عقابدار شكارچي ( آبای )
عقابدار شكارچي رد بگيرد در برف نوباريده ،
يافته شود زسنگها روبه آنرا كه او پائيده .
اسب خوب و يار نيك باشد بسي غنيمت ،
شكارچي را فراخور لباسي خوش بريده .
خوشا اگر ناگهان با هم شده رودررو ،
شتابزده برگردد سوي مصب دويده .
فراز كوه عقابدار ، در پاي آن طبالش ،
رد پا را ببينند[1] ماجرا را فهميده[2]
پرنده شكارچي ز اوج بيند نخجير را ،
همين كه آنان بردارند چشمبند آن از ديده[3]
پرواز كند گر پائين ، رو به دود به بالا ،
پس اوج گيرد شكاري باچشم خون چكيده .
اين را روباه بديده در جاي خود بخشكد ،
زان كه فقط گريز را چارة كار نديده .
دهانش را گشايد ، دندانش را بسايد ،
با يك چنين تهديدي او هم بجان جنگيده .
به تماشا شتابند خوش و خرم صيادان ،
بي هيچ خيال از اينكه پاي مركب لغزيده .
دشمني نيست ناقابل پرنده را پرغرور ،
آن روباه مقاوم با چهل[4] كارد كشيده .
بهادر نيز بيدرنگ شروع كند كار جنگ ،
با هشتگانه نيزه هاش و چشماني دريده .
بهم خورده بال و دم ، صفير كشد بشدت ،
چون آن مرغ شكاري فرود آيد بشيرجه .
آن دو شوند گلاويز با حدّتي فراوان ،
دو جنگيند تو گوئي شمشير بر هم كشيده .
يكي طاغي ز عرش و ديگر بود از اين فرش ،
به خاطر آدمها در خون هم غلطيده .
برف سفيد ، عقاب سيه ، رو به سرخ
همانند زيبائي است رعنا در آب پريده .
دو آرنجش افراشته گيسوان را سيه فام
آن هم چه خوش موج زند از نوازش كه ديده .
تنش سفيد ، رويش سرخ و خود عريان ،
آنكه موي سياهش روي گلگون پوشيده .
گوئي كه نودامادي است با نامزد زيبايش ،
در بستري تنگاتنگ بوصالش رسيده .
كتفين آن از قفا به آرامي ميجنبد ،
وقتيكه آن طعمه را در چنگالش كشيده .
هم مرغ و هم صاحبش بسي شوند سرفراز ،
زانكه شده صيدشان آن روباه پر حيله .
بگيردش بدستخوش همشكار مسنتر ،
ببنددش بفتراك لب بناگوش رسيده .
كلاه پوست را تكانده مي پوشي و ناست را ،
مي اندازي در دهان نفسي راحت كشيده .
چون بگيرد شكار را چنان كه سنجد بچينند ،
يكسال گردي جوانتر به كام خود رسيده .
دل فارغ از هر گونه خيالات ناروا ،
سخن رود از شكار با مرغ خوش باليده
بر كس ندارد زيان چنين تفريح در جهان ،
من از جمله كسانم كاين را بچشم بديده .
بر آنكه او زنده دل با خاطري هوشيار است
اينها مگر عيان نيست بي هيچ سرّي پوشيده ؟
در نيابي خود اين را بي دقّت وسرسري ،
تصويرش را نبيني تا خوب در آن ننگري .
ظلّي از آن بيفتد بر دل تو همانا ،
چون هر واژه از آن را با سنگ عقل بركشي .
اي جوانها ، گر خواند ، اين را خواند شكارچي
تا نچشي
طعم صيد ، از اين تو كي حظّ بري ،