عقابدار شكارچي رد بگيرد در برف نوباريده ،

يافته شود زسنگها روبه آنرا كه او پائيده .

اسب خوب و يار نيك باشد بسي غنيمت ،

شكارچي را فراخور لباسي خوش بريده .

خوشا اگر ناگهان با هم شده رودررو ،

شتابزده برگردد سوي مصب دويده .

فراز كوه عقابدار ، در پاي آن طبالش ،

رد پا را ببينند[1] ماجرا را فهميده[2]

پرنده شكارچي ز اوج بيند نخجير را ،

همين كه آنان بردارند چشمبند آن از ديده[3]

 پرواز كند گر پائين ، رو به دود به بالا ،

پس اوج گيرد شكاري باچشم خون چكيده .

اين را روباه بديده در جاي خود بخشكد ،

زان كه فقط گريز را چارة كار نديده .

دهانش را گشايد ، دندانش را بسايد ،

با يك چنين تهديدي او هم بجان جنگيده .

به تماشا شتابند خوش و خرم صيادان ،

بي هيچ خيال از اينكه پاي مركب لغزيده .

دشمني نيست ناقابل پرنده را پرغرور ،

آن روباه مقاوم با چهل[4] كارد كشيده .

بهادر نيز بيدرنگ شروع كند كار جنگ ،

با هشتگانه نيزه هاش و چشماني دريده .

بهم خورده بال و دم ، صفير كشد بشدت ،

چون آن مرغ شكاري فرود آيد بشيرجه .

آن دو شوند گلاويز با حدّتي فراوان ،

دو جنگيند تو گوئي شمشير بر هم كشيده .

يكي طاغي ز عرش و ديگر بود از اين فرش ،

به خاطر آدمها در خون هم غلطيده .

برف سفيد ، عقاب سيه ، رو به سرخ

همانند زيبائي است رعنا در آب پريده .

دو آرنجش افراشته گيسوان را سيه فام

آن هم چه خوش موج زند از نوازش كه ديده .

تنش سفيد ، رويش سرخ و خود عريان ،

آنكه موي سياهش روي گلگون پوشيده .

گوئي كه نودامادي است با نامزد زيبايش ،

در بستري تنگاتنگ بوصالش رسيده .

كتفين آن از قفا به آرامي ميجنبد ،

وقتيكه آن طعمه را در چنگالش كشيده .

هم مرغ و هم صاحبش بسي شوند سرفراز ،

زانكه شده صيدشان آن روباه پر حيله .

بگيردش بدستخوش همشكار مسنتر ،

ببنددش بفتراك لب بناگوش رسيده .

كلاه پوست را تكانده مي پوشي و ناست را ،

مي اندازي در دهان نفسي راحت كشيده .

چون بگيرد شكار را چنان كه سنجد بچينند ،

يكسال گردي جوانتر به كام خود رسيده .

دل فارغ از هر گونه خيالات ناروا ،

سخن رود از شكار با مرغ خوش باليده

بر كس ندارد زيان چنين تفريح در جهان ،

من از جمله كسانم كاين را بچشم بديده .

بر آنكه او زنده دل با خاطري هوشيار است

اينها مگر عيان نيست بي هيچ سرّي پوشيده ؟

در نيابي خود اين را بي دقّت وسرسري ،

تصويرش را نبيني تا خوب در آن ننگري .

ظلّي از آن بيفتد بر دل تو همانا ،

چون هر واژه از آن را با سنگ عقل بركشي .

اي جوانها ، گر خواند ، اين را خواند شكارچي

تا نچشي طعم صيد ، از اين تو كي حظّ بري ،



[1] بيابند

[2] بديده

[3] زديده

[4] چل