شبه قصه ( 15 )
بگمانم این گفته از دکتر علی شریعتی است که اگر در "شاهنامه"فردوسی سهراب فرزند رستم معرفی شده بخاطر آبروداری بوده که اعتراف به ترک بودن چنین فرد قهاری مغایر ادعای " هنر نزد ایرانیان است و بس " می باشد. مضافا به اینکه حضرات " شیر ژیان را نگیرند به کس ". در راستای پاک کردن صورت مسأله فرمول پسرکشی بکار می رود. قضیه این بوده قوم سکا ( بقول مهندس یسنبرلین ، مؤلف تریلولوژی " کوشپه ندىله ر " در حكم پاسدار کیانی بودند که در میان قزاق ها طایفه قبچاق اعقابشان شناخته می شوند. می شود آنان را سگ وفادار شاهنشاهی ایران خواند. پس چندان بعید نیست که آن یل سیستانی حتی بانگیزه حرفه ای پسر ناخلفش را فدای خدمات نظامی خود کرده باشد. بهر حال پیشنهاد سهراب به رستم زابلی مبنی بر مشارکت در تسخیر کشور یادشده رد می شود. سپس خود رستم بدست برادرش شغاد کشته می شود. اخلاف کیانیان خاندان هخامنشی است که کوروش با انواع حیله ها ماد ها ( حکومت کرد ) را آواره کوه ها می سازد. این شخص را برخی همان ذوالقرنین فاتح شرق و غرب دنیا می پندارند که سدی استوار جهت حفاظت از مردمان وابسته اش در برابر قوم یأحوج و مأجوج بنا مى نمايد. حريف سرسخت او ملکه توموریس بوده که پیشنهاد سیاسی قاتل پسرش را دائر بر ازدواج نپذیرفته به پیکار می خواند. در میدان نبردی جانانه کوروش کشته می شود و چون سرش را پیش ملکه می آورند آن را در ظرفی پر از خون گذاشته خطاب به او می گوید " اگر هنوز هم تشنه خونی بیشتر بنوش ". لشکریان شکست خورده فقط لاشه بی سر سرور خود را به میهن آورده در پاسارگارد می نهند. جالب این است که عده ای جاهل گور کذایی را زیارتگاه خود ساخته در حسرت شاهنشاهی از هم پاشیده زار می زنند.
جالبتر اینست که می گویند رضا شاه پهلوی که دستپرورده تیپ قزاق روسیه تزاری بود ، برخلاف ادعای پهلوی بودن ، تباری ترکی داشت و چون دلدادگان فرنگ او را عامل تحقق آمال بیاید خود قرار می دهند بالأخره چنان هار می شود که اغلب قریب به اتفاق متجددين کذایی را مثل سگ لت و پار می سازد. سپس به خیال آریایی بودن با نازی ها متحد می گردد که منجر به تبعیدش می شود. محمد رضای پهلوی ، بنا به اقرارش ، دست نشانده آمریکا بوده ولی وقتی همه اطرافیانش را بذلت می نشاند ، موقع فرار از کشور فرصت نمی یابد که مومیایی پدرش را باخود ببرد. اینک رضا نیم پهلوی خواهان احترام به بقایای جسد جدش از سوی آخوند هایی می باشد که بقول شاهپرستان تبارشان به ضحاک ماردوش می رسد.
امروز سده مرحومه زلیخاست که گویا یک انگشتری از شهبانو فرح بدو رسیده است. قضیه از این قرار بوده که آن نایب السلطنه که منفور اکثریت ایرانیان واقع شده بود در صدد جلب علاقه قزاق های آواره بر می آید و ضمن اهدای دو تخته فرش نفیس به مسجد قزاق محله گرگان یک حلقه انگشتر خود را به دوشیزه ای از موک^آل ها می دهد بلکه از دعای خیرشان برکت یابد. این هم ناگفته نماند که از این ایستگلدی ها ، یکی معروف به قاضی مملکت ، شب و روز در حسرت سلطنت وامانده بیتابی می نماید. واقعا چرخ بازیگر چه بازی ها در نمی آورد. اما دریغ از دل بیدار.