"وای به حال قومی که نیاز به قهرمان داشته باشد! '

دسته: یادداشت

اکبر محمدی*:  در باور پیشینیان، قهرمان کسی بود که می توانست به دنیای ارواح و مردگان برود و زنده بازگردد. قهرمانی‌گری، در درجه اول، بازتابی از وحشت مرگ است. ما شجاعت روبرو شدن با مرگ را می ستاییم و بالاترین وپایاترین تحسین خود را نثار چنین شهامتی می کنیم. قهرمان‌های ملی عموما از این گونه‌اند. خوشی هایمان را اغلب مدیون کسانی هستیم که در عرصه های وحشت آفرینِ زندگی پا پیش نهاده اند. رشد روافزون محبوبیت سلبریتی ها نشانگر فقدان چنان قهرمانانی است. به نظر می‌آید دیگر کسی توان مقابله با مرگ را ندارد. هیچ کس نمی خواهد آبروی پوشالی خود را به خطر اندازد.



وضعیت نابسامان اقتصادی و اجتماعی امروزمان، از آن روست که روشنفکران دردهای خود را مقدم بر دردهای جامعه قرار داده‌اند، روحانیان و سیاستمداران در تله حفظ نظام گرفتار آمده اند و دانشجویان وفرهیختگان به عرصه خصوصی پناهنده شده اند. 

عباراتی همچون "حرکت های کور، اعتراض فرودستان، بی ریشه، جنبش گرسنگان، پابرهنگان، مثلث شوم، توطئه رقبا، داعشی های وطنی، غیراصیل و آشغال" که برای توصیف اعتراضات اخیر بکار می رود نشانگر ترس نخبگان فکری و ابزاری از بهم خوردن شرایط و از دست رفتن موقعیت های اجتماعی- سیاسی نمادینی است که در این سال‌ها در پندار خویش ساخته اند. 

اگر اعتراضات لیدری ندارد این ایراد نه عیب کار معترضان بلکه متوجه کسانی است که عُمری خود را رهبران فکری و اجرایی جامعه جا زده اند. به جد بر این عقیده اصرار دارم که رویدادهای اخیر را نباید به پای قدرنشناسی معترضان نوشت بلکه بهتر است آن را گواهی آشکار بر ناکارآمدی پیشقراولان جامعه بدانیم. 

از طرفی سیاست‌های نخبگان ابزاری، امیدِ به آینده‌ای روشن را در محاق فرو برده است و از سوی دیگر بی تعهدی نخبگان فکری نسبت به درد و رنج مردم خویش، انتظار از هر روشنفکری را بیهوده ساخته است. مگر غیر از نابسمانی‌های موجود چه انتظار دیگری می توان از جامعه ای داشت که در آن نه کاری از دست سیاستمداران آن بر می آید و نه روشنفکرانش حاضر به هزینه کردن و ایستادگی در مقابل سیاست های غلط هستند؟! 

اکنون که به لطفِ نخبگان فکری و ابزاری، جامعه به این بلوغ اجتماعی رسیده است که از قهرمان پروری عبور کند، بهتر است این عبور را به فال نیک گرفت. دیگر جامعه اجازه ظهور قهرمانان کاغذی را نخواهد داد و عرصه برای بقا آنان زین بس تنگ تر خواهد شد مگر آنکه پا به پای مردم از حنجره و تریبون هایی که در اختیار دارند، درد و رنج و صدای مردم شنیده شود. در یک جامعه معتدل و عقلانی، ارج و قرب انسان‌ها نه براساسِ وعده‌های آنان که بر مبنای فایده ای است که به مردم خویش می رسانند. بنابراین اگر دوران ثمردهی قهرمانان فکری و ابزاری به سرآمده است بهتر است همگان به فکر آغاز فصلی نو باشیم و این آخرین بازمانده مقتدر دوران سنت را نیز به فراموشی بسپاریم. 

هر چند به نظر می رسد شعله اعتراضات اخیر فروکش کرده است اما این به معنای تغییر شرایط نیست. تنها بازنگری و اصلاحات انقلابی در همه عرصه ها می تواند پاسخگوی تقاضاهای سرکوب شده باشد. در غیر این صورت، گُر‌‌گیری مجدد آتش خشم مردم، دامان خیلی ها را خواهد سوزاند.

 

* دانشجوی دکتری علوم سیاسی دانشگاه مفید

دیدگاه‌ها   

حم کدی
# پاسخ به متن — حم کدی 1396-10-29 18:30
1- مشکل حضرت موسی ( ع )بابنی اسرائیل این بود که از او میخواستند هر مساله ای را باتفاق ربش حل کند. انگار خدا و دینش ربطی به ایشان نداشت.ظاهرا همین فرار از عمل سبب سرگردانی در تیه بود. شاید علت دق مرگ آن پیامبر اولو العزم همین بود.
2- همین قوم بود که حضرت عیسی ( ع )را بدست رومیان سپرد تا وی را مصلوب سازند و درعین حال مجری امر دست خود را از این فاجعه پاک نشان می دهد.
3- تاریخ صدر اسلام حاکیست که رسول اکرم ( ص ) همیشه بمثابه اسوه امت عمل می فرمود تا امتش بر وی اقتفاء نمایند.
4- واقعه کربلاء را نیز باید درسی تلقی کرد که در معامله با عوام الناس باید به مشارکت مبادرت ورزید؛ نه اینکه همراهی با مستضعفان را دون شاءن والای خود شمرده تنزه طلبی کرد. والسلام!