داود بهرنگگفت:

بهمن ۲۵, ۱۳۹۸ در ۴:۱۴ ب٫ظ

با سلام
عزیزم احسان ابراهیمی را سلام دارم و می خواهم از برای تأمل و در همخوانی با قاعدۀ «تفکیک موضوعی عناصر»نکاتی را در میان نهم و بگویم که «عشق» و «عاشقی» در قرآن [و نیز ادیان] نیست؛ اما صد البته رواست.
و توجه داشته باشیم که تئولوژی دربردارندۀ درک و دریافت ما آدمیان از «تئو» است و کتاب های دینی همچون تورات و انجیل و قرآن جنبۀ تئولوژیک ندارند.

خیلی مایلم که این معنا را در میان نهم که واژه «عشق» واژه ای عربی است. واژۀ هم ارز آن در زبان فارسی [و برای نمونه در شاهنامه فردوسی] واژۀ «مهر» است. [و واژۀ «عشق» در بردارندۀ مفهومی همخوان با زندگی آدمی در پیش از مرحلۀ شهرنشینی است. [و نشانگر حس و عاطفه به جای خرد نزد آدمی است.]
و نیز مایلم که بگویم «عشق» در معنای یونانی ناظر به مناسبات مرد ـ مرد است. [حافظ کمتر اما مولوی بازتاب برجستۀ این معناست.] فلاسفه یونان [همچون افلاطون و ارسطو] زن را خلقت ناکامل و عشق به زن را کسر شأن انسان فضیلت خواه می دانسته اند.

بخش اول
اول از “عشق” شروع می کنم و به استناد تاریخ مربوط به ۱۴۰۰ سال پیش ـ که در بارۀ زندگی عربِ قبایلی در شبه جزیره عرب است ـ می گویم که:
واقدی در المغازی می نویسد که خالدِ ولید را پیامبر فرستاد تا بنی جَذیمه را به اسلام فرا خوانَد. خالد چون به یورت این قوم رسید آنان را مسلمان یافت و چون از دورۀ جاهلیت خون خواه آنان بود [که تنی چند از بنی سلیم را کشته بودند] به رسم عرب با آنان جنگید و چندی از آنان را به اسارت در آورد و گفت تا بکُشتندشان. (المغازی واقدی ف ۶۶۹) و گفته اند چون بخواستند در این میان جوانی را گردن زنند مهلتی خواست و دست بسته به نزد زنان ـ که آنان نیز اکنون در اسارت بودند ـ دوید و آنجا به زانو در آمد و گفت: «مرا گناهی نیست [که قومم را زین پس ننگ آید. و تو] ای آن که “آنِ” منی! بمان و بزی. و پس به زبان راند که «ألم یکُ حَقَّا أن یُنَوِّلَ عاشقٌ … ألَم أکُ قد طالبتُکم فلقیتُکم … آیا سزاوار نیست ـ من که عاشقم ـ به آن رِسِم که آنِ من است؟ از برای یافتن تان ـ پایم را ـ شباروز ـ جای ردّ پاتان گذارده ام. آه! مرا به آنم رسانید! پیش از آن که جدا شویم؛ پیش از آن که به نزد امیر خوانده [و کشته شوم]. من نه رازی را فاش کرده ام و نه چشمم هرگز جز تو را گرفته است.» واقدی در ادامه می نویسدکه گفته اند وی را چون گردن زدند دختری جوان دوان دوان آمد و سرش را از زمین برداشت و لبانش را بوسید و آنگاه به زمین افتاد [و جان داد.] (المغازی واقدی ف ۶۷۲ و ع ۸۸۰) و گفته اند پیامبر چون از کردۀ خالد با خبر گشت به خشم آمد و دست ها به آسمان برد و گفت: خدایا من از آنچه خالد کرده است بیزارم. (المغازی واقدی ف ۶۷۳)

من مرادم این جا در این بخش این بود که کاربست واژۀ «عشق» را [از برای نمونه] در متن فرهنگ قبایلی عرب با شما در میان نهم و بگویم که این معنا در عصر شهرنشینی انسان نیست.

بخش دوم
انسان در قرآن موجود «مهلت یا اختیار» یافته است. در قرآن ـ در داستان خلقت ـ گفته می شود که به انسان ـ به هنگام بیرون رانده شدنش از باغِ بهشت ـ گفته شد که «وَ لَکُم فِی الاَرضِ مُستقرٌّ وَ مَتاعٌ إلی حینٍ.» (بقره ۳۶) این معنا در آیۀ ۲۴ سورۀ أعراف نیز تکرار شده است. یعنی به انسان ـ که به خود وانهاده نیست ـ در زندگی دنیوی اش “إلَی حِین” مهلت [یا اختیار] داده شده است.
از سورۀ إسراء چنین برمی آید که مراد از “إلی حین” تا به روز داوری و یعنی «إلَی یَومِ القِیَامَهِ» است. (إسراء ۶۱) در سورۀ صاد گفته می شود که “مهلت آدمی” تا به «آن روز؛ و آن وقت معلوم» است. «إلی یَومِ الوَقتِ المَعلُوم.» (سورۀ ص ۸۱) آن “وقتِ معلوم” بی گمان “طامۀ کبری” و «إذَا الشَّمسُ کُوِّرَت، و إذَا السَّماءُ انفَطَرَت، و إذَا السَّماءُ انشَّقَّت» و گاهِ «عَلِمَتْ نَفْسٌ مَّا أَحْضَرَتْ» است.
در سورۀ اعراف گفته می شود که به شیطان نیز ـ تا به روز داوری ـ مهلت و اختیار داده شده است. وی این را هنگامی که همچون انسان به زمین رانده شد از خدا همی خواست و آن را همی یافت. گفت: «[خداوندا !] مرا تا “یِومِ یُبعَثُونَ” مهلت و اختیار ده!» و آنگاه «مهلت و اختیار یافت.» «قَالَ أَنظِرنِی إلَی یَومِ یُبعَثُونَ. قَالَ إنَّکَ مِنَ المُنظَرینَ.» (اعراف ۱۴ و ۱۵) این معنا در سورۀ حِجر و سورۀ صاد نیز تکرار شده است. (حِجر ۳۶ و ۳۷) و (سورۀ ص ۷۹ و ۸۰)
در قرآن گفته می شود که شیطان آدمی را به نابکار فرا می خواند. وی اما تنها صاحب اختیار خود ـ و نه هیچ کس دیگر ـ است. خداوند به گاهی که وی را مهلت و اختیار داد به او گفت: «إنَّ عّبادی لِیسَ لَکَ عَلَیهِم سُلطانٌ.» (إسراء ۶۵) این معنا در سورۀ حِجر نیز تکرار شده است. افزون بر این گفته می شود که ««إلّا مَنِ اتَّبَعَکَ» و یعنی «جز در مواردی که آحاد بشری [خودشان به خواست خودشان] از تو پیروی کنند.» (حِجر ۴۲) در سورۀ صافات گفته می شود که هیچ کس صاحب اختیار هیچ کسِ دیگر نیست. این را به روز داوری همه آنانی که پیرو این و آن بوده اند و راه را به ناروا رفته اند [به حسرت] در خواهند یافت. روزی که راهبرانشان بدانان خواهند گفت «ما هرگز صاحب اختیار شمایان نبوده ایم.» «وَ مَا کَانَ لَنَا عَلَیکُم مِن سُلطانٍ.» (صافات ۳۰) شیطان نیز همین را ـ همین روز ـ به همین سان به آدمی خواهد گفت که «من هرگز صاحب اختیار شمایان نبوده ام. من تنها شما را به کاری و کرداری فراخواندم. نکوهش شما راست!» [«وَ مَا کَانَ لِی عَلَیْکُم مِّن سُلْطَانٍ إِلَّا أَن دَعَوْتُکُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لِی.ۖ فَلَا تَلُومُونِی وَلُومُوا أَنفُسَکُم.» (ابراهیم ۲۲)]
در سورۀ طه گفته می شود که خداوند [اگر چه که آدمی را از بهشت راند؛ ولی او را به خود واننهاد.] به او وعدۀ “هدایت” داد. گفت «هدایت تان خواهم کرد و آن کس که [به “شاء” و خواستۀ خود] در پی هدایت من باشد راه به ناروا نخواهد بُرد؛ درگیر شداید نیز نخواهد شد.»[«فَاِمّا یَأتِیَنَّکُم مِنِّی هُدیً فَمَنِ اتَّبَعَ هُدایَ فَلَا یَضِلُّ وَ لَا یَشقَی.» (طه ۱۲۳)] جای دیگر این معنا با پیامبر این چنین در میان نهاده شده است که [ای پیامبر!] «هادی ماییم؛ نه تو !» [«إنَّ عَلَینَا لَلهُدی.» (لیل ۱۲)] و در سورۀ اعلی گفته می شود که “ما” آن خدایی است «که به هر چه مقدّرات قانونمندِ خود را داد و هر چه را چنین هدایت کرد.» [«والّذی قَدَّرَ فَهَدَی.» (اعلی ۳)] هم در این معناست که در سورۀ طور گفته می شود که موسایِ پیامبر در شأن خداوند گفت: «خدای من آن است که هر چه را خلق و آنگاه هدایت کرد.» «رَبُنَا الَّذِی أعطَی کُلُّ شَی ءٍ خَلقَهُ ثُمَّ هَدَی.» (طور ۵۰)]

عزیزم ابراهیمی را در این بخش خواستم بگویم که «عشق» و «خدا آدمی را از برای عاشق شدن» آفرید در قرآن نیست. [در تورات و انجیل هم نیست. کمابیش در گفتار پُلُس رسول است.]

با احترام
داود بهرنگ

منابع
المغازی واقدی ـ عربی ـ تک جلد
ترجمۀ المغازی به فارسی ـ ترجمۀ محمود مهدوی دامغانی ـ از انتشارات دانشگاه ۱۳۶۹
توجه می دهم که من متن را و به ویژه شعر را خودم از عربی به فارسی ترجمه کرده ام.
+++++++++++++++++

پاسخ

  • حم کدیگفت:

    بهمن ۲۷, ۱۳۹۸ در ۶:۱۳ ق٫ظ

    خدا کرده هو “خلق”

    مایه داده او “علق”

    با”اقرأ” گفت تو بخوان

    نهان مدار هیچ از آن

    کز رجال و از نسوان

    مخلوقانند مردمان

    تنوعات در میان

    آیت هایند بینشان

    تا شناسند همدگر

    از تعدی برحذر

    امت شود برقرار

    از همیاری در مدار

    گر نگردند خود محور

    هم را گیرند خوش دربر

    محمد را مدثر

    فرمود نما منتشر

    از تکاثر انذار کن

    حق وحدت اظهار کن

    هر چه خوانند ایادی

    هیچ نیابند رهایی

    مکن طاعت ایشان را

    سپر بساز ایمان را

    الله را کن واله گی

    تا ز کبرت وارهی

    مشو غره بربت

    کرم نمود برحمت

    ورا بسیست وسیله

    همو ت که داد فضیله

    هرگز مجوی سیطره

    تا ناندازی تفرقه

    تیر نمرود از برجش

    فرو افکند از اوجش

    افتاد در خلق تفرقه

    همه بر لب بلبله

    نه فرعون باش نه نمرود

    شکسته کمر خود بس زود