داود بهرنگگفت:

بهمن ۲۶, ۱۳۹۸ در ۷:۴۳ ب٫ظ

با سلام به اشکوری عزیر
می خواهم بگویم که نوشتۀ شما توصیفی است و من این جا می خواهم به علل و دلایل فرهنگی آن بپردازم و بگویم که ما ایرانیان به سبب وحشیگری و سرکوب حکومتی ـ همیشه و هنوز ـ از رشد خردمندانه باز مانده ایم و این است که زندگی شهری مان ـ در اغلب موارد به اسم دین ـ آکنده از عناصر فرهنگی زندگی قبایلی بشر است.
من این جا درک قبایلی ما ایرانیان از مقولۀ حکومت را در بخش یک و دو مستند می کنم. آنگاه چون می خواهم غبار از آبِ دین بزدایم به طرح نگرانی های پیامبر اسلام در شبه جزیره عرب در ۱۴۰۰ سال پیش می پردازم تا نشان دهم که چرا و چگونه است که کِشتی دین در ایران ـ بر اثر سرکوبگری و توحش حکومتی ـ از آغاز به گِل نشسته است.

بخش اول
هرودت حدود ۲۴۵۰ سال پیش می نویسد که ایرانیان نخست کسی به اسم دیائوکو را که از قوم ماد بود «داور» اختلافات خود کردند. وی فرزند یکی از سران مادها به نام فرورتیش بود. داوری دیائوکو از آغاز فراگستر نبود.بعدها بود که وی به سبب داد ورزی اش «داور» همه مادها و آنگاه داور سایر اقوام ساکن فلات ایران گردید. (۱۴۵)
هرودت در ادامه می نویسد که نهاد پادشاهی در ایران در ادامۀ داوری دیائوکو در ایران به وجود آمده است. دیائوکو را نخست مادها پادشاه خود خواندند و از برایش اقامتگاه بسیار با شکوه اکباتان را ساختند و چنین خواستند که اقامتگاه او دارای نگهبان و خدمتکار و کارگزار نیز باشد. (۱۴۶) بعدها چنین خواستند که کسی حق دیدار با او را نداشته باشد و همگان پذیرفتند که پادشاه یک [آدم از جنس ویژه و] موجود ویژه و برتر از دیگران است. (۱۴۷)

توضیح: «داوری» به منزلۀ مرحلۀ پیش از پادشاهی در میان قوم یهود دارای سابقه تاریخی است و «تاریخ داوران» در کتاب مقدس [قدیم] مندرج است.

بخش دوم
ابوالمعالی نصرالله منشی در سرآغاز کتاب “کلیله و دمنه” که از متون نیمۀ دوم قرن شش هجری است می نویسد: [حکومت به استنادِ دین است که دینی است. این قرآن است که می گوید] «یا أیها الذین آمنوا أطیعوا اللهَ و أطیعوا الرّسول و أولی الامر مِنکُم.» [و ما می دانیم که] تنفیذ [و اجرای ] شرایع دین و إظهار شعایرِ حق بی سیاست [و بی شمشیر آبدار حکومت و بدون] ملوک دیندار بر روی روزگار برقرار [یا مُخلّد] نماند. این اشارات حضرت نبوت در این باره است که گفته «المُلکُ والدّینُ توأمانِ.» [و یعنی دین از برای حکومت و حکومت از برای اجرای احکام است.] و به حقیقت بباید شناخت که ملوک اسلام سایۀ آفریدگارند که زمین به نور عدل ایشان جمال گیرد [… ] و شیرینی [و حلاوت] عبادت به هیچ وجه اثر مهابت شمشیر [آبدار حکومت] را ندارد. و اگر این مصلحت بر این سیاقت رعایت نیافتی نظام کارها گسسته گشتی و اختلاف کلمه میان امت پیدا آمدی و […] هر کسی به رای خویش در مهمات اسلام مداخلت کردی و اصول شرعی و قوانین دینی مختل و مهمل گشتی. (دیباچۀ کتاب کلیله و دمنه ص ۴ و ۵)
ابوالمعالی در ادامه می نویسد: طاعت از ملوک فرض [و همگان را واجب است] و فواید دین و دنیا بدان باز بسته است. هر که دین او پاکتر و عقیدت او صافی تر است در بزرگ داشت جانب ملوک و تعظیم فرمان های پادشاهان مبالغت زیادت واجب شِمُرَد و هوا و طاعت و اخلاص و مناصحت ایشان را از ارکان دین پندارد وظاهر و باطن در خدمت ایشان باشد که پادشاه امام اعظم است. (۶)

توضیح: قدمت این باورداشت نصرالله منشی و ترجمه کتاب کلیله و دمنه بسیار پیش از پیدایش حکومت صفوی و تشیع در ایران است.

بخش سوم
این بخش را به اشکالات کار ترجمه در ایران اختصاص می دهم و از برای نمونه می گویم که مترجم فارسی “طبقات ابن سعد” می نویسد که گفته اند پیامبر در آن دو سه روزی که در بستر مرگ بود به دشواری به مسجد آمد و گفت: ای مردم بدانید که من چیزی را حلال یا حرام نکرده ام مگر این که خداوند آن را [از پیش] حلال یا حرام کرده است. (ص ۲۴۲ ج ۲)
اشکال اساسی این ترجمه در این است که حلال و حرام در آن در معنای فقهی لحاظ شده است. حال آن که معنی فارسی حلال و حرام در این گزاره «روا و ناروا» است. آنچه از دیر باز آن را آخوند «فقه اسلامی» خوانده هرگز در کانون توجه دین در معنای قرآن [و در بیان پیامبر نیز نبوده و] نیست. ابن سعد در متن عربی «طبقات کبیر» می نویسد که پیامبر گفت: أیها الناس! لا تَعلّقوا علیَّ بواحِدَهٍ … [یعنی: پس از درگذشتم «هیچ چیز را ـ روا یا ناروا ـ به من نسبت مدهید …» (ع ۲۲۴) در ادامه می نویسد: گفته اند او این را در خانه هم گفت. همه آنجا نشسته بودند و او در بستر مرگ بود. گفت: «لا تُمسّکون علیَّ بشیءٍ …» [ حرفتان را پس از درگذشتم مستند به من مکنید.] در ادامه گفت: [من به ویژه به احدی نگفته ام که به سبب نزدیکی اش با من و یا این که خویشاوند من است دور و برکنار از مکافات داوری نزد داور دادگر خواهد بود. و با اشاره با صف بستگانش گفت:] «ای فاطمه دختر رسول خدا! ای صفیّه که عمۀ رسول خدایی! شما خودتان عهده دار مسئولیت کار و کردار خودتانید! من کاره ای نیستم! گفت: «یا فاطمه بنت رسول الله!یا صَفیّه عمّه رسول الله! اعملا لما عندالله. إنّی لا أغنی عنکما من الله شیئاً!» (فارسی ص ۲۴۲ و ع ص ۲۲۴) ابن سعد در ادامه می نویسد: چنان که گفته اند پیامبر دیگر بستگان خود را نیز نام برد و حتی گفت: ای همه اقوام من! بدانید که … (ع ۲۲۴ و ف ۲۴۳)

بخش چهارم
ابن سعد در «طبقات کبیر» می نویسد که گفته اند پیامبر در بستر مرگ بود و سخت در رنج بود. صورتش را با دستمالی خیس پوشانده بود. گاه آن را کنار می زد و می گفت: نفرین بر آنانی که قبر انبیای خود را مسجد [و زیارتگاه از برای خود] کرده اند. (۲۴۵ ج ۲) می گفت: قبر و زیارتگاه ساختن از برای نیکرفتاران جامعه نیز خلاف دین است. (۲۲۸ ج ۲) می گفت: زیارتگاه ساختن قبر [صالحان و] پیامبران خلاف دین است. (۲۲۸ ج ۲) گفته اند سخت نگران بود که قبرش نزد مردم «مرقد مطهر» به شمار آید. (۲۲۹ ج ۲) جای دیگر می نویسد که چون پیامبر درگذشت بستر ایام بیماری اش را [بنا به اندرز پیشین خودش] کنار زدند و او را همانجا دفن کردند. (۲۷۳ ج ۲ فارسی)

بخش پنجم
واقدی می نویسد: گفته اند که پیامبر آنچه را که از جنگ حُنین به غنیمت گرفته شد میان این و آن قسمت کرد. [به یکی بیش و به یکی کم داد و به کسانی هم هیچ نداد.] عباس بن مِرداس شعری سرود و از این که سهم او ـ به نسبت سهم “حصن و حابس” که پدران عُیینه و أقرع بودند ـ کم بود سخت ابراز ناخرسندی کرد. [شعر او دهان به دهان گشت و به ابوبکر رسید و] ابوبکر آن را نزد پیامبر خواند. پیامبر [که اکنون آزرده خاطر بود] بگفت تا مِرداس بیامد. به او گفت: تو گفته ای که سهم تو و سهم اسبت کمتر از سهم اقرع و عُیینه است؟ ابوبکر گفت: پیامبرا ـ تو عزیز مایی ـ معنی شعر او این نیست! گفت: پس چیست؟ گفت مصرع شعر او “عیینه و اقرع” است. گفت: چه فرق می کند؟ گفت: پیامبرا ـ ما تو را دوست داریم ـ تو اما نه شاعری، نه شعر خوانی و نه این که ما از تو یک چنین انتظاری داریم. [بگذار و بگذر!] (المغازی واقدی ف ۷۲۰)

ابن هشام از قول ابن اسحاق می نویسد که اَنس بن مالک گفت که «من هنوز طنین بانگ بلند پیامبر در گوشم است که در روزهای آخر زندگی اش در مسجد به سخن ایستاد و گفت «ای مردم! پس از درگذشتم روا و ناروایتان را به من نسبت مدهید!»

ابن هشام می نویسد: عمربن خطاب در روز بیعت با ابوبکر به سخن ایستاد [و از جمله] گفت: پیامبر به ما گفت: «لا تطرونی کما اُطرِیَ عیسی بن مریم و قولوا عبدالله و رسوله.» [در ستایش از من به سان مسیحیان که در بارۀ مسیح حرف های گنده گنده می زنند [و مسیح را گاه پسر خدا و گاه خود خدا می انگارند] گنده گویی مکنید. مرا “بنده و پیامبر خدا” که بخوانید کافی است. (انصاری ص ۶۳۶ ج ۳)

و ابن سعد در طبقات می نویسد که گفته اند پیامبر در بستر مرگ بود. ناگهان به فضلِ عباس گفت: این دستار را محکم به سرم ببند. آنگاه دست او را گرفت و گفت: مرا تا به مسجد بر و آنجا در میان شگفتی همگان بر بالای منبر شد و گفت: ای مردم! من نیز همچون شما بشرم. [گفت: وَ إنَّما أنا بَشَرٌ … ] ممکن است خطایی کرده باشم. اگر کسی چیزی از من به دل دارد بیاید بگوید تا ببینم برایم جبران پذیر است … (۲۴۱ فارسی ج ۲ و عربی ج ۲ ص۲۲۳)

در پایان عزیزم اشکوری را می گویم که آری عزیز! ما همیشه و هنوز گرفتار جانوران وحشی حکومت در ایرانیم. این است که ما ایرانیان مردمی سرکوب شده ایم. همیشه و هنوز شاه را مقدس پنداشته ایم. پیامبر خدا را مقدس پنداشته ایم. امام و زیارتگاه ساخته ایم و آن را مقدس پنداشته ایم. کارمان اکنون به جایی رسیده که هر یک از ما ـ از خود راضیان ـ هر روز خودمان را خودمان همچون ناصرالدین شاه در آینه تمام قد خودمان [بی هیچ عیب و ایرادی] می نگریم و خودمان از خودمان خوشمان می آید و خواهان آنیم که دیگران شیفتۀ ما ـ که خود شیفتۀ دیگرانیم ـ گردند.

با احترام
داود بهرنگ

منابع:
۱ . تاریخ هرودت جلد اول ـ ترجمۀ مرتضی ثاقب فر ـ انتشارات اساطیر ۱۳۸۹
۲ . کلیله و دمنه ـ ابوالمعالی نصرالله منشی ـ تصحیح و توضیح مجتبی مینوی ـ تهران نشر
ثالث ۱۳۸۸
۳ . طبقات ابن سعد ـ جلد دوم ـ ترجمه دکتر محمود مهدوی دامغانی ـ انتشارات فرهنگ و اندیشه ۱۳۷۴
۴ . کتاب الطبقات الکبیر ـ لمحمد بن سعد بن منیع الزهری ـ الجزء الثانی ـ تحقیق الدکتور علی محمد عمر ـ الناشر مکتبه الخانجی بالقاهره
۵ . سیرت محمد رسول الله آ عبدالملک ابن هشام ـ برگردان مسعود انصاری ـ جلد سوم ـ انشارات مولی
۶ . مغازی ـ تالیف محمد بن عمر واقدی ـ ترجمۀ محمود مهدوی دامغانی ـ مرکز نشر دانشگاهی

پاسخ

  • حم کدیگفت:

    بهمن ۲۷, ۱۳۹۸ در ۷:۰۰ ق٫ظ

    جهل را مدان بیعلمی
    آن را بدان بیحلمی
    دانا ضدش نادانست
    شاید یابد او علمی
    لیک بایدش با دانش
    پرهیز ز هر بیفکری
    ابلیس مگر نادان بود
    دردش بوده هم کبری
    عقل و قلب و فؤادت
    باز دارد از نفله گی