دیروز به کلینیک دکتر جلیلی رفتم تا بدهم چشمم را دکتر اسکندری معاینه نماید. این یکی که چیزی به چشم چپم تزریق کرده است برای رفع خونریزی رگهای آن به علت عود دیابت لازم دیده باز به کلینیک مدکور مراجعه کنم. این را هم بگویم که روز قبل هم به آنجا آمده بودم بخیال اینکه نوبتم پریروز بوده. بهر حال امروز هم تصویر چشم مارًالذّکر را در خانه جا گذاشته بودم. خلاصه اینکه خونریزی کمی کم شده ولیکن باید ضمن ادامه استفاده از دارو ، یعنی قطرات تجویز شده در اوّلین فرصت جهت تزریق مجدّد به درمانگاه کاپری از پزشک مزبور مجوّز بگیرم. از قرار معلوم همه تقصیر خودم است که پرهیز لازم را مراعات نمی نمایم. به این سبب شاید از یک چشم کور گردم. قبلاٌ در محلّه با بقّالی آشنا ده بودم که زمانی همکلاس یکی از دوستانم بود. بنده خدا یک چشم کور مانده و معلّم کلاس به شوخی می گفت فلانی همه را بایک چشم می بیند. یعنی اید من هم موضوع این مزاح تلخ قرار گیرم. البتّه خانم که ملکه ا شمی نامم خیلی مراقب من است. ناگفته نماند که گاهی حوصله من از مراقبتهای او سر می رود و لجم می گیرد. از امام جعفر صادق روایت می کنند که از دوستان می خواست معایب او را بوی اهدا کنند. انتقاد از خود هم روش  متجدّد هاست. لبّ مطلب اینست که چندان ناسازگاری بین تجدّد و سنّت نمی بینم.

بنده که از روزه معاف است نمی دانم دعای خود مبنی بر استدعای قبول نماز و روزه چگونه ادا کنم. گویا همین پرهیر ار همه چیز خواری می تواند روزه تلقّی گردد. همان وسواس روزه گیری علت شدّت گرفتن دیابت و احتیاج به تزریق انسولین و همچنین تن دادن به جرّاحی قلب باز ، عمل چشم و گوشها   بوده است. خود درمانی و بی اعتناعی به اولوالأمر بهداشتی بلاهای بسیار سرم آورده و تا ادامه طغیانهایم مستدام خواهد بود. البتّه خدای رحیم ، رحمان و حکیم گر به حکمت ببندد دری / به رحمت گشاید در دیگری. یعنی هنوز اسلام را قبول دارم بامید آمرزش الهی.