گنبد قابوس/ بندرترکمن
دیروز ترجیح دادم که بجای گنبد قابوس به بندرترکمن بروم. این انتخاب چندان ربطی به دوری و نزدیکی آن دو به گرگان نداشت. در شهر اوّل طوی – صدقه حجّ تمتّع برادر سعید شادکام بود که مراسم آن همین دو سه روز پیش در گرگان برگزار شده ولیکن نتوانسته ام گزارشی از آن را بعلل فنی در وبلاگم بیاورم. یکی از حاضرین مجلس غفور قزاق بود که مدّتی پیش از قزاقستان به ایران آمده است و تاکنون چندین بار با همدیگر سلام و احوالپرسی مختصری کرده ایم. در مراسم فوق الذّکر ابتداء از من خواست سمعکم را نشانش دهم ! با تعحّب پرسیدم مگر می خواهی رونما بدهی ؟ توضیح داد که منظورش اطمینان از قدرت شنواییم بوده است. گفتم بپرس سؤآلت را. می گوید ظاهراً هرچه در اینگونه جلسات واقع می شود منعکس می کنی. جواب دادم راجع به موضوعات جالب توجّه خود نظرم را اعلام می کنم که منحصر به مسائل اجتماعی نیست بلکه شامل موضوعات ادبی ، قضایی ، اجنماعی و سیاسی است. واکنش برخی از کاربران باعث شده دور برخی مطالب خیط بکشم. بهر حال این فضای مجازی فرصتی است برای ارائه آتار و کارهای خودم ؛ منجمله ترجمه دیوان آبای و دیوان حکمت خواجه احمد یسوی. ایضاً نقل بعضی مندرجات سایت ها و وبلاگهای دیگر فارسی و قزاقی بانضمام کامنتهای خودم بر آنها. عبدرّ ( عبدالرّحمان ) قزاق هم از بین مهمانان به من نزدیک شده و پیشنهاد داد که آثارم ، مثلاً دستنویس فرهنگ دوزبانه قزاقی – فارسیم را به رئیس دانشگاه آزاد گرگان که با وی آشنایی دارد نشان بدهیم تا شاید ترتیب چاپ آنها را بدهد. گفتم نسخه موردنظر را یکی دوسالی می شود که به اسلام چمنی سپرده ام ولیکن خبر دقیقی از عاقبت آن ندارم. وانگهی این کار بیشتر به زبان قزاقی می خورد تا فارسی. بماند اینکه قبلاً به وزارت ارشاد ، امورخارجه و غیره رفته ام و تا الآن فایده ای نداشته است. حضرات اولیاء امور گویا سرشان شلوغتر از آن است که کار یک قزاق ایرانی را - ولو مربوط به هردو کشور ایران و قزاقستان - در اولویّت قرار دهند. از همه تأسّف انگیزتر این است که یکی دو کتابچه ام درباره تاریخ قوم قزاق و شاعر فرزانه اش آبای را قابل خریداری نمی بینند. انتظار داشتم هر یک از تحصیل کردگان قزاق حدّاقل ده پانزده جلد از آثار مذکور را ابتیاع و به دوستان و آشنایان اهداء نمایند تا ضمن تشویق مؤلّف به ادامه فعّالیّت فرهنگی باعث معرفی این قوم کمتر از اقلّیّت به سایر هموطنان شوند. بهر حال معلوم می شود که عرق قزاقی ما رو به خشکی می رود. خدا عاقبت همه را بخیر کناد.
همان روز به منزل مشهدبردی شادکام رفتم که حاجیه خانم آقتورش و همسرش حاج قوشبک و چند نفر از افوام وی را به ناهار دعوت کرده بودند تا ضمن تبریک تشرّف آن دو به حجّ تمتّع ، فوت نامادری ایشان را هم تسلیت گفته باشند. آیاتی از کلام الله مجید را منباب فاتحه قرائت و ثوابش را بروح مرحومه اوغول بیبی نثار کردیم. کمی از نحوه زیارت پرسیدم که ابراز خرسندی کردند. از کیفیّت امرار معاش در قزاقستان چیزی نپرسیدم . به حج رفتنشان به اندازه کافی گویای مراتب مانحن فیه است. بهر حال اینکه مجبورند هر چند وقت یکبار برای معاینه مجدّد به ایران بیایند دالّ بر نامطلوب بودن وضع طبابت آنجاست. گو اینکه رفت و آمدشان هم زیارت شاه عبدالعظیم است و هم دیدار یار. علی ایّ حال باید ما هم از ایشان دعوت کنیم و چه بهتر که در صدقه – طوی آق قوی خود این تکلیف را نیز انجام دهیم تا خدا چه خواهد.
چنانکه در بالا نگاشته ام دیروز به بندرترکمن رفتم به همراه ابراهیم دمو که برای کوچکترین پسرش دخنر آلپسیای کرپه را خواستگاری کرده و بایست کابین مربوطه تقدیم می شد. با چند سواری عازم مقصد شدیم که من و نجیب ( پسر ابراهیم ) مسافر پژوی عبدالله چمنی بودیم. در طول راه بین من و نجیب بحتی گرم راجع به مزایا و مضارّ کوچ به قزاقستان در گرفت که کمی میانه مان را شکرآب کرد. من محیط آنجا را مناسب فرهنگ اسلامی – ایرانی نمی بینم. طرف معایب آن کشور را قابل اغماض دیده و بلحاظ مشکلات اجتماعی و اقتصادی مبتلابه جوانان قزاق ایرانی جستجوی شغل در قزاقستان را مصلحت می دید. البتّه تأیید می کنم که الفقر یکاد الکفر. ناداری کفر آدم را در می آورد و بنا به خبر های مسموع بسیاری از جوانها که در آنجا کار پیدا کرده اند به آرامش روحی نیز دست یافته و از الواطی های سابق دست برداشته اند و حتّی از خانواده های خود خواسته اند که بدنبالشان بیایند. من به خطرات چنین اقدامی اشاره کرده و هشدار دادم که فساد اداری باعث انحرافات اجتماعی ، مالی و اقتصادی خواهد شد. وابستگی حکومت فعلی قزاقستان به روسیه ، چین و امریکا همه دستاوردها را برباد خواهد داد. چند تا مثال هم آوردم که برای آن فرد پرشور جذّاب نمی نمود. چای ، شیرینی و گوشت را میل کردیم. کابین عرفی را ملّا حسن اولجاشی ( نماینده خواستگار ) به حسن کرپه ( ریش سفید طرف ) تجویل داد. بین نمایندگان طرفین کمی جرّ و بحث هزل آمیز شد که حسن کرپه از شدّت دستپاچگی بجای دستمال قالنگمال عین وجه را به ملّا حسن پس داد. خنده جماعت فضای مجلس را به حدّ انفجار رساند. لاجرم پول کذایی به ایزجان کرپه/ آرمند ردّ شد. طبق معمول اقوام داماد آرد مالی هم شدند. موقع بازگشت من و عبدالله چمنی تنها بودیم و دیرتر از بقیه به خانه ابراهیم دمو رسیدیم. اینجا هم با چای ، شیرینی و گوشت پذیرایی بعمل آمد. بعد از دعای سفره تلاوت آیاتی از قرآن کریم بعهده من افتاد. بالاخره پای پیاده به همّت آباد آمدم و پس از وضو به نماز جمعه رفتم. ناگفته نماند که جهت هضم غذا های سنگین یادشده کمی ترشی و گرد حنضل ( هندوانه ابوجهل ) خوردم. معهذا بعد از نماز شام باز لازم شد به همراه آخوند محمّدی جهت ختم قرآن به خانه منوچهر آرمند برویم که ثوابش نثار ارواح پدر ، مادر و ... وی شود. آنجا هم چای ، میوه ، شیرینی ، تنقّلات و بالأخره چلومرغ بر سفره بود که علیرغم رعایت پرهیز کم و بیش پرخوری کردیم. خدا بداد برسد !