ناخاطرات 19

 

از كودكي است من يادم ،

در آب جوي افتادم .

ساخته قايق از كاغذ ،

پا بر رويش بنهادم .

چونكه شدم خيس آب ،

برخاست ز دل فريادم .

گرچه خندم بر طفلك ،

هنوز دانم خود آنم .

       *  *  *

جمهوري شد سي ساله ،

اين ايراني اسلامم .

ليكن لافد سرمستش ،

من رستم دستانم .

نه شيخ داند نه شباب ،

گويد تنها خود دانم .

روشنفكر و بي سواد ،

بايد برند فرمانم .

داد مظلوم از ظالم ،

تنها خودم بستانم .

همه شده اهل جور ،

من رفع آن بتوانم .

مهديم شده پشتيبان ،

پس خير بود هر كارم .

      *   *   *

خوش خياليم كودكوار،

امان ده اي يزدانم !

هوا شده است آلوده ،

رود خشكيد و دريا هم .

سفينه اي ، يا حسين ،

نجات ده از غرقابم !

اي اسوه ي كربلا ،

نك سفله ی سفيانم .

كس نكند رام مرا ،

چون ز نسل گرگانم .