شعر سخن را پادشاه سره بود كلامي ،

مرد دانا آرايد آن را زهر گراني .

روان شده بر زبان بايد باشد دلنشين ،

جمع و جور و مرتب از هر طرف تمامي .

 

اگر شود آلوده كلام او با زائد ،

بي علم بود شاعري با بازار بس كاسد .

گوينده و مستمع اغلبشان نادانند ،

برخي از اين مردمان در سخنند ناوارد .

 

امّ الكلام از اوّل هم حديث و هم آيات ،

مسجّعند اجزايش با همديگر چون ابيات .

دلكش نبود گر سخن بخاطر توازن ،

پس چه بود انگيزه در حديث و در آيات .

 

عالم كه مساجد خوش بخواند خطبه اي ،

عارف كه در مناجات زار بكند ندبه اي ؛

هردو كوشند تا آنجا كز دستشان برآيد ،

عرضه كنند در بيان متوازن گفته اي .

 

 هركس دارد ادعا در عرصه شاعري ،

 ليكن باشد بينشان گزيده ماهري .

 درونش زر ، برون سيم يكي كلام خوبرا

 بپردازد زقزاق كدام فرد لايقي ؟

 

 گر بكنم بررسي سخنور كهن را ،

 ضرب المثل آميزد چون پردازد سخن را .

 شاعرانش بوده اند بي خرد و بس نادان ،

 پرت و پلا ساخته شعر بيالايند دهن را .

 

 با قپوز[1] و دومبرا[2] در بين جمع ناليدند ،

 بر سر اين يا آن كس شعری بمدح باريدند .

 توسّط شعرشان طلب كرده صدقه ،

 پرسه زنان در هر جا قدر سخن كاهيدند .

 

 زبان  بازند بهر مال ، سوگند خورند خود بجان ،

 فريب دهند پي مال ، افسون كنند اين و آن .

 در ديار بيگانه هر چند كنند گدائي ،

 لعنتيها بنازند به ثروت ايلشان .

 

 گرچه كرده اختيار قرب فخور دارا ،

 خود نگشته بي نياز از آن همه خلعتها .

 از براي قزاقها بي ارزش است بسي شعر ،

 كه مي آيد به نظر چيزي لزج سراپا .

 ضرب المثل نگويم همچون كهن خطيبان ،

 ز بهر مال ننالم چون شاعر آن زمان .

 اصلاح بشد چون سخن ، اصلاح پذير مستمع !

 اندك اندك پردازم به شما نيز هم الان .

 

 از بهادر چو گويم كه ايلغار كرده بغارت .

 يا بگفته ز دختر ، از عيش كنم حكايت ؛

 از براي وقت كشي با قصص بيهوده ،

 گوش سپاري بهر حرف با كمال سفاهت .

 

 بي علاقه به حكمت ، مردم شده بس كاهل ،

 تنها داده تن بدان لج نموده چون جاهل .

 غرّه هاي طفيلي چه بسيارند بي دانش ،

 گله مكن گر شدم چنين به قدح من مايل .

 

 بافته آسمان بريسمان با هراز ويك ترفند ،

 اندر پي سود جوئي چاره جوئي بس كردند .

 فخر گرائي مالپرست چه را تواند دريافت ،

 يكي مگر از هزار فراز آيد ارزشمند .

 

 مال  حرام جمع كرده با دزدي و مفسده ،

 چون بخوانيش پر حيله خوش نمايد طنطنه .

 با طمع كسب سود از هر گونه زد و كوب ،

 تراشيده دشمني ارباب كند وسوسه .

 

 انصاف و شرم ، عار و ننگ ، شكيبائي با همّت ،

 كس نكند از اينها به هيچكدام هيچ رغبت .

 ژرف انديشي نجويد يا دانش راسخی

 تا كه هستند سرگرم دروغگوئي با غيبت .

 



[1]  كمانچه قزاقي

[2]  تنبوره قزاقي