خطاب هشتم
اندرز را که در می یابد و نصیحت را که می نیوشد ؟ یکی حاکم است و دیگری قاضی. آنان اگر در فکر یاد گرفتن اتدرز و شنودن نصیحت بودند ، حتی به این مناصب هم نمی رسیدند. ایشان خود به مثابه سران و الگوی سایرین منصوب شده اند تا اندرز گویند. یعنی خودشان کاملا اصلاح شده و مانده که قوم را اصلاح نمایند. برای چه بشنوند ، اگر قصد شنیدن هم داشتند مگر دستشان می رسید ؟ باندازه کافی شخصا کار دارند : دغدغه هایی از این قبیل که مبادا نزد رئیسمان مقصر شویم ، یا اشرار قوم را بشورانیم ، یا رعایایمان را خراب کنیم ، یا خود متضرر شده و نتوانیم آن را جبران نماییم بر سرشان تلنبار می شود و باید بهر حیله آنها را رتق و فتق نمایند . پس دستشان نمی رسد.
ثروتمندان . آنان خود - ولو برای یک روز - دولتمند شده و نصف جهان بر سرشان سایه افکن است . هر چه را که ندارند با ثروتشان می خرند . خاطرشان در فلک و چشمانشان در آسمان است . وفا ، خیانت ، عقل ، علم و دانش ، هیچ چیز ، را از ثروت با ارزشتر نمی دانند. می گویند می توان حتی خدای تعالی را با رشوه خرید . آنان دینشان ، خدایشان ، قومشان ، وطنشان ، شعور و حیایشان ، عارشان و اقربایشان فقط ثروت است . سخن را چگونه بفهمند ؟  اگر پی فهم کنند مگر دستشان می رسد ؟ آب و علوفه دادن ، ترتیب سودای دام را دادن ، به محافظت سپردن ، پروراندن ، از امثال دزد و گرگ ، سرما و سرقت درامان نگه داشتن و کسی را برای تأمین و حفظ آنها پیدا کردن . کی می توانند هم این امور را سر و سامان داده و به فرجام غرور آمیز  برسانند ؟ دستشان نمی رسد .
پس دزد ظالم و رند بدسگال هم گوش نمی دهد.
میانه حالان کم و بیش آرام نیز از عهده امرار معاش بر نمی آیند. آنان که چنانند دانش ، علم و عقل را می خواهند چه کنند ؟ وانگهی انگار دانش و سواد به چه کار فقیر می آید که می گوید :" با ما چه کار داری ؟ به آنها بگو که سخن ر می فهمند ! " او با سایرین کاری ندارد . لابد در فکر فردی که مثل سه تای اول است هیچ غم و پروایی نیست .