به عثمان
به عثمان ( آبای )
آن عثمان دیروزین
یکه مردی بود گزین
خانه - بازار ، کویش - بزم
نقد و کالا ،
برده آنها ،
حتی اسب را ، گفته چشم .
ز " باز فرما "
" باز هم بیا "
یک بار مگر سر پیچاند ؟
بر سر ریختند
صف صف بردند
مدحش کردند ، مگر ماند ؟
خصم را شده پلنگی
بر دوست کرده دلتنگی
چه کس آمد رو دستش ؟
بی ترس شهید
به جان رسید
حرمان کشید از دوستش .
طعام قوم
عذاب قوم
کشیده گل رفت تنها .
چنان دلیر ،
" بیا ، بگیر "
قوم ندیده در دنیا
بمرد عثمان
برفت چوپان
اینک کی هست بختیار ؟
دزدی نما ، هم غارت
در ملک بکن سیاحت
با فکر و با نظارت ، چه ات بار ؟
با مردم نا آرام
این عوام کالأنعام
دیگر جای حرفی نیست
عالم نما هست
خودستا هست
تفرقه بپا هست ، باقی نیست.
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم آذر ۱۳۹۴ ساعت 9:49 توسط حاجي محمد شادكام ، وكيل پايه يك دادگستري
|