حکمت( 66) یسوی
از محبت همانا هزاردستان در بستان
سرداده بس نغمه ها از دل أفغان نماید
در میدان معرفت آنکه نکرده جولان
اشک دیده شب و روز باری عمان نماید
آواز آن بلبل را هر آنکه او شنوده
بردیده کوه غرور هم آن را او شکسته
مزه این دنیا را از یاد خود برده
فریاد زده نالیده دیده گریان نماید
هر بنده دلداده دنیا را هیچ نبیند
آن بنده باتقوا از دنیا هیچ نگوید
در حیرت و سرمستی هرگز بخود نباید
دیدار جسته جگرتوز یکسر نالان بباشد
وادریغا طی بشد همه عمرم گرسنه
بی راحله اندر راه نای از تنم برفته
توش همت بر کمر اینک منم بسته
عاشق را محبوب او همه ویلان بسازد
آیا عاشق بی آرام گریه بکن شب و روز
داغی بنه بر جگر پخته بشو هم ز سوز
اجل رسد گر فرا از خود مده خوف بروز
چنین عاشق چون رود آنجا مهمان بباشد
منصور شیخ سرش را بر فراز دار بدید
پرتو فکند چونکه وی حق دیدار یار بدید
بیخود شده در نسیان پس فریاد زار کشید
از سر شوق ناآگاه باری سیمان نماید
شیخ شبلی عاشق شده ناهشیار
شیخ بایزید سودا کرده هفتاد بار
عزتهای دنیا را بدیده بس نفرت بار
از ندامت بر ماضی باری افغان نماید
از صحبت این ابرار هرکه شود برخوردار
در شما و اندر صیف سرمست خود بسیار
چارضرب زدن همانا کارش شود در اسحار
خنده کرده آشکار باطن پنهان بدارد
به غیر این نباشد بوصل حق امکانی
تا نشدی خود سوا از سر معنی کی دانی؟
ذکر " هو " را بباید پیوسته خود برخوانی
با وهم خود دلها را باری لرزان نماید
بنده خدا، خواجه احمد، کرا گویی این حکمت ؟
عرفان کرده ادعا اعلان کردی این دعوت
بر علما بی اثر باری بود این پند
ملک تن را هر عارف باری ویران نماید