ناخاطرات

                                      بخش 3

فتوای مقام معظّم رهبری مبني بر حرام بودن اهانت به نهاد هاي اهل سنّت ، همچون همسران پيامبر اعظم ( ص ) ، منجمله عايشه ( رض ) ام ّ المؤمنين و ساير ازواج رسول اكرم (ص ) خاطرات تلخي از گذشته دور را بيادم انداخت . حوالي نيم قرن پيش بود كه با مادر و ناپدريم در سيرجان به حالت تبعيد زندگي مي كردم . براي يك بچه سرخ و سفيد قزاق جماعت سيه چرده آنجا بسيار نامأنوس بود و خانواده به جايي افتاده بود كه ناظم دبستانش مي پرسيد آيا گرگان از بلاد ايران است يا روسيه . زن همسايه سختش بود باور كند كه همين آفتاب بالاي سرش بر مردم گرگان هم  بتابد . شاگردان كلاس درس دو دسته مي شديم : لشكر شوروي كه من سردسته اش بودم و سپاه ايران كه رقيب شيرازي من فرمانده اش مي شد . هر روز جنگ و ستيز برقرار بود .  يعني تفرقه بين آحاد ملّت چنان بود كه كه ما اطفال معصوم در بازيهاي مان غرق در نقش آنان با يكديگر زد و خورد داشتيم . در خال و هواي كذايي تعصبات مذهبي غوغا مي نمود . من به اصطلاح عمري بودم و مابقي شيعه هاي علي ضد سنّي كه از ساده دلي قضيه بيخ پيدا نمي كرد . در اين هير و وير – با شرمندگي بسيار يادم مي آيد – يكبار بقدري از سماجت يك پسربچه كوچكتر از خودم در لعن عمر ( رض ) به ستوه آمدم كه از دهانم پريد : بيش باد ! طفلك از تعجب هاج و واج ماند . شايد در دل گفته بودم كه اگر آن حضرت اينقدر لايق دشنام است من چرا بايد چوبش را بخورم ؟ شستشوي مغزي كه مي گويند مگر چيست غير از بمب باران همه جانبه تا جاييكه فرد در باور هايش دچار تزلزل شود يا از بيان آن منصرف گردد . از يادم نمي رود كه دوران دبستان در سيرجان يا گرگان كلاس شرعيات هم بود كه مرا نيز با ساير بچه ها به مسجد برده به اداي نماز طبق فقه شيعه وامي داشتند . همچنين وقتي با قزاق تبعيدي ديگر به روضه خواني برگذار شده در گاراژ محل كفاشي او جمت تماشا مي رفتم ( جدي يا شوخي ) سفارشم مي كرد ، ولو با پف نم تظاهر به اشك ريختن كنم وگرنه ممكن است كتك بخورم . حالت گريان جماعت عزادار مويّد ادعاي يارو بود . به هر حال نمي توانم ادّعا نمايم از تأثير آن فضا در امان مانده ام . كمابيش حالت اعتراض شيعي در روحم عجين شده است . شايد حسن كار اين بوده كه به اعماق اين مذهب پي برده ام تا آنجا برخي از شيعيان از ميزان اطلاعاتم درباره ويژگي هاي اعتقاديشان شگفتزده مي شوند . بهر حال ميوه ممنوعه بقدري شيرين است كه تحميل خوش مزه ترين تنقلات هم از ميل به آن نمي تواند باز دارد . از همين روي در پي شناخت اصول تسنّن و خدمات عمر فاروق به دين اسلام بوده ام . مستنداتم از اقوال ورد زبان عوام تا تحقيقات معتبر علماي فن را شامل مي شود . فكر مي كنم چنانچه گفتگويي دور از جدل بين فرقه هاي اسلامي صورت گيرد بسياري از سوء تفاهمات رفع شده و با استحكام مباني اتحاد مسلمين فرصت خراب كاري به دشمنان غدار اسلام داده نخواهد شد . ديگر موجبي براي اين باور خرافي باقي نمي ماند كه برخي محض ثواب شيعه كشي كنند و عدّه اي نادان هر سال مراسم عمرسوزان بپا كنند . در سايت تحليلي – خبري « عصر ايران » تصويري از بقعه مباركه بابا شجاع ارائه شده كه  همان ابو لؤلؤ ، قاتل حضرت عمر ( رض ) باشد . توضيح هم داده شده بود كه شرير نامبرده در همان محل جنايتش به هلاكت رسيده پس نمي تواند در اينجا مدفون شده باشد . مضافاً به اينكه يكي از شيوخ الأزهر تجديد روابط مصر با ايران را مشروط به از بين بردن اين بنا اعلام كرده و گويا ميراث فرهنگي حاضر نيست از خير اين اثر باستاني بگذرد ! آوازه آن روحاني نماي شيعه كويتي هم به مدد بلنگو هاي استعماردر همه جا پيچيده كه مرتكب افك در حق امّ المؤمنين عايشه ( رض ) گرديده و محروميت از تابعيت كويتي به بريتانيا رفته است . آه از نهاد هر مؤمنيني برآمده است . از لحاظ حقوقي به نظر مي آيد حدّ اقل كيفر اين ملعون هشتاد تازيانه باشد ( ماده 139قانون مجارات اسلامي ايران ، بخش حدود ) .  مي رفت اين حماقت خائنانه سر به بحران كشد كه فتواي فوق الذّكر همچون آبي بر آتش دل عموم را تسكين بخشيد .  اين جمله معترضه را در اين بين بياورم كه اهل سنّت و جماعت هرگز به مقام انبياء و اولياء كمترين جسارتي مرتكب نمي شوند ؛ زيرا هم حضرت علي كرّم الله وجهه را جهارمين خليفه راشدين دانسته مقدّس مي شمارند و هم خاندان نبوت را مثل تخم چشم خود عزيز مي دارند . مثلاً يكي از دوستانم كه اينك در قزاقستان استاد شرق شناسي است حكايت مي كند كه يك بار از لج يك شيعه متعصب كه به عمر فاروق توهين كرده بود او هم به حضرت علي زبان درازي كرده و ماجرا به پدرش گفته ولي عوض تشويق يك كشيده جانانه خورده بود كه چنين خطاي فاحشي در حق آن وجود مقدس ، ولو به قصد جواب يك عمل مشابه ، مرتكب گشته بود .

نكته ظريف در فتواي فوق الاشعار استفاده از اصطلاح خاص « نهاد » است .  نهاد ( تأسيس ، سازمان و مجعوله يا مؤسسه ) يك موجود اعتباري است كه در راستاي تأمين و صيانت يك يا چند ارزش مادي يا ديني جعل گرديده است . به عنوان مثال مي توان خانواده را نام برد كه در اجتماع انساني وسيله تأمين آسايش ، لذايذ جنسي و ادامه نسل مي باشد . كدام عقل سليم اجازه مي دهد اين بنياد خطير در معرض خطر قرار گيرد ؟ تحمل كمترين اهانتي به اضاي اين واحد برخلاف شرف آدمي به شمار مي رود . آگر فردي در مقابل دشنام به پدر ، مادر ، خواهر و برادر بي تفاوت ماند بي ناموس محسوب مي شود . رخنه در اركان يك قوم ، قبيله و ملت از اختلال در شالوده خانواده آغاز مي شود . وانگهي در اسلام صحبت از امّت محمّدي است كه ازواج مطهّره اش بايد از هرگونه زبان درازي مصون باشند . اينجا ديگر سنّي و شيعه نمي توانند مطرح باشند . در قضيه ما نحن فيه حضرت عايشه ( رض ) مادر همه مؤمنين و ناموس جمله مسلمين است .