قزاقها از ایران تا قزاقستان
پریشب با دختر عمویم ، خطیره ، خداحافظی کردیم که پس از چند سال باردیگر به اینجا آمده بود با همسرش ، طغان جاری ، حاجی شده. موقع آمدن ، سه ماه قبل ، نوه پسریش هم با وی بود. بعد خواهرزاده ام ، شاه نظر ، هم به آنان پیوسته ولی ، بدون اتمام کارهایش ، مجبور شد با ایشان به قزاقستان برگردد. کمی سوغاتی اهداء شد با آرزوی تندرستی و شادمانی در هرجا که باشند. بقول قزاقها آدامنگ باسی آلدانگ دوبی ( کلّه آدم توپ خداست ،. معلوم نیست روزیش به کجا حواله شود. البتّه اگر خوشمان نیامد نباید از خدا شکوه ای داشته باشیم. خلایق را هرچه لایق. همه رهین کسب خودیم و نصیب ما طبق عدالت الهی معیّن است. هیچ امر مطلقی در میان نیست. یعنی خوب و بد وقایع بستگی به تلقّی افراد از آنها دارد. تا تغییری در نفس برای تحوّل شرایط تحقّق نیابد خدا نیز آنها را دگرگون نمی سازد. به عبارت روشنتر بندگان خداوند ، بمثابه خلفای او در زمین ، باید دست بکار بهتر نمودن آنچه هست بشوند ؛ وگر نه قرار نیست هیچ توفیری بر آدمیان از سوی پروردگار جهان آفرین تحمیل گردد. بنا بیک ضرب المثل قزاقی دیگر : « قایدا بارسانگ دا ؤز مانگداینگمه ن باراسنگ » هر جا که بروی با سرنوشت خود می روی. بهر حال حقّ نداریم مستضعف باشیم که زندگی ذلّتبار عین عذاب جهنّم است. اخلاف قزاقهای مهاجر از قزاقستان سابق نباید به کمتر از آنچه که اسلافشان داشتند اکتفاء کنند. اینک در آنجا چه خبر است جز سلطه نورسلطانی که با تغییر پوستین پوست از هر معارض جدّی خود می کند. برخی او را دشمن قزاق می خوانند که می خواهد تمام نشانه های این قوم را نابود سازد. چرا که نظر به استغنایش از غیر خویش سر به طغیان برداشته است. کاش این ادّعای معارضین چندان واقعیّت نداشته باشد. بهر حال قزاقها به اقتضای طبع سرکششان به هیچ احدی تمکین نمی کنند. امّا امان از بی قید و بندی مفرط که مایه بلبشو و نهایةً اضمحلال خواهد شد.
دیروز می خواستم به گنبد رفته به دختر عموی دیگرم تسلیت بگویم که باتّفاق همسر و چند نفر دیگر بمناسبت چهلم در گذشت هووی مادرشوهرش ( اوغول بی بی ) آمده اند. مسائلی مانع از انجام این کار شد که بماند. وانگهی قبلاً مراتب همدردی خود را تلفنی به ایشان اعلام کرده بودیم. یکی از عواقب بازگشت بعضی از قزاقهای ایرانی به وطن به اصطلاح اجدادی مشکلات ادای وظیفه صله رحم است. هر عروسی و عزایی در دو سوی مرز مستلزم مخارج مضاعف برای طرفین می گردد. نمی شود این تشریفات را نادیده گرفت. گو اینکه شاید ثواب این امور دو چندان باشد و بقول یارگفتنی ها هم دیدن یار باشد و زیارت شاه عبدالعظیم ولیکن اسراف و تبذیر را چه باید کرد ؟ ممکن است قزاقهای دو کشور به بهانه دید و بازدید اوقات فراغت خوشی داشته باشند و با سیر و سیاحت جوامع متفاوت بصیرتی هم حاصل کنند. آیا کسی جرأت دارد عبرتهایش را با صراحت بیان کند ؟ احتمالاً رک گویی در این مورد هنوز مصلحت نباشد.
امروز کفش و کلاه کردیم و به قزاق محلّه رفتیم جشن دامادی پسر آقانای آقبوتا. از قضا جایی خوانده ام که آقان همان آهن فارسی است و یکی از شعرای معروف قزاق همین اسم را دارد که سرنوشت بسیار مرارتباری داشت و دلش از خان قلدر زمانه اش پرخون بود. صاحب عروسی امروز هم ازمدتّی مدید به علّت آلزایمر دچار نا هوشیاری است. در بین مهمانان یک قزاق از اهالی سابق افغانستان بود که از طریق ایران به تابعیت قزاقستان درآمده و اینک مقیم ترکستان ( یسی سابق ، مزار خواجه احمد یسوی ) شده است. نامبرده در افغانستان معلّم بوده ولیکن درگیرودار جنگ مجاهئین با ارتش شوروی و حکومت دست نشانده آن به ایران آمده بود و با اعلام سران قزاقستان نومستقل مبنی بر جذب قزاقهای پراکنده در جهان به آن سامان کوچیده است. فرصت نشد با وی گفتگویی داشته باشم. کما فی السّابق ساکت بود و بیشتر گوش می داد. یکی از بحث ها راجع به خصالی بود که ذاتی قوم قزاق و منجمله آدای ها بود که ضمن مزایایی در راستای عدم تمکین به اغیار در صورت زیاده روی باعث تفرقه نیز می شود. همین چشم اسفندیار قزاقستان را از خطرات دشمنان غدّاری چون روس ، چین و اتازونی غافل می سازد و حدّاقلش اینکه باید با خودکامگان فعلی کژدار ومریز برخورد کرد.