از ترجمه های آبای
غره مشو ای فکور نوجوان
عین درد است این زبان
خیال کنی گر تو باری بر جهان
اندر حیرت بمانی اسیر خشم دمان
رو کن به وهم فرخنده
خونت جوشد رود نا
یا در کار باش کوشنده
پاشد سموم سر تا پا !
از گمان ها بی گمان
زاید بسی تماشا
ناگفته ها بس نهان
خوش نوا و قضایا
گوش نداده بر ز یاد
رو پوشانده رو به خواب
هنر کنی لو زیاد
کارت نباشد صواب
گر پیش آید غم یا زار
زبان کرده تند و تیز
عرضه مکن بر بازار
چون توسنی پر ستیز
غم و دردت گو هزار
سودا باشد بر تو عار
از زخم تو ناگوار
چرکش ناید هیچ به کار
از درک آن چه حاصل
غم نخوری تا نهان
مبادا این مضطر دل
رحمی خواهد از کسان
نفس خود را بر حذر
داشته هر سو بنگرید
دیگری هم در گذر
زندگی را خوش چمید
ز ایشان نیز هیچکدام
از غم نیافتند امان
نیابیشان خود بکام
زار بزدند در جهان
زنهار جانا تا نشوی خود رسوا
کنی چنین، بنگر آنان چون کنند
گرچه خورند خون دل و حسرتها
به نزد کس شکایتی می برند؟