نونهال زمانه آرد تأسف ببار ،

صبر و عارش نبوده فوري شود دست بكار .

بي عرضه و اعتبار ، همگي نيز ديوانه ،

در هيچ كاري نباشد با ثبات و برقرار .

 

خوبي ، بدي در چشم او يكسان است ،

در كار دين ، امر خدا ، نادان است .

آنچه جويد با سوگند بيعاري ،

اسبي فربه با يك طبق  از نان است .

 

آن بيقرار از دست وي چه آيد ؟

علاقه اي ندارد ، هنر چگونه داند ؟

مال بجويد ، بدون كار با حيله ،

بي اعتماد ، بي باور ، ول معطل بماند .

 

آنجا فريبد آنرا ، اينجا فريبد اينرا ،

به قيمت جانش هم كس نيابد راستين را .

از ديات ششگانه ، در رأس آن صد ايلخي ،

فقط باشد اسبي تنها خونبها .

 

خصال خود به مال فروش يا به سود ،

زلال خود بنمائي لاي آلود .

با اينهمه از حيات نباشي تو گربزتر ،

كو تواند هر چه خوشي را ربود .