نوجوانی موتش برد

ناجوانیش دل افسرد

میت بوده از کرپه

چو قزاقی دلمرده

چنین میرند بچه ها

مثل پرپر غنچه ها

مخدر را می خورند

بل درد دل بسترند

جمعه بوده که امروز

خواندند نمازش دلسوز

ابریست هوا هم اینک

تا ظهر بارید غمگینک

لابد بر ما گریان بود

چون نابرنا پژمان بود

همه رویم ما به مرز

بلکه یابیم دست به ارز

این راه دارد ادامه

فراغ ماندست فسانه

نه در غرب و نه در شرق

احوال مان دارد فرق

نه شمال و نه جنوب

هیچ ننماید جز غروب

هجرت باید الی الله

بل نماید خودش راه 

نمی دهند هیچ یک نان

این آخوند و نورسلطان

هر کس کند همتی

از کس کشد منتی؟