وداع با استالين               

                                نوشته : شير خان مرتضى

ترجمه : حاجى محمّد شادكام

آمدن بهار را قبل از همه همين پرندگان كوچك حس مى كنند . گنجشكها ، جيك جيك كنان شروع مى كنند به ورجه وورجه . چند تائى سبز قبا هم پيدايشان مى شود . چشمهاى براقشان ، به شفافيت منجوق ها ، انگار صميمانه با آدمها احوالپرسى بكنند ، بدون ورجه وورجه گنجشكها ، بى خود نمائى ، با گامهاى يورغه ، نزديك آمده ، گوئى ايماء و اشاره مى نمايند :

-         بهار آمد ، چشمتان روشن !

آن را بسيارى از آدمها حالى نمى شوند . از بين آدمها فقط سليمان نبى بود كه زبان مرغان را مى دانست ؛ وليكن ، متأسفانه همه انسانها سليمان پيغمبر نيستند. امّا امروز همين گنجشكهاى خود نما نيز جيك جيك نمى كنند . سبز قبا هم ديده نمى شود . گنجشكها در حالى كه كركهاى نرمشان را باد بهم ريخته ، روى شاخه هاى درختان كز كرده اند . گوئى آنها هم از اندوهى بزرگ دلشكسته و سياه پوشند .

امروز روز وداع با استالين است .

من و بوريس فاردزينف ، دو تائى ، توافق كرديم با هم برويم . مخصوصاً امروز تك وتنها رفتن خيلى سخت است . جائى كه خواهيم رفت تالار ستوندار است . درست در صدر مسكو ، از كرملين دور نيست .

امروز نمى شود با مترو رفت . ترامواى و اتوبوس برقى از خيرشان بايد گذشت . كرايه تاكسى براى جيب امثال ما دانشجوها زيادى سنگين است . امروز، بهرحال تاكسى هم كار نمى كند .

پياده راه افتاديم . صبح مسكو تيره مى زند . در خيابانها جمعيت مثل قطعه هاى مذاب يخ بهم مى خورند . گوئى خيابانهاى مسكو ، در طول زمستان يخ بسته و امروز ناگهان يخ هاى مذابش حركت كرده سيلى از امواج كوه پيكر طوفان بپا كرده اند . متوجه مى شوى كه انگار تمام آدمها به يك سوى ، مركز شهر ، روى آورده اند .

ما ، من و بوريس فاردزينف ، گرفتار آن موج گرديده ، مانند خاشاكى هستيم كه روى سيلاب بالا و پايين مى رويم . همينكه بنحوى به خيابان رسيديم ، موج ما را گرفته و با خود برد .

بوريس فاردزينف هم كلاسى من است و مليّتش اوستى . از قفقاز شمالى . به عبارت دقيقتر ، اوست شمالى . اوست جنوبى هم هست . آن يكى در گرجستان قرار دارد . راست و دروغش را كه مى داند ، بعضى ها پچ پچ مى كردند كه استالين گرجى نبود ، اوستى بوده ، اوّل كار فاميليش ، نه جوگا شويلى ، بلكه جوگانف بود .

اوستها فقط يك قومند ؛ امّا دو دسته اند . نيمى در گرجستان و نيمى ديگر در جمهورى خود مختارى درون روسيه . مركز آن را قبلاً دزاجيكائو مى گفتند و حالا اورجونيكيدزه مى نامند . اورجونيكيدزه ، بلشويك مشهور ، شريك استالين بود.هنگام استقرار حكومت شوروى در قفقاز با منشويكهاى گرجى دعوا كرده و به همين سبب بعداً از لنين كتك خورد . آنكه  مرا به اين سلك كشاند همين بوريس فاردزينف است . موى سياه پرپشتش همچون بيشه اى وحشى بوده ، هم قد من ، امّا با هيكل ستبر و ورزيده اش يك تهمتن واقعى است . ديروز وقتى كه رئيس چلاق دست دانشكده ميتينگ عزا برگزار كرد ، همين فاردزينف گنده بگ مثل سيل اشك مى ريخت . بوريس سيلكين ، صدر سازمان حزبى كلاس كه كنار من ايستاده بود ، گريان سقلمه اى زد :

- گريه كن ، ياللا ، گريه كن !

 

امّا از چشم من اشكى درنيامد . زل زده بودم . انگار كرولال هستم . بقول مادرم ، عايشه ، وقتى كه فوت پدرم ، مرتضى ، را خبر دادند گريه نكرده ام . پدرم مرتضى كه در سال كذائى 37 به عنوان « دشمن خلق » محكوم شده بود ، حدود سال 1940 ، حوالى منطقه يى كس نديده و نشنيده « دالنى بوستوك » در طول رودخانه « زيا » ، حين قطع درخت در جنگل انبوه ، كاجى رويش افتاده و بهمين علت اجلش فرا رسيد .

آن خبر هولناك را جماعت به گوش مادرم ، عايشه ، مى رسانند . وقتى كه عايشه بيچاره ، بافه هاى بلند گيسويش را كه تا كمرش مى رسيد باز كرده و موى پرپشت خود را پهن كرده ، روى ماه و گلگونش را با زخم ناخن خونين ساخت ، من صورتش را پاك مى كردم ولى مبهوت مانده و اشك از چشمم نمى آمد .

از خوابگاه دمدماى صبح بيرون آمده بوديم . باز هم ممكن نيست به تالار ستوندار برسيم . مردم از«  تايفون » حرف مى زدند . بايد اين كلمه از « طوفان » ما مشتق شده باشد . آن قديم قديمها ، در زمان نوح پيغمبر ، الله تعالي با ديدن آدمهائى كه بدواً معصوم خلق شده امّا رفته رفته كاملاً فاسد گرديده از ايمان برى گشته بودند ، براى پاك سازى زمين از پليدى ، به نوح نبى فرمان داد :

- يك كشتى بساز . در آن كشتى ، از آدميزاد ، جانوران ، پرندگان ، دد ودام و همه نباتات يك جفت از نابترين آنها قرار بداده . من بر روى زمين طوفانى براه مى اندازم . بدينسان تمامى دنيا را شست و شو داده از نجاست و كثافت پاك مى كنم. آنگاه تو ، اى نوح پيامبر ، در كشتى از طوفان در امان مانده ، هرجا كه طوفان فروكش كرد ، جانوران ، دد ودام ، آدميان ، پرندگان و نباتات بارزده در سفينه  را رها خواهى كرد . از آنها نژادى پاك زاد و ولد خواهد كرد .

 برخى مى گويند آن كشتى در طور سينا قرار گرفت . بعضى مى گويند كشتى نوح نبى در كوه آرارات باقيمانده است . وليكن آباء و اجداد ما مى گويند كه كشتى نوح در قله كوه قازيقورت قرار دارد . به عنوان گواهى براى تأييد روايت اخير، مردم از خيلى وقت پيش تا كنون در جشن و اعياد اين ترانه را به آواز مى خوانند: 

« بر قله قازيقورت قرار دارد آن كشتى ،   

وگرنه از كرامات چيزى در آن نماندى».

من غرق فكر بودم و چيزى نمانده بود با ضربه موج بزرگ پشت سرى از بوريس فاردزينف جدا گردم . نمى توانستم به پشت سرم برگردم و نگاه كنم و چون خواستم دستم را دراز كنم نتوانستم آزادش كنم و در حاليكه خود را از دست رفته بشمار آورده بودم ، پنجه پرقدرت اوستى پهلوان از شانه ام گرفت و نگاهم داشت .

سپس صداى شيون و ناله شروع شد . در اين محشر و بر روى پل صراط مبادا بيفتى ! افتادى كارت تمام است ، برخاستنى در كار نخواهد بود . برو از زندگى خشك و خالى خداحافظى كن . در اعماق سيل توفنده و زير هزاران پاشنه مى مانى . قربانى رهبر كبير مى شوى !

روى آسمان از بخار سفيد ديده نمى شود . عصر ، بازدمها از شدّت برودت تبديل به بخار سفيد گرديده ، جمعيت محروم از ديدار آسمان نمى توانستند زمان را تشخيص بدهند . فرياد دلخراش كسانيكه در دام مرگ افتاده و زير پاهاى بى شمار مانده بودند ، ضجه افراد ضعيف القلبى كه گرچه هنوز از پاى نيفتاده ولى از ضربات سخت امواج متلاطم گيج شده بودند دليل آشفتگى لاعلاج عالم بود .

 بعلاوه روى بام خانه هاى طرفين خيابانى كه به اقيانوس مى مانست صداى جانانه گربه هاى پرخروش افزايش مى يابد . البته گربه ها بخاطر فشار شديدى كه نفسشان را بريده و دلهايشان را به حد انفجار مى رساند نمى خروشيدند . فرياد آنها از نوعى ديگر بود .

مرگ رهبر زمان ، بى خيال ! گربه ها را غم او نيست . ماه مارس كه براى آدميان با غصه آغاز شده ، براى گربه ها موسم عشق است . ببين ، تفاوت از كجا تا به كجا است ! اگر آدمها گوئى از قيام قيامت افسرده و دلمرده شده اند ، گربه ها غرق لذت عشق ، بر بام خانه ها رفته مشغول بازيند . غربيها به اين مى گويند : سورچرانى در سرزمين طاعون زده .

 - مرا بگير ، بوريس جان ، محكم بگير ، زمين نخورم . اگر بيفتم برنمى خيزم ! اگر من بيفتم ، از اين دنياى دون چه كم خواهد شد ؟ هيچ چيز از هيچ كس كم نمى شود . امّا حيف از مادر تنهايم عايشه كه در آبادى مانده ! بله ، فقط اوست كه گريه مى كند، آن شور بخت بيچاره .  قربانش بروم ، نمى خواست مرا براى تحصيل به مسكو بفرستد . گريسته بود . در حالى كه سوار ترن مى شدم ، موسى بريگاد ، با اسب به من رسيده و گفت :

- برگرد ، ورپريده ، اگر نمى خواهى بميرى ، برگرد !

او شلاقش را بالاى سرم تاپ داده بود :

- مگر پوسيدن استخوان پدرت مرتضى ، دور از زادگاهش ، در تبعيد كم بود ؟ ها ؟ آن مادر ، برادر و خواهرت را كى نگهدارى مى كند ؟ ها ؟ آنها اميدشان از خدا اين بود كه بزرگ شوى ، درست را در اولياء آتا تمام كنى و بعد به ايشان كمك كنى . درست در اولياء آتا تمام شد . خدا را شكر . حالا در آن ته دنيا، مسكو،مگر كدام خاله ات هست ؟ ها ؟ !

اين قربانش شوم ، موسى ، در سال 37 بهمراه پدرم ، مرتضى ، به عنوان« دشمن خلق » دستگير شده ، يكى دو سال بعد ، به علت مسلوليت برگشت . حالا در كالخوز بريگاد است ! حكومتى دارد .

امّا من ، حتى با وجود بريگاديش ، تن ندادم . حال هم اينك ، انگار از اينكه به حرف موسى پير گوش نكرده و در كنار مادرم ، عايشه ، خواهر و برادرم نمانده بودم  ، تأسف مى خوردم . اين تلاطم اگر اول مثل بازى دست بدست به نظر مى آمد ، رفته رفته ، شدّت گرفته ، جان از تصوّر نزديك شدن ملك اجل بى حيا زير فشار مى افتد .

مى خواهم خود را دلدارى بدهم كه ول كن ، چنان نخواهد شد . ولى دور تا دور پر از ضجّه هاى دلخراش است . شيون مى كنند . افتاده اند . غش كرده اند . از عجز زمين خورده اند . حال بلند شدن ندارند . افتادى ، بدبخت ذليل شدى . آخرين تلاشت جيغ كشيدن است . جيغ زنان مردن ، آى ، بد است ! خدا نخواهد !

اسطوره اى است باستانى : به ابراهيم پيامبر ، خداى تعالى فرمود :

- آن فرزندت ، اسماعيل ، را ذبح كن .

 

پيغمبر حرف خدا را تغيير نمى دهد . فرزندش ، اسماعيل ، را كه از كنيزش ، هاجر ، زاده شده بود صدا كرد و گفت :

- چنين و چنان است امر خدا . انجام آن فرض است .

همينكه براى ذبح بچه اش كارد بر گلوى او نهاد ، از الله فرمان آمد :     

- فرزندت را ول كن ، بجايش قوچى سفيد را گردن بزن !

در دم از آسمان قوچى سفيد نازل شد . قوچ سفيد ذبح شده دم برنياورد .

حيوانكى !

امّا اينها ، جيغ مى زنند ، هوار مى كشند . بيچاره ها !

از آن اسماعيل خلق عرب برآمده و نيمى از دنيا را پر كرده اند .

حال اين سؤال در وجودت باقى است . چنين فكرى شايد هوسى گناه آلود هم باشد. وگرنه از سارا ، بانوى ابراهيم پيغمبر ، مگر اسحاق وجود نداشت ؟ چرا خداى تعالى براى قربانى اسحاق را برنگزيد و اسماعيل را انتخاب كرد ؟ سؤالى است بى جواب . از اسحاق قوم بني اسرائيل بوجود آمد .

اى بيچاره ، ترا با ارواح قديم و نديم چه كار !؟ بجاى آن از كمربند ستبر اين جوان خير ديده اوستى ، بوريس فاردزينف ، قايم بچسب ! زير دست و پا نيفتى تا مادرت ، عايشه ، را كه آن گوشه دور ، در دامنه كوه آلاتائو از خدا تندرستى تو را شب و روز مسألت مى نمايد بزارى نياندازى .

زن چاق و چلّه اى كه در كنار ما تلوتلو مى خورد فرياد زد :

- دستت را بكش ، نكبت !

انگار يكى خواسته بود از اين هيرووير سوءاستفاده كند . فرد بد ذاتى كه دست در جيب يا عورت زن چاق و چله برده بود ، در اين محشر هم خباثت مى كرد .

سر و صداى گربه ها كه پشت بام خانه ها جيغ و داد مى زدند هم اگر بيشتر نمى شد تمامى نداشت . موسم عشق بازى گربه هاست . اين موسم كوتاهى است كه خود خلقت آنرا تعيين مى كند . در اين موسم برقص و بخند . سپس كاملاً آرام بگير . مثل آدمها ، سالى دوازده ماه ، بى خيال زمستان و تابستان ، بهار و پاييز ، شب و روز ، مغازله و مقاربه نكن ! در باطلاق عشق ظاهرى فرو مرو !

عموماً نظرها درباره گربه متفاوت است . در غرب ، كسى كه گربه از جلوى او رد شده باشد ، آن را بدل گرفته مى گويد : « بد آوردم كه »

امّا محمد ، پيغمبر ما ، گربه اى در دامن عباى بلند پشم شترش به خواب رفته بود . عبايش را از جائى كه گربه خوابيده بود ، بدون اينكه آن را بيدار كند با قيچى بريده و به نماز مى ايستد . اگر در گربه خاصيتى نبود ، مگر پيغمبر چنان عمل مى كرد ؟

اگر اشتباه نكنم ، مى گويند تمثال گربه را بر اهرام فراعنه كه پنجهزار سال پيش در گذشته اند جاودانه نقش كرده اند . چرا ؟

در حالى كه من درگير اينگونه خيالات بودم ، بوريس فاردزينف ، مرا به سمت راست كشانيده ، از دستم گرفته ، يك وجب و نيم وجب ، به كناره نزديك شد. داشتيم به كناره مى رسيديم كه موجى توفنده دوباره به وسط خيابان پرتابمان كرد .

بارى وحشت واقعى بر وجود مستولى مى شد . هولى شامل از عدم نجات از اسارت آدم – حيوان بود . شايد حبس سنگى از اين بهتر باشد . اين قفس انسانى ترا راحت نگذاشته و بى رحمانه به هرسوئى مى اندازد . با هر پرتابى نزديك است دنده هايت خورد شود .

من اگر تا حال زمين نخورده ، زيرپاله نشده ، پيكر بى حسّم را با خود مى كشم و مثل هنگام تاب بازى ، بهمراه يخهاى ذوب شده بهر طرف مى روم ، شايد بخاطر اين است كه از دوران كودكى ، خواه نا خواه ، ورزيده شده ام . مگر نه اينكه ، پس از تبعيد بابام و مرگش در غربت ، تاسپت بريگاد مرا از نه سالگى در بيكارى بزير شلاق گرفته بود ؟ در هر شرّى خيرى هست . اگر در كار و زحمت ورزيده نشده و نازك نارنجى بودم ، در اينجا خيلى زود استخوانم از هم مى پاشيد . وانگهى ، مگر نمى بينى خدا مرا با بوريس فارد زينف اوستى همراه كرد ؟ اگر او نبود به احتمال قريب به يقين ، من تاب اين فشار شديد را نياورده از پا درمى آمدم . شايد الله تعالى به عايشه مهجور رحم كرده باشد ...

گربه ها يكباره سروصدايشان بلند مى شود . براى آنها پشت بام اين خانه هاى دلگير ، گوئى آههاى دردناك ، جيغ و شيونهاى كشيده هزاران بلكه ميليونها انسان در پايين خانه ها كمترين اهميتى ندارد . آنها بكار خود مشغولند . وليكن آدمها ، مثل فتنه بابل عتيق ، به علّت عدم تفاهم ، بخش جلوئى به بن بست خورده ، بخش عقبى ، همچون قى اقيانوس زور آورده و موج آن پس از برخورد با صخره واپس رفته ، انسانها را بهم مى زد تا به توافق برسند . اين عدم تفاهم به افتضاحى گنگ تبديل شده بود .

بابليان بسيار قديمى مى خواستند برجى تا بلنداى آسمان بر پا سازند .آنان توده اى بودند از هر طرف گرد آمده با انواع زبانها كه سخن همديگر را درنمى يافتند . برج همچنان بلند و بلندتر مى شد تا اينكه از نكبت عدم تفاهم آدمها آن شاهكار ناكار شد .

اينهم يكى از همان انواع است . يا بايد راه جلوى آدمهاى خيابان را ، با كنار زدن صف اتوبوسها و رفع موانع سنگى ، باز كرد ؛ يا بايد صفوف كسانيكه از عقب مى آيند ، مهار شود . اين خيلى واضح است . امّا آدمها  از عجله پريشان گرديده اند . خدا هيچ شرّى را مستقيمأ نفرستاده است . صاعقه اى فرود نيامد . زمين نلرزيد . كوهها بهم نخورده و سيلى راه نيفتاد . آدمهاى صم ٌ بكمٌ عاجز از تفاهم ، يكديگر را له و لورده كرده براى خود طالب آخر الزّمان شدند .

راست است . استالين جان داد . او كه خيال مى كرديم كم از خدا نيست ، فردى معمولى بيش نبود . اجل آمد ، مرد . حال ، به خاطر او ، چرا بايد ، اينجا ، صدها آدم زير دست و پا لگد مال شوند ؟

 مى توانستند در خانه خود نشسته ماتم بگيرند . در روزگارى كه آدمها كمى وحشيتر بودند ، طبق رسم ، وقتى شاه مي مرد ، در جوارش بنده و كنيز ، اسلحه و ابزار و اسب خاص او را هم دفن مى كردند . لابد پادشاهان آن زمان با انصاف بودند . امّا در راه اين استالين صدها تن دارند قربانى مى شوند . اين جناب در ممات هم از قربانى سير نمى شود . در حياتش چه؟ وه ! مگر در حياتش ، بخاطرش ، نه مثل حالا اين افراد زار و نزار ، بلكه نريانهاى پيشانى سفيد و قوچ هاى درشت قربانى نشدند : « دشمنان خلق » !

يكباره موجى بسيار قوى ، ما را نه به جلو ، بلكه به دست راست پرتاب كرد . از تصوّر اينكه خدا نظر لطفش  بما افتاده است دلم گرم شد . زيرا اينجا مثل بغازى در جريان تند يك رودخانه بود كه ما را باز به بستر شديد نكشانيد . در گوشه اى بر كنار مانديم .

بوريس فاردزينف ساده دل گفت : ديگر نمى ميريم .

من كه چندان به نجات خود از دوزخ باور نداشتم ، گفتم : بگو،خدامى داند.

پشتمان به عمارتى با ديوار آجرى بود . اگر چه نگفتم « احفظنا » با مناجاتى مثل آن ، ديوار نيمه چركين را با كف دست لمس كردم . مبادا اين ديوار يك زندان باشد ؟ بسيار كهنه و كثيف به نظر مى آيد . كسى چه مى داند . قبلأ ، وقتى كه ايوان گروزنى قازان را تسخير كرد ، ملكه آن سوئيم بيكه را اسير ساخته و به مسكو برد ، در اين زندان انداخت ؟ از كجا بدانيم ؟ چه چيزها به ذهن خطور مى كند ! انگار همين الآن عينأ با اجل دست به يقه بودم و حالا تاريخ فلان و بهمان بيادم مى آيد . باز هم شكر ، اين نشانه زندگى است .

*   *    *

يك هفته بعد ، از آبادى نامه آمد . نويسندگان نامه تنها خواهر و تنها برادرم بودند . آنان نوشته بودند :

« مادرم ( منظور ، عايشه است . نويسنده ) هفت نان روغنى نذر داده است. خواب ديده است . در خوابش تو در دريائى بيكران غوطه مى خوردى .

ترا صدا زده : به ساحل بيا .

تو گفته اى : به سوى پدر مى روم .

مادرم فرياد زده : پدرت دور است . به او نمى رسى ، به ساحل برگرد.

در اين حيص و بيص از خواب پريده است . فردايش مادرم هفت نان روغنى پخته و نذرى پخش كرد ، بخاطر بچّه ها .

نامه را خواندم . مادرم ، عايشه ، خواهر و برادرم جلوى چشمم عيان گرديدند . آن وقت حس كردم دلم براى آبادى تنگ شده است . گفتم چطور است ترك تحصيل كنم . دلتنگ آبادى خود ، در آن منطقه دور ، دامنه آلاتائو ، رود تالاس ، مينگ بولاغ ، بغضى در گلويم گره خورد و گريه ام گرفت .

اشكى كه لجوجانه در مرگ استالين بيرون نيامده بود از چشمانم فواره زد . مگر بند مى آمد ...

                                               ترجمه : حاجى محمّد شادكام 14/3/1386

به نقل از :

          روزنامه اگه من قازاقستان ، 11/3/2005 ، چاپ آلماتى ، قزاقستان .