پس از مرور ترجمه "تاریخ تمدن" ، شاهکار ویل دورانت، طی قریب سه سال، حیفم آمد استفاضه خود از آن را با دوستان به اشتراک نگذارم . مطالب مطروحه در 7519 صفحه این اثر سترگ باعت تاملاتی شد که به اختصار ارائه می شود.هر یک از 11 جلد کتاب به یک مرحله از تمدن های شرقی و غربی اختصاص یافته که در آنها ویژگیهای مادی ، معنوی، فرهنگی ، هنری، فنی، اقتصادی ، سیاسی و ... کماینبغی مورد کنکاش قرار می گیرد. سردمداران هر تحول معرفی و چگونگی توفیق و یا علل شکستشان بیان می گردد. انبوهی از اسناد و مدارک میزان اعتبار این پژوهش را بالا می برد. وانگهی پیشاپیش بابت نواقص کار عذر تقصیر آورده می شود. چنانکه افتد و دانی ناشر ترجمه از تمجید تمدن ایرانی ابراز مسرت می نماید. همکاری خالصانه همسر مؤلف و مساعدت سايرين نیز از قلم نمی افتد.

به مثابه یک علاقمند به مطالعات تاریخی- بخاطر توصیه یکی از اساتید حقوق دائر بر لزوم کسب معلومات عمومی جهت توفیق انجام وکالت در امور مدنی و جزایی و غیره - اقرار می نمایم که با خواندن این تحقیق جامع به وسعت دید کافی نائل شده ام. دو دیگر اینکه عنوان انگلیسی"تاریخ تمدن" story of civilization یعنی داستان تمدن است. انگار تاریخ مانحن فیه را همچون قصه های هزار و یک شب بیان کرده اند که بی شباهت به کلام الله مجید در قصص الانبیاء نیست. می دانیم که واژه تاریخ ریشه اش ارخ به معنای آرشیو یا بایگانی وقایع اتفاقیه زمانه است . حال آنکه قصه عواقب یا سرانجام ماجرا را حکایت می نماید. انگار ویل دورانت مانند شهرزاد قصه گو در شرح ماجرا های تاریخی از جان خود مایه می گذارد؛ چنانکه پیش از نگارش بقیه جلد های مورد نظر از دنیا می رود و همسرش نیز به او می پیوندد. آن دو از مشرق زمین ( گاهواره تمدن ) آغاز کرده سپس یونان باستان، تزار ومسیح، عصر ایمان، رنسانس، اصلاح دین، آغاز عصر خرد، دوران لویی چهاردهم، عهد ولتر، روسو و انقلاب را کاویده بالاخره به زندگی و اعمال ناپلئون بناپارت می پردازند که افراط انقلاب ناشی از "فلاسفه" اخیرالذکر را تعدیل می نماید ولیکن چنان به اقبال خود غره می شود که ابداعاتش را رقبا و اعداء وی تخطئه کرده و خود در تبعید جان می سپارد.گرچه این رجل کم نظیر سیاسی و نظامی در اقداماتش به کتب دینی ، منجمله قرآن ، استناد می کرد ، تفسیر و تاویلاتش مورد مخالفت سایرین قرار گرفته چالشش مغلوبه می شود. یعنی عدم اعتنا به ذهنیات انام ایام منجر به شکست اقدامات افراد -ولو نابغه - می شود.جالبتر اینست که مؤلف عنوان فلاسفه را داخل گیومه نهاده و چندان جدی نمی گیرد. البته ویل دورانت فلسفه باز دیدی غرب محور هم داشته فلذا در سایر تمدن ها ، از جمله اسلامی کماینبغی تامل نمی ورزد.وگر نه ابغریت محمد ( ص ) در براه انداختن مدنیت اسلام و برپا داشتن امت خاصش- شامل مهاجرین ، انصار، اهل کتاب و حتی مشرکین - پدیده ای فراتر از نبوغ می باشد.در گفتمان تمدن گذر از شاکله قبایل و شعوب مد نظر است تا روابط آحاد جامعه محدود به تعلقات قبایلی و قرایی نماند و زمینه تعاون مدنی شهروندی فراهم گردد. حضرت محمد( ص ) از مکه که ام القراء یعنی مادر قریه ها تلقی می شد به یثرب هجرت فرموده و با تشکیل امتش مدینه را بنیاد می فرماید که حقوق و تکالیف همه در قانون مورد وفاق جمهور معین شده بود.بنا بر باور اسلامی انقلاب و خروج علیه امارت رسمی مملکت منکور بوده عواقب نامطلوبی خواهد داشت که عقلا باید نهی از این منکر نمایند و به امر به معروف مبادرت کنند. وانگهی خود را رب الاعلی خواندن گفتاری طاغوتی می باشد که امثال فرعون و نمرود را از بروج و قصورشان به مزبله تاریخ افکنده است. عواقب "انقلاب کبیر فرانسه" شاهد صادق این فرضیه تواند بود."فلاسفه" کذایی دین را عاملی ضروری می شمردند که برای اجتناب از بی نظمی لازم است بکار گرفته شود وگرنه باید با تکیه بر عقل مستقل جایگزینی برایش تراشید. اینهم ناگفته نماند که بقول دورانتها ظهور تمدن مستلزم قبول قانون جهانگیر است تا قاطبه انسانها به صلح و سلم نائل شوند که اتفاقا به معنای اسلام و مراد این آیین است.

اینجانب افکارش را بشرح ذیل منظوم ساخته که تحفه دوستان است:

انسان دارد تاریخی

پر ز نور و تاریکی

اگر آن را بکاوی 

بسی قصص بخوانی

قصه های پر عبرت

زانها یابی بس حکمت

دورانت گفته استوری

نگفته است هیستوری

درر را سخت بسفته

کشیده شان برشته

کاویده خوش آغاز را

هم نشیب و فراز را

نظر کرده در اسباب

سپس کرده فتح باب

در علوم و در فنون

در هنر ها گونه گون

تحقیق کرده بخوبی

کافرینش تو گویی

النهایه می گوید :

هر امتی می پوید

جویان بود گر صلاح

بی تشبث بر سلاح

باشند یارا اولوالامر

یابند یاران پر ز صبر

بالان مانند قاطبه

دون خوف و واهمه

و گر خیزد شورش ها

بی بر شود کوشش ها

ویل دورانت قصه گو

شرح می دهد مو بمو

نمرود بمرد در برجش

فرعون فسرد در نعشش

اسکندر آن ذوالقرنین

بنگر برفت بد از بین

گرچه شمرد خود برتر

ذلیل مردست هم ابتر

او که بگشت دارا را

وارث نیافت کارآ را

جمله رفتند بر فنا

هجمه بکرد چون سکا

ساقط شدند پارتیان

غالب شدند پارسیان

چونکه یافته دل تغییر

دیگر بگشت هم تقدیر

چون دین بشد وسیله

دلها پر شد ز کینه

قهرش هرکه بیشتر بود

امرش لابد پیشتر بود

عرب که داد سر بدین

سبق ببرد در زمین

لشکر روم پس نشست

عسکر فارس در شکست

ناکار شدند رستم هاش

چو خلق بدید استم هاش

چون داد برفت از میان

روی گرداندند مردمان

شاه در فرار کشته شد

ننگش ز خاک شسته شد

هرگاه شود انقلاب

کار ها رود بیحساب

بهر سامان در امور

سالار آید پر ز زور

سپس آید بیگانه

تسخیر کند ویرانه

انقلاب ها واپسند

فرجامشان ناپسند

فرزندان را می خورند

زبان ها را می برند

خود هم کشند عاقبت

ای دریغا عافیت !

وارث بادا مستضعف

شاکله اش خوش در صف