شعر الفبا
شعر ا لفبا
الف ـ از چهره ماه تو بگرفته ام من عبرت ،
ب ـ بلا و درد تو را دادم بدان من نسبت .
ت ـ ترانه ها رانده ام بر لب خود گونه گون ،
ث ـ ثناء و هم ستايش كردم ترا با حرمت .
ج ـ جمال تو مي باشد چو روز مرا بس روشن ،
ح ـ حلال نگشتی ، جانا ، ليكن چرا خود بر من ؟
خ ـ خلايقند ، نه من تك ، همه ترا مشتاقان ،
د ـ دريغا كز آتش عشقت نیم من ايمن .
ذ ـ ذلّت چونكه بديدی ، اي زبانم ، باز بخوان ،
ر - راه راضی كردن را ، ای يار من ، خود تو دان .
ز ـ ز هر باري سوزانيد عشقت مرا بشدّت ،
س ـ سلامت من اين بار باشد دگر درگمان .
ش ـ شكرلبت چو هرگاه آيد مرا فراياد ،
ص ـ صبرمن ناتوان ، آنگه رود كلّ بر باد .
ض ـ ضايع بشد بيهوده در اين ميان من عمرم ،
ط ـ طلب را باز همچنان از دست نخواهم من داد .
ظ ـ ظالم بسی تيغ تيز آهيخته است بر جانم ،
ع ــ عقل مرا ربوده از سر يكي درآنم .
غ ـ غربت وقتي برآمد بر سر من لاجرم ،
ف ـ فايده ات بسته اميد نوشته خود الآنم .
ق ـ قبول افتد درخاطر آيا اينك نامه ام ؟
ك ـ كميل پرعقل من، ايا تو پاك زاده ام !
ل ـ لبان تو دوائی است بر هر درد و اندوهي ،
م ـ مهرت كند نابوده هر چه بلاست، خانزاده ام !
ن ـ ناله كنم ، از بس كه از غم سوزی خود مرا ،
و ـ واويلاه از درد عشق گشتم بدان مبتلا .
ه ـ هيچ نداری گرسودي ، بر قوم بكن تيماري ،
ل ـ لا اله الّا الله اشهد بخوان ابتدا .
ي ـ يارا ، بگو ، جانانم ، چه سان بود جوابت ؟
مدّ ابروي و شدّ مژگان ، ساكن بود چشمانت .
پيش و زير و هم زبر در خط دارند خود وجود ،
چنانچه زير يا زبرسازد باری خشنودت !