نشمرده کس نادان را

احمق خوانده خوار داشتم

اصلاح خواستم زبان را

خود را قهار پنداشتم

 

خود را نیافتم مدد

درگیر با خیلی نادان

کس بحرفم گوش نکرد

طبق عادت همچنان

 

بگونه ای دهشت زا

همه یکسان در هذیان

منع نتوان هیچیک را

سر بردارند به عصیان

 

وردش بوده "براستی"

کرد اشتلم ، زد لاف ها

قدرت گرفت نک کاستی

آمرز ، خدا ، تو خواب را

 

من نحیفی درمانده

بین زن و کودکان

دستتان را هم خوانده

همان خلقید همچنان

 

نادار نیم ، من زارم

این است جای تامل

آید ز خلق بس عارم

ناچار کنم تحمل

 

تقاص و هم تعصب

همه مستند هم شیدا

در هذیان و تذبذب

چه فهم ماند مستان را؟

 

دوستی را با فراغت

ساده گیرند بسی دون

از دزدی و خیانت

سرخوش شوند رخ گلگون

 

از این قومم گوشه گیر

خسته شدم ، خسته گرد

چنین بسی گفته پیر

لکن کسی گوش نکرد