به مناسبت مرگ عبدالرحمان

دربیست و هفت سالگی

عبدالرحمان چشم بیست

تو خود اگر عاقلی

گو مثل او که دیده است

 

از دنیوی دلش سیر

پر عاطفه با خویشان

از کبر و کذب بود نفیر

دایم بسیم بر ایشان

 

او درس بخواند تا دانست

نا آسوده ، بی راحت

سیاحت را توانست

نخوابیده بی طاقت

 

از طول عمر چه حاصل

بی تجربه ، بی دانش ؟

در خواب داند چه جاهل

دل نیابد گر تابش ؟

 

در پطربورگ خیلی زود

بو برد از آن بیماری

اظهار بر کس هم ننمود

گوش به امر الهی

 

شوخی - جدی توامان

عمر كوتاه را فهماند

اشك گر بدید به چشمان

به شوخیش بگذراند

 

عمر کمش بسیار گشت 

ذاتش همه علم گردید

هر جا رفته پربار گشت

بسکه خوانده خوب فهمید

 

توران ، قفقاز ، کریمه

روسیه ، سیبر تا ندید 

خبر ها را شنیده

در بسترش نخوابید

 

چون ذوذنب ستاره

درخشیده زود برفت

خورده اسف هماره

کسی بر او عیب نیست

 

قلبش قوی ، عقل بسیار

تقدیر را بود منتظر

مرگ را ندیده دشوار

دلش نهان بداشت سر

 

خدمت باب و مام را

دین خویش را بزوجه

زحمت نافرجام را

بیان بداشت در نامه

 

تجربه و علم در أو

بیشتر بود از صدسالان

از همه شان بد بر او

اینکه مانیم بس نالان

 

سال را ببود او نوروز

من واپسین از کهنه

حرمان ببود چه جانسوز

پیری بودم فرسوده

 

اندوهی شد همچون داغ

الحق که بود توانم

بچشم مگر خورد شلاق

چرخید واپس جوانم ؟!