ناخاطرات 21

 

جرس بشد دی پدر ،

دختر دارد هم پسر .

اسم پسر شد پدرام ،

يافت پرنيان دختش نام .

خواستند شوم نامگذار ،

من هم دادم اختيار .

پدرام بود و پرنيان ،

باب طبع و ميلشان .

پدرام يعني بس نيكو ،

پرنيان است همچون او.

سو را دهد نام نشان ،

بل خوش شود بختشان .

در نام بوده است حكمتی ،

كز حقّ بوده است نعمتي .

چو آدم گرفت آن فرا ،

شد جانشين از خدا .

تا بردارد خود باري ،

كه زه زدند بسياری .

سنگين بود كار او ،

ليكن خداست يار او .

گر بشناسد او خداش ،

جبران كند پس خطاش .

پدرام نشد وی اگر ،

بلاش آيد بس بسر .

نرمش شايد چون حرير ،

يعني بودن بس صبير .