حكمت (11 )

ایا دوستان عشق پاک من اختیار بکردم ،

این دنیا را همیشه دشمن خود شمردم ،

یقه ام را گرفته پناه به حق ببردم ،

در باب عشق من اینک همچون منصور بگشتم .

در راه عشق عاشق شده منصور رفت ،

به عشق حق چنگ بزد ببسته خود کمر سخت ،

ملامت و اهانت در ره شنید بسی زفت ،

ای مؤمنان من نیز هم مثل منصور بگشتم .

آن منصور دلباخته انا الحقش بر زبان ،

بیامده جبرئیل انا الحق گفت هم چنان ،

رهنمودش جبرئیل که دست بشوی خود ز جان ،

بر سردار برفته دیدارش را بدیدم .

وقتی منصور بیامد دار خمیده خود گرفت ،

آنان که بودند بصیر سخت بماندند در شگفت ،

الله فکنده پرتو تحت حمایت گرفت ،

من بگفته واشوقا رخسارش را بدیدم .

ندا آمد بر آن دار رنجش مده بی حساب ،

محکم بمان در جایت هر سو مده پیچ و تاب ،

« هان ، نکنی اصابت » سنگ را بشد این خطاب ،

لوح محفوظ من اندر اسرارش را بدیدم .

سیصد ملّا جمع شده بس نوشتند روایت ،

روایت است شریعت من هم کنم کتابت ،

 طریقت و حقیقت حق را کنند  حمایت ،

سر خود را بداده سرّ دادار فهمیدم .

انا الحق را معنائی نمی داند هیچ نادان ،

دانا باید در این راه از جمله پاک مردان ،

بندگان خردمند حق یاد کنند چون جانان ،

از جان خود گذشته جانانه را بوسیدم .

ایما کردم گر داناست معنای آن بداند ،

از علم قال نوشتم و بگفتم از من نشان بماند ،

اقوالم را گوهر بار در دل خود نشاند ،

سخن گفته من ز حال عاشقانرا سپردم .

آن منصور خود باخته با حقارت شد ادا ،

سر حرفی از یاران راهش بکرد او جدا ،

حال دلش نداند هیچکس گواه است خدا ،

خونها بسی بخورده من هم گواه بگشتم .

انا الحق شاه منصور نمی باشد نابجا ،

او یافته است هدایت گمراه نبود همچو ما ،

آگاه نیند ناجنسان از اینگونه نکته ها ،

آگاه شده من باری بوی خدا گرفتم .

شبی گریست تا سحر منصور غریب خود بسی ،

پرتوش را افکنده الله نمود رحمتی ،

نظر کرده از آن پس چلتن دادند شربتی ،

بدانایان من اینک این قول ها را بگفتم .

نادانها را بباشد حرف مفتم حیف حکمت ،

بهر کمر ببستن کو آدم با همّت ،

بهمدیگر ننمایند بهر دنیا هیچ شفقت ،

من اسیر ظالمان شده چنین بمردم .

بر ظالمان نیست حرج در ما بود هر خطا ،

حلق درویش مردارست زان نگذرد یک دعا ،

گر نرسد حق بداد زان بس گله تو نما ،

اینک بگویم ترا آنچه ز حق شنفتم .

ظلمی کند گر ظالم گریه بکن تو نزدم ،

اشکی بریز پناه جوی باید بندی کمر هم ،

از حرام و با شبهه پرهیز کن دلت شده پر از غم ،

بر ظالمان بس بلا حواله من بکردم .

ظالمان را چه قربست ؟ پروردگار من هستم ،

منظور نداشتی خالق ، از یاد تو پس رفتم ،

از من نظر گرداندی بسوی عبد بس پستم ،

من کار ظالمان را باری رواج بدادم .

همین بود سزایت ، غوث از خدا نخواستی ،

گریان بیادش شبها بر ز بستر نخاستی ،

گفتم ترا حقیقت گوش نکردی براستی ،

دست ستم کاران را پس من دراز بکردم .

دل را بحق نسپردی ای غافل بی خبر ،

دنیا که بوده حرام از آن نکردی حذر ،

از نفس خود نگذشته به حق نکردی نظر ،

در کار نفس گربز من هاج و واج بماندم .

از ظالمان چه شکوه ، ستمگر است خود نفست ،

ریا بود خوی تو ، بی اثر است پس حرفت ،

مال دنیات بس دادم ، سیر نشود هیچ چشمت ،

حریصان را من چنین اندر سجّین گذاشتم .

لعل لبش جنبیده چنین بگفت او ترا ،

امّت من ، جان و دلم ، نور دیده است مرمرا ،

بنده حق ، امّت من هست کجا ؟

امّتم را حقیقی چنین خاطر نشاندم .

بنده خدا ،خواجه احمد ، حقّ را بگفت و برفت ،

عین الیقین در طریق زاری بکرده برفت ،

علم الیقین را در شرع راوی بگشته برفت ،

حق الیقین براستی اینک چنین بگفتم .