حكمت ( 16 )
حکمت ( 16 )
چشم دل را نگشوده طاعت بگردد هرگاه ،
بدانستم نباشد پذیرفته در درگاه .
باری از اين حقيقت بگشته ام من آگاه ،
بگرفته ام خود سبق در لامکان از الله .
یگانه آن باریم سبق بداد بی پرده ،
شیطان بشد گریزان در عرش و فرش سرگشته ،
با شرابی از وحدت کردم عیشی پیوسته ،
بگرفته ام خود سبق در لامکان از الله .
ج جفا کشدهر کاینجا دیدار بیند بی حدّی ،
عط عطا کند در محشر از بخت خوش خود تختی ،
چنین کرده با عاشق در وقت خلق او عهدی ،
بگرفته ام خود سبق در لامکان از الله .
ب با چشمان خونپالای از تو نکردم من یاد ،
یک يكصد هزار گون محنت دادی نکردم فریاد ،
از از تو شده هراسان دل را نکردم من شاد ،
بگرفته ام خود سبق در لامکان از الله .
درد درد خدا نیست سودا تا تو شوی خریدار ،
د در خدمت پیر دیر چون خاک بشو پدیدار ،
گر تا نباشی پاک به حق نتوان شوی رهسپار ،
بگرفته ام خود سبق در لامکان از الله .
در حضرت عشق شاه دم نزند گدایش ،
تا ن تا ندهد حق رخصت بسته ماند زبانش ،
آنک هر كه شنید پند حق دنیا ناید بکارش ،
بگرفته ام خود سبق در لامکان از الله .
بن بنده خدا ، خواجه احمد ، سبق گرفت هفت ساله ،
دار دارین بدادم طلاق چون بشدم هشت ساله ،
خدا خدا یم را نه ساله باری دیدم آشکاره ،
بگرفته ام خود سبق در لامکان از الله .