سخن هفتم آبای
سخن هفتم
بچه اي كه از مادر متولد مي شود با دو نوع خلقت بدنيا مي آيد . يكي اينكه بگويد : بياشامم ، بخورم و بخوابم . اينها لذت تنند . اگر اينها نباشد تن نمي تواند مهمانسراي جان بشود . خود نيز نمي بالد و قوت نمي گيرد . يكي اينكه بگويد ايكاش بدانم . هر چه ببيند بسوي آن شتافته و مجذوب آنچه زرق و برق دارد گرديده ، در دهان گذاشته طعم آن را چشيده ، درحلق و روي خود گذاشته ، به سمت سرنا و كرنا دويده سپس در عنفوان بلوغ اگر سگي پارس كرد نيز ، حيواني سر و صدا نمود نيز ، يكي خنديد نيز ، يكي گريست نيز از جا پريده « آن چيست » ، « اين چيست » گويان درباره ديده ها و شنيده هايش پرسش كرده آرامش نمي يابد . اينها همگي لذت جانند كه بگويد : كاش بدانم ، كاش ببينم و كاش ياد بگيرم . اگر ديده و هم اسرار ناديده عالم را تماماً يا دست كم جزءً نداند ، آدميت مورد نخواهد داشت . وقتيكه نداند ، آن جان نه جان آدم بلكه جان جانور خواهد بود . در ازل خداي تعالي از جان جانور جان آدم را عظيمتر آفريده و در آفرينش خود اثر آنرا نشان داده است . همان ميل ايام عدم بلوغ و نقص عقل و كم خردي را كه مي گفتيم : « اين چيست » ، « آن چيست ؟ » و هنگامي كه درباره هر چيزي پرسيده آرزوي دانستن مي نموديم خواب و خوراك از يادمان مي رفت ، چرا پس از بلوغ و عقل ، با جستجوي جاي مناسب و پرسش از اهل آن در راه دانش يافتگان پا نمي گذاريم ؟
بايد تكامل يافته و رشدمان را توسعه دهيم و گنجينه مان را كه با علاقه جمع كرده ايم افزايش بخشيم . اين غذاي جان مي باشد . جان از تن برتر بوده بايستي تن را به كرنش جان واداشت . خير ، ما چنان نكرديم . چون زاغ هايهوي كرده مثل كلاغ قارقار نموده از زباله داني قريه دورتر نرفتيم . جان در دوران صباوت بر ما چيره بود . بعد از بلوغ ، بعد از قدرت يافتن نفس ، به او اجازه سلطه نداديم . جان را به كرنش تن واداشتيم . به هيچ چيز با علاقه نگاه نكرديم ، با چشم ننگريستيم . اگر دل گفت ، باور نكرديم . از هر چه كه با چشم ديديم به ديدن فقط ظاهر آن اكتفا كرديم . به دل خود خطور نداديم كه سر آن چه مي باشد . مي گوئيم مگر كسي كه آنرا نمي داند چه كم دارد . اگر كسي هم بگويد در نمي يابيم . اگر يكي پند دهد ، مي گوئيم گفته اند : « دانش خودت براي خودت ؛ دانش خودم براي خودم » ، « عوض دارا شدن با عقل غير ، فقير ميباش با عقل خود » ، اضافه بر آن را نمي دانيم . اگر بگويند نمي فهميم .
در سينه فروغي نيست و در دل اعتقادي نيست . ما كه فقط تنها با چشم مي بينيم چه مان از حيوان و مال برتر است ؟ باز در دوران كودكي خوب بوديم . اگر مي دانستيم هم ، اگر نمي دانستيم هم آدميزادي بوديم كه مي خواست بداند . امروز ديگر از جانور نيز بدتريم . حيوان نمي داند و ادعا نمي كند كه مي داند . ما هيچ نمي دانيم و در عين حال وقتيكه به جدل مي پردازيم كه مي دانيم و جهلمان را از علم برتر مي شماريم تا حد مرگ شاهرگمان را برجسته مي سازيم .