خزان

آسمان پوشد مهيب ابري چو خاكستر ،

خزان گشته زمين مه راست بستر .

نمي دانم زسيري است يا كه از سرما ،

كرّه دردو ، ايلخي شوخ و ماده اش در فر .

 

نيست در بين همچون پيش مريم و سبزه ،

طفلي ندود پر بانگ ، برنا نكند خنده .

رنگ باخته چنان چون پير و زالي سائل ،

درختان و جگنها بي برگ گشته .

 

آنکو پوست در جوش دبّاغي مي زند برهم ،

ژنده پوشي است خود با دلي پرغم .

ريسانده نخ گوله ها را به مادر شوي ،

زنهاي جوان وصلة خيمه ها كنند سرهم .

 

چو بگردند غاز و درنا بدين جانب صفان بسته ،

در اين پائين روان بيني شترها را جلان[1]بسته .

ببيني هر آئول را در اين موسم دل افسرده ،

نه گردش هست ، نه بازي و نه هيچ خنده .


پير و زالند كز كرده ، بجه هايند در لرزه ،

چون روي صحرا در اين سرماست دل مرده .

نايافته هيچ استخواني يا ته مانده شوربائي ،

سگها ز هر خانه از پي موش بدر رفته .

 

چراگاه ها بفرسوده ، حوالي بي علف باشد ،

باد وزان از خس و خاشاك مهي پاشد .

قزّاق ، لعنت بر سمش باد ، از ترس دوده ،

آتشي نيفروخته خانه اش سرد همي ماند .

 



[1] آئولهاي كشاورز ، موقع دريافت غله از آئولهاي كشاورز بر پشت شترهاي بي بارشان جل مي بندند .