شبه قصه ( 36 )
مثل خیلی بلهوس
خانه بودش چون قفس
بوده زنش کدبانو
کم خندیده او بکس
شویش اینک گر مرده
نی قلب او افسرده
بلکه آن را از کینه
بداشته اش افسرده
گر ندانم دردش را
من بدانم سرش را
شوهر او در واقع
دیده دل سردش را
نجسته عشق ز زوجه
نیافته هم ز غیره
تسکین جسته ز افیون
بس دم می زد بخمره
شاید مردش از زنها
نمی خواسته تن تنها
هر زن میکرد نگاهش
بخود می دید بس شیدا
لیک داشته این غیرت
زوجش باشد با عفت
در باورش به همسر
فردی بوده پر حدت
می تراود از کوزه
برون باری هر بوده
همرنگی با جماعت
نمی ماند بیهوده
به کس می کرد نیکو گر
می خواست گردد از او بر
با دلخوری از بسی
گرفته اشگور دربر
نه زان نه زین بوده شاد
عمرش گویی رفته باد
شب اول خود در قبر
بلکه راحت سر نهاد
شماتتش نی روا
شبیه بوده خود ورا
باید نمود استغفار
رب فرماید رحم بما
+ نوشته شده در شنبه بیستم اردیبهشت ۱۳۹۹ ساعت 22:42 توسط حاجي محمد شادكام ، وكيل پايه يك دادگستري
|