تسلی خود پس از مرگ عبدالرحمان

 

نداده است روزگار

کشمکش را اختیار.

باری آید چون اجل

گردد بیتاب استوار.

یقین کردم بغربت،

از من گرفت چون که یار.

خدا که داد بوی عمر،

کرد ه اجل برقرار.

گر نگویم ، چه گویم:

پسین تکیه برمدار.

تقدیر را نیست تبدیلی

توبه آید پس به کار.

نه زور فیل، کرگدن،

یا دل شیر در شکار.

نه عقل سقراط ، افلاطون،

حتی علی ، آن کرار.

من خود بخود پنداشتم

داده مرادم دادار.

این مرگ گرفت عثمان*را، 

توبه آید پس به کار.

مردمان را نکرده

عبث امری ناگوار.

لیک پرستیز عدو را

دست ببسته کرده خوار.

با زکوة و زراعت

غريب نواخت، ساخته کار.

سکندر ، تیمور ، چنگیزسان

ملت را بود کارگزار.

بنی قزاق جملگی

بودند ویرا سرسپار.

در طوبقتی** طایفه اش

وحدت نمود برقرار.

موقوفه ساخت در مکه،

متولیش دست بکار.

بهر خدا ، آن یکتا،

فدا کرده مال بسیار.

فرا رسید چون اجل،

گلش پژمرد گلعذار.

این مرگ گرفت حاجی*** را

توبه آید پس به کار.

     _ _ _

* برادر کهتر آبای

** طایفه آبای

*** قونانبای ، پدر آبای