شب همه شب بمانده همه شان دون خواب

رگباری زد خروشان داده کشتی پیچ و تاب

سی برده اش همگی بیامدند بستوه

بسکه ریختند تا سحر با جدیت بیرون آب

 

بردگان سی گانه رأى هم را پرسیدند

فکر می کردند بمیرند، بجان خود ترسیدند

در حالیکه می آمد از یک گوشه به سمتی

از گلوی پیر سگ بناگهان چسبیدند

 

- کنید عمل، ریش سفید، بلافکر و بی حذر

نبوده ایم گریزان برای جان از خطر

خدا از قهر این کار را بر سر ما آورده

دست او را گشاده رضایت گیر از پسر

 

مات و مبهوت بگردید از این سخن آنگه پیر

ندانسته چه کند اندک نمود پس تدبیر

وقتی بدید حالت آن سی تن را لاجرم

از دست و پای پس برفت گشود خود زنجیر

 

بگردنش بیاویخت که می باشد حبیبش

قطره قطره ببارید اشک بسیار کثیرش

گفته کردم ز مستی ندانسته عزیزم

ز حرف پیش برگشته دوباره داد فریبش

 

عظیم بوده نوجوان یک آدم خوش باور

باشد اگر دروغگو چرا ترسد او دیگر؟ 

خیال نمود که شاید کرده باشد ز مستی

جهاندیده چون نبود باز هم نمود پس باور

 

- اگر کردی با مستی ببخشیدم من ترا

پیر سگ هم می گوید : ای عزیزم، پر ادا

آرام بشد سپس باد هوا شده خوب چو پیش

با حکمتش باز بداشت باد و هوا را خدا

 

بخدمت نوجوان مشغول شده با خوراک

اسبی شده پیرمرد در تملق بس چالاک

آن سی برده پنداشتند کسی نباشد عادی

در خدمتش کوشیدند چون عاشق سینه چاک

 

در یک موقع پیر بگفت : فرزند من باز ایستا

آن دارویی که سازد مس را طلا هست اینجا

دور نبوده نزدیک است راهش بود چند روزه

آیا نباشد ممکن بسیار آریم اکسیر ما؟ 

 

بچه بگفت خود دانی در پاسخ سوآلش

خوشحال بشد پیرمرد از اینکه داد مجالش

بایستاده خبردار خدمت کرده بغایت

مخالفت ننماید یک ذره با خصالش

 

به ساحلی رسیده بسرعت و باکلک

روانه شد پیرمرد با نوجوان در یدک

در آنجا بود دهلی چو بکوبید او بر آن

حلقه زدند هیونان کوبیده پا حین تک

 

گرفته از هیونان بکار خویش سه نفر

بر دو دیگر زین زین زده سوارشان گردیده

دهل بماند همچنان در جای خود مستقر

 

می شتابند همون ها در تک خود چو صرصر

دیده دوخته پیر پست در طول راه به یک ور

پیر می گوید به بچه آیا چشمت می بیند

ابر تاری در هوا بگردیده بال گستر؟ 

 

ابری نباشد خودش کوه قافست آن بلکه

سینه کش اینسویی از جبال ست یک رشته

سر کوه این طرف وجود دارد آن اکسیر

مثل مرغ شکاری به چنگ آریم آن طعمه

 

تمام شب راه رفتند تا اینکه شد وقت چاشت

جسمی عجیب درخشان قد خانه سر فراشت

پرسیده بود این چه است؟ فرار کرده اختیار

همانا آن لامذهب طاقت یک دم نداشت