتْ إِنَّ الْمُلُوكَ إِذَا دَخَلُوا قَرْيَةً أَفْسَدُوهَا وَجَعَلُوا أَعِزَّةَ أَهْلِهَا أَذِلَّةً وَكَذَلِكَ يَفْعَلُونَ ‏

ما سخت نیرومند و دلاوریم ولی اختیار کار با تو است، بنگر چه دستور می دهی؟ ملکه گفت پادشاهان چون به شهری درآیند ان را تباه و عزیزانش را خوار می گردانند و این گونه می کنند.

این سخنان را قرآن از زبان ملکه سبأ حکایت می کند که وقتی پادشاهان فاتح و سلطه گر وارد شهری بشوند، تا آنجا پیش می روند که سرانجام آن شهر را به تباهی می کشانند و مردمانش را خوار می کنند.

در حقیقت این تعبیری است از کارنامه هر استعمارگری که در کشورهای زیر سلطه خود انجام می دهد.

یعنی کار استعمار سلطه گر پیوسته به تباهی کشانیدن آبادیها و خوار ساختن بندگان خداست: (وَکَذالِکَ یَفعَلونَ) و آنان اینگونه رفتار می کنند.

و این بدان معنی نیست که هر پادشاهی وارد شهری شود آن را تباه می کند، زیرا که خود بلقیس پادشاه بود و چنین نکرد. بلکه منظور پادشاهانی است که بخاطر دنیا یا زورگویی و استعمارگری وارد شهر و دیاری می شوند.

پادشاهی و فرمانروایی گاه خوب و زمانی بد، اگر در دست نیکان و مصلحان قرار گیرد، وسیله خیر و اصلاح است و اگر در دست بدان و مفسدان قرار گیرد وسیله و ابزار شرّ و فساد می باشد، قرآن خصوصیات بعضی از پادشاهان مصلح و عادل را در برابر پادشاهان مفسد و ظالم برای ما بیان می کند.

قرآن درباره (طالوت) می فرماید:

إِنَّ اللّهَ قَدْ بَعَثَ لَكُمْ طَالُوتَ مَلِكاً قَالُوَاْ أَنَّى يَكُونُ لَهُ الْمُلْكُ عَلَيْنَا وَنَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْكِ مِنْهُ وَلَمْ يُؤْتَ سَعَةً مِّنَ الْمَالِ قَالَ إِنَّ اللّهَ اصْطَفَاهُ عَلَيْكُمْ وَزَادَهُ بَسْطَةً فِي الْعِلْمِ وَالْجِسْمِ:

در حقیقت خداوند طالوت را بر شما به پادشاهی گماشته است. گفتند: چگونه او را بر ما پادشاهی باشد با آنکه ما با پادشاهی از وی سزاوارتریم و به او از حیث مال، گشایشی داده نشده است؟ پیامبرشان گفت: در حقیقت خدا او را بر شما برتری داد و او را در دانش و (نیروی) بدن بر شما برتری بخشیده است. (بقره: 247)

درباره پادشاهی داوود u می فرماید:

فَهَزَمُوهُم بِإِذْنِ اللّهِ وَقَتَلَ دَاوُودُ جَالُوتَ وَآتَاهُ اللّهُ الْمُلْكَ وَالْحِكْمَةَ وَعَلَّمَهُ مِمَّا يَشَاءُ:

پس آنان را به کمک خدا شکست دادند و داوود، جالوت را کشت و خداوند او را به پادشاهی و حکمت ارزانی داشت و از آنچه می خواست به او آموخت. (بقره: 251)

باز قرآن درباره پادشاهی سلیمان و درخواست ایشان از پروردگار چنین می فرماید:

رَبِّ اغْفِرْ لِي وَهَبْ لِي مُلْكاً لَّا يَنبَغِي لِأَحَدٍ مِّنْ بَعْدِي إِنَّكَ أَنتَ الْوَهَّابُ:

پروردگارا مرا ببخش و ملکی به من ارزانی دار که هیچکس را پس از من سزاوار آن نباشد. (ص: 35)

و درباره یوسف می فرماید: رَبِّ قَدْ آتَيْتَنِي مِنَ الْمُلْكِ وَعَلَّمْتَنِي مِن تَأْوِيلِ الأَحَادِيثِ:

پروردگارا تو به من دولت دادی و از تعبیر خوابها به من آموختی. (یوسف: 101)

در سوره کهف درباره اسکندر ذوالقرنین می گوید: ‏ إِنَّا مَكَّنَّا لَهُ فِي الْأَرْضِ وَآتَيْنَاهُ مِن كُلِّ شَيْءٍ سَبَباً ‏*‏ فَأَتْبَعَ سَبَباً ‏:

ما در زمین به او امکاناتی دادیم و از هر چیزی وسیله ای بدو بخشیدیم تا راهی را دنبال کند. (کهف: 84/85)

و این پادشاه بود که در مشرق و مغرب به فتوحاتی دست یافت و در دور دست ترین نقطه زمین سدّی بنا نهاد، قرآن می فرماید: مَا مَكَّنِّي فِيهِ رَبِّي خَيْرٌ فَأَعِينُونِي بِقُوَّةٍ:

آنچه پروردگارم به من در آن تمکن داده (از کمک مالی شما) بهتر است مرا با نیرویی (انسانی) یاری کنید. (کهف: 95)

وقتی که سلیمان از ساختن سد فارغ شد گفت:

هَذَا رَحْمَةٌ مِّن رَّبِّي فَإِذَا جَاء وَعْدُ رَبِّي جَعَلَهُ دَكَّاء: این رحمتی از جانب پروردگار من است ولی چون وعده پروردگارم فرا رسد آن سد را درهم کوبد. (کهف: 98)

گاه پادشاه یا رئیس دولت صالح و نیکوکار که در ان صورت از بهترین مردمان بشمار می اید، در حدیث نبوی امده است که: لَیَومٌ مِن اِمامِ عادِلٍ خیرٌ مِن عبادَةِ سَتِّینَ سُنَةً: یک روز پیشوای عادل، از عبادت شصت سال یک عابد بههتر است.

زیرا او به مصلحت امت حکم می کند و مشکلات مردم را حل و فصل می نماید، و ظلم و ستم را از آنان برطرف می سازد آنچه که در طول شصت سال عبادت بدست نمی اید.

قرآن در برابر پادشاهان صالح به ذکر خصوصیات پادشاهان ظالم می پردازد مانند نمرود:

الَّذِي حَآجَّ إِبْرَاهِيمَ فِي رِبِّهِ أَنْ آتَاهُ اللّهُ الْمُلْكَ إِذْ قَالَ إِبْرَاهِيمُ رَبِّيَ الَّذِي يُحْيِي وَيُمِيتُ قَالَ أَنَا أُحْيِي وَأُمِيتُ قَالَ إِبْرَاهِيمُ فَإِنَّ اللّهَ يَأْتِي بِالشَّمْسِ مِنَ الْمَشْرِقِ فَأْتِ بِهَا مِنَ الْمَغْرِبِ فَبُهِتَ الَّذِي كَفَرَ وَاللّهُ لاَ يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ

آنکه با ابراهیم درباره پروردگارش محاجّه می کرد خبر نیافتی؟ ؟ آنگاه که ابراهیم گفت: پروردگار من همان کسی است که زنده می کند و می میراند. نمرود گفت: من هم زنده می کنم و هم می میرانم. ابراهیم گفت: خدای من خورشید را زا مشرق می آورد تو آنان را از مغرب برآور پس آن کس که کفر ورزیده بود مبهوت ماند. و خداوند قوم ستمکار را هدایت نمی کند.

یا مانند فرعون که طغیان و سرکشی نمود:

‏ فَحَشَرَ فَنَادَى ‏*‏ فَقَالَ أَنَا رَبُّكُمُ الْأَعْلَى ‏:

و گروهی را فراهم آورد و ندا داد و گفت: پروردگار بزرگتر شما منم. (سوره نازعات: 23/24)

و باز گفت: يَا أَيُّهَا الْمَلَأُ مَا عَلِمْتُ لَكُم مِّنْ إِلَهٍ غَيْرِي:

ای بزرگان قوم من جز خویشتن برای شما خدایی نمی شناسم. (سوره قصص: 38)

دلیل این طغیان و سرکشی، غرور پادشاهی بود که می گفت:

أَلَيْسَ لِي مُلْكُ مِصْرَ وَهَذِهِ الْأَنْهَارُ تَجْرِي مِن تَحْتِي أَفَلَا تُبْصِرُونَ:

آیا پادشاهی مصر و این نهرها که از زیر کاخ های من روان است از آن من نیست؟ پس مگر نمی بینید. (سوره زخرف: 51)

یا مانند آن پادشاهی که قرآن در سوره (کهف) از آن یاد می کند که اموال مردم را به زور می گرفت.

وَكَانَ وَرَاءهُم مَّلِكٌ يَأْخُذُ كُلَّ سَفِينَةٍ غَصْباً:

پیشاپیش آنان پادشاهی بود که هر کشتی (سالمی) را به زور می گرفت. (سوره کهف: 79)

اینگونه پادشاهان مورد مذمت هستند سلطنت و حکومت به خودی خود مذموم نیست، و چه بسا برای شخص صالح و نیکوکار، پسندیده و خوب باشد همانطور که پیامبر در ارتباط با مال و ثروت می فرماید:

نِعمَ المالُ الصالحُ لِلمَرءِ الصالِح: چه نیک است مال شایسته برای انسان شایسته. (طبرانی با سند حسن از حدیث ابن عباس (رض) روایت نموده است.

که به قیاس آن می توان گفت: چه نیکو است حکومت شایسته برای انسان شایسته. همینطور حکومت در دست شخص فاسد، بَدخواه بود زیرا وسیله و ابزار شر و فساد در تمامی مظاهر زندگی امت است. این بود، در حد توان، تفسیر آیه ای که در سوال آمده است بیان شد. (والله اعلم.)

 

منبع: فتاوای فقهی استاد قرضاوی



استفاده از مطالب تابش باذکر منبع بلامانع است

نظرها:
محتواي ديدگاه هاي درج شده ضرورتا ديدگاه سايت تابش نمي‌باشد و در قبال آنها مسئوليتي ندارد
آیا این موضوع که (ملوک اگر به جایی وارد شوند فساد میکنند) در مورد فتوحات خلفا هم مورد قبول هست؟
 
با تشكر از مترجم ، لازم مي داند يك تصحيح و چند تذكر بعمل آورد : آنكه گفت « هذا رحمةٌ من ربّي » ذوالقرنين بود نه حضرت سليمان ( ع ) . وانگهي ، مطابقت ذوالقرنين با اسكندر هم محل مناقشه است . حتِّي كوروش هخامنشي را نمي توان همان ذوالقرنين قلمداد نمود . گويا سازنده سد مانحن فيه يك اپراطور چيني بوده كه بقاياي آن ( ديوار چين ) پس از ويرانگري هاي چنگيز مغول هنوز هم باقي است . يعني قوم يأجوج و مأجوج كار خود را كرده اند و يكي از علائم قيامت ظاهر شده است ؟ نكته آخر اينكه لازم به نظر نمي آيد كه انبياء متصدي ملك شوند . شايد اين معافيت در اجابت استدعاي حضرت سليمان ( ع ) مبني بر عدم اعطاي ملكش به ديگري از سوي خداي حكيم بوده باشد . لذا مصلحت آن مي نمايد كه حضرات علما بدنبال سلطنت نباشند بلكه به شأن والاي وزارت امراي منتخب مردم اكتفا فرمايند همچون علي ، كرّم الله وجهه .