ناخاطرات ( 12 )

 

ديروز يادم رفته بود به سالنامه حديثي « نور علی نور » امسال نگاهي بياندازم كه براي هر روز سال مناسبتي را اعلام داشته است ؛ منجمله اينكه اول محرم 81 ق. مصادف با وفات محمّد حنفيه فرزند حضرت علي است . همو كه به برادرش امام حسين توصيه كرد بنا بر دعوت كوفيان مبادرت به قيام عليه يزيد نكند ؛ زيرا بر آن قوم بد عهد نمي توان اطمينان كرد . آخرش معلوم شد كه آن برادر راست مي گفت وليكن در اهتمام اين امام همام  حكمتي وراي اين حسابگري ها وجود داشته كه گويا عقل هاي عادي به آن قد نمي دهد . در اين خصوص مطالب چندي به شعر نثر در وبلاگ اينجانب هست كه عموم را به ملاحظه آنها دعوت مي كنم . و امّا بعد : در گوشه اين صفحه از سالنامه ياد شده كه محصول همدينان شيعه است يادداشتي گذاشته ام كه اشاره ميكند به اينكه در همين روز از سال 24 هجري قمري حضرت عمر فاروق ( رض ) نيز به شهادت رسيده وليكن در تقويم ياد شده ازاين مناسبت ذكري نشده است . چنانكه افتد و داني هنوز اينگونه مراتب از سوي برخي قابل ذكر به نظر نمي آيد . اين وضع نامطلوب باعث سرودن قطعه شعري ناقابل شد كه به روح پرفتوح آن خليفه راشد تقديم مي گردد .

 

عمر را بود چون هيبت

ابليس نداشت اين جرأت

عبور كند زان معبر

حضور داشته آن حضرت

 

او بود نبي را وزير

كرده كبر را سربزير

در خدمت مظلومان

بر ظالمان همچو شير

 

به مسلمين چون پيوست

كفر را كمر او بشكست

بدين سبب خواست نبي

در دين شود او همدست

 

با غيرت آن شيردل

آسان بشد يك مشكل

رفتند كعبه مؤمنين

وقتي عمر شد همدل

 

فرق نفاق را شكافت

ازو دورو جان بباخت

از اين جهت در امّت

فاروق لقب او بيافت

 

امير خواندند مؤمنان

وي را بحق جملگان

خسرو ازو خاك بسر

مغلوب ازو روميان

 

قدس را بكرد او آزاد

از بسكه بود اهل داد

از حضورش بر قلعه

فتح الفتوح دست بداد

 

بنوشته داشت بر نگين

حديثي نيك خود چنين :

« اجل باري ياد آرد »

آني بود پشت اين

 

تضمين كرده در دنيا

كه داماديست از زهرا

بازهم مشتي بد سگال

خوانند قاتل هم ويرا

 

ابو لؤلؤ بكشتش

با تيغ كين زپشتش

عمر را برد تا ستيغ

يك برده ي پلشتش

 

اندر كاشان يك بقعه

ساخته شده با خدعه

از آن مانده بردوام

عمركشان يك فرقه