سخنهاي فراوان پيش از اين هم گفته ام ،
به ژرفايش پرداخته از سر غم گفته ام .
تا عاقلان قوم را بنا به شرم و وجدان ،
به اصلاح خودشان وا بدارم گفته ام .

سخن گويد درازتر خلق قزاق از همه ،
زود نفهمند حرف هم از شدت همهمه .
با سرشك ديدگان يا خون دل نتواني ،
ذوب بكني يخي را در ميان پيكره .

اي خلق من ، بي لجاج حرف مرا دريابيد ،
تفكري نموده ، پوست سخن فكنده ، نغز آنرا برداريد .
چه كم شود از شما گر بشويد بي اطوار ،
من نگفتم اين سخن تا قصه اش پنداريد .

گمراه شده سرگردان در نماند پر تشويش ،
خارج شده از حصار براه راست آيد پيش .
نه علمي هست نه عمل در وجود شمايان ،
دست كمش نتوانيد نگه داريد دام خويش .