مرگ ، باران و سکوت


از هول مرگ خود مکش

تا مرگ بکن کش مکش

اجل آید در وقتش

دست از شتاب پس بکش

 

به ناودان از باران

پناه مبر چون نادان

با این گونه حماقت

کار نیابد هیچ سامان

 

هم ز سکوت از سانسور

ای زبانم خود مان دور

حقایق را دار بیان

چشم جائر از آن کور !