ازغرور تا حضور

گفته یک از چار داماد

گشته مرا سر پرباد

هر چند خواسته ننویسم

باز هم خواهم بنویسم

پرسم مگر مغرورم

هر چند از آن پرهیزم

باری شوم گه بدخو

بسکه رهست همچون مو

محیط آرد چون ببار

امرش برم پس بکار

گر دانستم نفسم چیست

می دانستم ربّم کیست

تا نشناسم من خود را

بی یار مانم بس تنها

خلقم کرده همچون خود

چون او کنم پس لابد

مایه بوده یک لجن

تبدیل شده نک بمن

با این کار کارستان

باید کویر باغستان

ولو باشد بس دشوار

من نکشم دست از کار

هیچ چیز نباشد صنم

بنده حقّ - گو - منم

گر کار کنی بسم الله

خود داردت در پناه

با این چنین یک برات

از کبر یابی هم نجات

یعنی رسته از غرور

در دل یابی خوش حضور

نفست شود تسلیمت

جنّ نکند تلبیست

افتد بجان گر شیطان

پناه جوییم از رحمان