داستان "عظیم"( آبای ) 2
غیر عظیم البته پیدا نکرد هیچ کسی
با اخلاص کاملی که یافته بود نسبتش
از این کارش هم عظیم دلگیر نگردید بسی
سخن بگفت چو خوشوقت آن پیرمرد پر طنین
برخاست عظیم به کرنش گوش سپرده بس متین
بعد از طعام چون دست ها را بشستند
اشاره کرد به ایماء که مشروب آر همچنین
رایج شده این عمل در آداب مردمان
منجمله خلایق بین روس و آلمان
بسلامت شمرده نوشابه مفیدی
خمری بود کشیده با میوه ها بعد نان
از انواع عرق ها سینی شده پر بطری
یکی دو جام آماده در این میان به نیکی
پرت و پلا بگفته، عیشی نموده برپا
از چپ و راست برداشتند پیاله ها به مستی
پیر رند خوش برخورد بمانده خود استوار
چیره بشد بر عظیم که خورده بود اول بار
با تظاهر به اینکه جام می کند دست بدست
در استکان زو پنهان دارو بریخت نابکار
این کار او وقتی بود که شب گذشت از نیمه
شیطانی بود کذایی با انبانی پر حیله
چون بنوشید از جامی که قاطیش دارو بود
عظیم افتاد پس به پشت در حالت سرگیجه
پنجره را باز کرده آن پیر مرد زد سوتی
چهار نوکر آوردند به آن خانه تابوتی
بدون هیچ جنجالی برفت بسی شتابان
بهمراه چار ناکس آن لعنتی آن طاغوت
در ساحل یک دریا، خلنگزار پر پشتی
در میانش آشنا با پیرمرد یک کشتی
در آن کشتی نهادند آنها باری عظیم را
دماغه را چرخاندند بیک جای دوردستی
در کنارش می بودند بیست-سی نفر ملازم
دور بشدند از آن شهر سحرگهان به چیستی
کمپیر آمد صبح خانه ، بیدار کرده جماعت
پی برد دلش بر فرزند وارد شده مصیبت
زاری کرده شیون نمود بیهوده
از من مپرس تو حالا بودش دگر چه حالت
ظهر فردا جمع بکرد حواسش را پس عظیم
خوف و خطر را بدید بر سر خود بس عظیم
تک و تنها خوابیده دست و پایش در زنجیر
یک حصار آهنین، یک قفس پر ز بیم
از جای خود چون برخاست با زحمت و پیچ و تاب
بر سر پا ایستاده پیر را بدید لا کتاب
- مگر کند چنین کار یک آدم ریش سفید؟ !
پرسید چرا بکردی جدا مرا ز مادر؛ ده جواب
- دست برداشته از بازی، هشیار شده چشم گشا
مبادا که پنداری همدین خویشت مرا
می پرستم من آتش، گر شناسی تو دینم
از هر آنچه در من هست خوفی نباید ترا
عین جهالت باشد گر ندهی تن به آن
ضرب ترکه تا یکصد باید کنی نوش جان
گیرم دارای جان هزار، باز نشوی رستگار
یافت نشود خلق نرم ز من دگر هر زمان
فرزند بگفت : جان من قربانی دینم است
به آتشت بهر جان من نکنم سر هم پست
دینم حق و کارم پاک، گر بمیرم شهیدم
از این که من بترسم، ای لعنتی، بشور دست
از تن در آورد همه البسه بچه را
یک صد ضربه دره هم أو را بزد برقفا
در نیاورد از دهان حتی صدای جیکی
از حال برفت اندکی با اينهمه بینوا
آن سبحان توانا خوش نداشته این چنین
بهم خورده آسمان طوفان بشد در زمین
بماند رها بحالش آن بچه دست بسته
شد آواره با کشتی آن گروه بس لعین