شبه قصه ( 16 )
این نیمچه قصه می بایست در دنباله شبه قصه قبلی درج می شد. القصه دیروز بعد از سده مرحومه زلیخا شتابان به ورامالتوی پسر نوروز خجسته رفتیم. در هردوی اینها تعداد فراوانی از گنبد ، گرگان ، بندرترکمن ، قزاق و غیره حضور یافتند. بقول خانم قرار بود با میانجیگری حاج عبدالستار بلی عروس مطرود خاندان عبدالله زادسر به خانواده بازآورده شود. هیچ نشانه ای از اقدام به چنین امر خیری ملاحظه نمی شد. از ورامالتوی فارغ شدیم دیدیم که آقساقال مذکور عازم شهرش بود با سواری جیپ رجب ه ر قاسىم که توقالش را به خانه می برد. جدی و شوخی غیبتی از رجب کردیم که باید حالا قدر زوجه متوفایش را بیشتر بداند. آن روانشاد خیلی متین و گشاده دل بود و اجازه می داد ساته که ها ردیف جلوی خودرو بنشینند. همسر جدید پسرحاجی چندان اهل تعارف به نظر نمی آید. شاید تجربه مرگ زودهنگام اقيدا باعث شده مشارالیها بیشتر مورد ناز و افاده باشد.
کاشف به عمل آمد هیچیک از اعضای شورای خانوادگی مرحومان ، عبدالله و زلیخا ، آقای شورا را در جریان نگذاشته اند. پس پیاده به سوی همت آباد روانه شدیم. همراهم حاج سرسنبای و برادر ناتنیم قطار / قدر بود. وسطهای راه شاپور پیرامون با جیپ تازه اش پیدا شد و ما را سوار کرد. البته مصلحت ندیده بود رجال محل را قال بگذارد. من که ردیف جلو جا گرفته بودم از شاپور پرسیدم این یکی سواری را کی خریده است. اگر از جواب دقیق طفره نرفته باشد ، شنیدم که دو سه ماهی از خریدش می گذرد. گوشزد نمودم که طبق ادب قزاقستانیها باید آن را بشوید. یعنی سورش را بدهد. لبخندی زد که معنایش قبول این پیشنهاد بنظر نمی آمد. خبر باجناق ، اسلام جمنی ، پروفسور و شرقشناس ، هم گرفتم که اول انگار متوجه نبود کدام باجناق را می گویم. باز هم جواب سر راستی نداد. در این میانه قطار از حال و احوال راننده میلیارد پرسید. گفت بد نیست. فقط از فشار خون و کمردرد و غیره خود شکوه ای نمود. من به برادرم که می گفت او هم مبتلای انواع کسالتها ، منجمله دیابت و استرس و ناراحتی های قلبی است. به او دلخوشی دادم که درد او معلول مشکلات مالی و اقتصادی بوده و باید شکر کند که مثل آقازاده ها کمرش از زحمات پولداری بدرد نیافتاده است. بدینسان راه کوتاه تا مقصد کوتاهتر شد.
به نماز جمعه رسیدیم. حاج عبدالرحمان محمدی در سخنرانی قبل از خطبه اش متذکر شد که غرض از عبادت کسب اخلاق نیک است. به عبارت دیگر نماز ، روزه و حج اگر منجر به احسان و صله رحم نشود اعمالی عبث خواهند بود.
بعد از ادای نماز جمعه کمی چرت زده بودم که خآنم زنگ زد که در یخچال مقداری گوشت و گوجه فرنگی هست برای ناهار. اذان عصر کشیده شده بود. دو رعت نافله خوانده و آماده فرض بودم که خانم تالفنی خبر داد که دارند عروس مارالذکر را می آورند. باعث و بانی این اقدام جناب حاج عبدالستار بلی بود و برادران و عموزادگان عبدالله زادسر همراهیش می کردند. این را هم بگویم که عبدالله اورپیوند ، دایی انور ، هم مشارکت داشت. من به دلایلی دل و دماغ استقبال از هیأت موصوف را نداشتم و به آرزوی خیر اکتفا کردم. طبعا همه نفسی براحتی کشیدند. مادر و دختری پس مدتها مدید از فراق فراغت یافته است. انور آشکارا شادمان بود. سر و صورتی صفا داده اطاقها را جارو می کشد. زنش بساط پذیرایی از حاضرین نشسته و خانه داری می کند. اینک دختران مرحومین ، عبدالله و زلیخا ، تصمیم دارند در امور شخصی این خانواده دخالت بیجا ننمایند. حتی ایگوز ، دختر کوچک بیت از عمه ، عمو ، خاله و خالوهایش خواهش می کند هرچه زودتر برایش همسری پیدا کنند. از قضا همو بود به خانم و سایرین می گوید چندین بار والدینش را بخواب دیده که باید ترتیب بازگشت عروس مظلوم را بدهند. بالأخره با همت ساته که مسأله حل شده است. شاید بگوییم که وی خالیبندی می کند. ولیکن مهم توکل/ریسک است. ان الأعمال بالنيات. اغلب اهتمام به یک امر را دون شأن ما يا بالا ربط تلقى می گردد. اما توفیق در هر کاری منوط به کاردانی ، پولداری و منت گزاری زیاد نیست. مگر همین ستاربای چقدر کارشناس امور اجتماعی ، سیاسی و اقتصادی است که خدماتش مورد تقدیر عوام الناس ایرانی و افغان قرار دارد؟ وانگهی مگر خاتم الانبیاء امی/ بیسواد نبود ؟ حدود یک میلیارد مسلمان خود را امت او می خوانند که معدودی از ایشان استکبار عمو سام ، دایی استالین و اژدهای مائو را به وحشت افکنده و از همه جالبتر جمهوری اسلامی ایران که خر دجال را به گل نشانده است.