معلّم ، غیره و کوزه

خبر فوت غیرمنتظره مرحوم تویجان بابق را نمی دانم چگونه توصیف کنم. به عبارت دیگر توقّع دیگری هم نبوده است. کما اینکه اگر  همین الآن با جناب ملک الموت مواجه شوم تعجّبم چندان بجا نتواند بود. البتّه نه آنقدر خاطرم عزیز است که مثل حضرت موسی ( ع ) با مشتی بر صورت عزرائیل ( به بهانه ورود بدون اذن ) آنرا کبود سازم یا اصلاً جرأت هیچ عکس العملی در برابر مأموریت کذایی دارم. بگمانم خیلی های دیگر در این نقطه ضعف با بنده شریک باشند. غالباً می کوشیم حقّانیّت مرگ را فراموش کنیم. حتّی گفتمان الهی مبنی بر آفرینش حیات و ممات نیز ما را قانع نمی سازد که موت نیز جنبه ایجابی دارد و نباید مردن را به معنای نابودی خود تلقّی نماییم. بلکه باید دریابیم که پس از مرحله فعلی وجودمان مرتبه دیگری هست که حاصل اعمال کنونی ماست. یعنی از خود جان دادن جواب کار ها را دادن بسی هولناکتر است. از قرار معلوم کفّار در حال تحمّل مکافات کار های خویش آرزوی تبدیل شدن به خاک می کنند ولی هیهات از این خیالات باطل!

در گفتگویی با یکی از اقوام نزدیکم راجع به مزایای مرگ در ماه مبارک رمضان گفتم خوشا بحال کسانی که در چنین ایّام فرخنده ای دارفانی را وداع می گویند. زیرا از عذاب قبر معاف می باشند. منباب انکار گفت بگو بقول ملّا ها. انگار به این گفته آخوند جماعت خیلی اعتماد ندارد. طرف من فردی است متعصّب که از انقلاب بریده و خواهان بازگشت خاندان پهلوی بر اریکه سطوت است. نه اینکه وضع مالیش بد باشد. ظاهر خانه و زندگیش توپ است ولیکن توقّعاتش یرآورده نشده و خودش را با کسانی مقایسه می کند که آلاف و الوفی بهم زده اند ولی سرش را برای بررسی چگونگی دستاورد های آنان بدرد نمی آورد که آیا حقِشان بوده یا با دوز وکلک یا انواع جور و ستم به حقوق دیگران تجاوز کرده اند. بهرحال کمّیّت مهم نیست باید کیفیّت را در نظر داشت. گیریم که گنج قارون فراهم شده باشد یا بر تخت سلیمان تمرگیده باشیم با پیک اجل چه باید کرد که سر همه را با داس برانش برباد می دهد. آنگاه نه سریر سلطنت به کار می آید و نه زر های سره سودی خواهد داشت. از قضا این ماه مبارک فرصتی است یرای تأمّل در معنای زندگی که از راه حالت صوم ( سکوت ) و کاوش ژرفای نفس تا متوجّه شویم سرمایه عمرمان صرف چه چیز هایی گردیده و آیا قلب ما از آرامش لازم برخوردار است یا در حسرت یک آن سکینه در تب و تاب می باشد.

تویجان بابق روحش شاد برای امرار معاش آبرومندانه چه کارها که نکرد. درطول عمر نه چندان درازش چه ها که ندید. یکی از دخترانش ناکام از دنیا رفت. همسر اوّلش نیز بعد از مدتی بیماری شدید جان به جان آفرین تسلیم کرد. برادران تنی و ناتنی داشت که اورا به بزرگتری قبول می کردند. فلذا مسؤولیت حفظ آبروی خاندان برعهده وی بود که گاهی مستلزم اتّخاذ تصمیمات خطیر می شد. دخترانش شوهر کرده و پسرانش زن گرفته اند. اینک همسر دومش که از بیماری عصبی رنج می برده بیوه شده است. در مراسم تشییع جنازه وی که بسیاری از اقوام ، آشنایان و دوستان شرکت داشتند ضجه زن و دخترانش دلخراش بود. دیروز یکی از اخوین ابوی که به قزاقستان کوچیده است به عزاداران ملحق شد. اینک همه جمعند و در فقدان عزیزشان سوگوارند. بهر حال چه می شود کرد غیر از صبر جمیل و دعای خیر برای طلب مغفرت از خدایی که همه به آمرزشش نیازمندیم. اگر امید به غفران نبود همگی جایی جز جهنّم نداشتیم . زیرا هیچکس از عهده شکر نعماتش کما ینبغی بر نمی آید. به عبارت دیگر سبقت رحمت رحمانی بر معدلت کبریایی است که ما را از آتش دوزخ در امان می دارد. وگرنه ما نمی توانیم حتّی شخص خودمان را از کارنامه خویش خشنود سازیم تا چه رسد به خدایی که آدمها را جانشین خود در زمین مقرّر کرده جمیع مخلوقاتش را در خدمت آنان قرار داد و می بیند و می دانست که چه فساد ها در آن کرده و چه خونها بر آن جاری می سازد.

امشب قصد حضور در مراسم شب پنجم درگذشت نامبرده را دارم بلکه روحش از آن شادتر گردد.

النّهایه ، مثل خیاط بیاد می آید که با مشاهده مرگ هر یک از دیگران سنگی در کوزه اش می انداخت و پس از موت خودش دیگران خبر دادند : خیاط هم در کوزه افتاد! تا کی نوبت خیط شدن ما برسد. این تیر غیب هرگز خطا نمی رود ؛ هر چند همه سعی بیهوده دارند که خود را از اصابت آن معاف تلقّی کنند.

 نوشته بالا مربوط به چند روز قبل است که به علّت قطع اینترنت منطقه نصب آن در وبلاگ میسّر نشد. دراین فاصله آقای منصور کیایی از مردمشناسان و نویسندگان سرشناس که خود را به مراسم ترحیم رسانده بود به راقم این سطور هم سرزد و ضمن گفتگو از هر دری یک جلد از آثارش راجع به آداب و رسوم قزاقهای ایران را که توسط نیاز توبش به زبان قزاقی ترجمه و به همّت انتشارات « اورخون » آلماتی چاپ و منتشر گردیده است امضاء و اهداء کرد.متقابلاً یک جلد کتاب ترجمه فارسی منتخباتی از آثار منظوم و منثور آبای را به ایشان تقدیم کردم که به اهتمام سفارت قزاقستان انتشار یافته است. روز بعد باتفاق نامبرده ، سخی ، عیدالرّحمان بابق و حاج کمالخان سر خاک مرحوم ، واقع در گورستان روستای یامپی رفته ثواب ختم صغیری را نثار روان وی و ارواح سایر اقوام نسبی و سببی او که در آن مکان آرام گرفته اند کردیم. از قرار معلوم ، آنجا اوّلین اقامتگاه خاندان بابق و عدّه ای دیگر از آوارگان قزاق از وطن کمونیستزده شان به ایران تحت سیطره رضاخان قزاق بود. می گویند در جهنّم مار هایی هست که از شرّشان باید به اژدها پناه برد. مهمان مارّالذّکر که شاید گرایشهای سوسیالیستی داشته یاشد ولیکن نباید طرفدار کمونیسم بلشویکی و تجدّد تحمیلی باشد ، با آرزوی تجدید دیدار در شرایطی  بهتر ، اظهار داشت باید به منزلش در تهران برگردد تا با یاران قدیم و ندیمش که  کتابخانه ای نسبتاً بزرگ شخصی است دمخور شود. قبلاً آن را دیده ام  و اینک بگفته وی زیرزمینی هم به آن ضمیمه شده است که دربردارنده هزار و اندی جلد کتاب دیگر اضافه بر کتب قبلی است. عشق کتاب یعنی این. فرصت را مغتنم شمرده از حقّ القلم کتاب چاپ شده اش در قزاقستان پرسیدم. جواب داد چهار هزار دلار گرفته است. واقعاً در قیاس با نرخ حق التّألیف ایرانی کمی گزاف بنظر می آید. شاید هم سبب این کرم بخشی ان بود که مؤلّف بیست سی سالی در راه قزاقشناسی بسی رنج برده و به عنوان مهمان افتخاری به 35 مین سالگرد تأسیس دانشگاه ش. ه مه نووً آقتائو دعوت می شود. الحقّ میزبان نیز سنگ تمام گذاشته و علاوه برآن میلغ  خلعت و صله های دیگر هم تقدیمش کرده است. مرغ همسایه غاز است دیگر! اینجور شاتس ها  در هر جایی و برای هر کس هر کس پیش نمی آید. مبارک باشد!