شبه قصه ( 26 )

در جمجمه یک پشه

هر دم کند وزوزه

نمرود شدم من مگر

مخ افتاده در خطر ؟

خسته دلم مسخر

دست خصم مظفر

خواستم کنم خموشش

لیک کم نشد ز جوشش

هر چه زنم من ترفند

هم داردم بس دربند

باز در خواب نیمروزی

بر من بیافت پیروزی

گرفت مرا انگار برق

در خوف شدم بسیار غرق

بسی زدم دست و پا

تا کابوسم کرد رها

از کوبه اش بر بینی

کمی کردم خونریزی

کبودی را هم ورم

هنوز تحمل کنم

ایام شده پیچ در پیچ

ره نمانده بیشتر هیچ

عبا آمد تاج رفته

لذا ماییم مات گشته

کورونا هم نک فتنه است

که در ها را بربسته است

سد بشده پیش و پس

کس ننماید ره به کس

رؤيا بینی کابوسی

كركس عین طاووسی

پشه شده گر ریزتر

نیش زندت هم تیزتر

پناه گیرم پس در غار

تنها چاره است استغفار 

محمدم هم حاجی

برب خود هم راجی

راضی گشتم بر قضا

عادل دیدم چون خدا

با عسر باشد چونکه یسر

پر یسر باشد هر چه عسر 

ادامه نوشته

شبه قصه ( 24 )

نمرود را کشت پشه ای

که خلق می دید رمه ای

بخواست کشد چون خدا

فرمود برجیش شد بنا

زانجا تیری پس فکند

که پر کشید بس بلند

خورد به بال طایری

دلخوش شد از جاهلی

از دیدن چنان تیر

لافید منم یگان میر

ملت گفتند یالعجب

هم عجم و هم عرب

هر یک رفتند به راهی

نه تخت بماند نه شاهی 

نمرود بماند چون تنها

پشه انداختش پس از پا

وزوز در گوش می شنید

فرمود بر سر بس زنید

مخش پاشید از کوبه

برجش بماند مخروبه

کورونا خرد ذره ایست

پیشش پشه تپه ایست

لیک از هولش بس سران

پا در گلند چون خران

نمی دانند کاین بلا

زادگانند از خطا ؟!

آب و خاک و هم هوا

که آلاء اند از خدا

آلوده اند آنچنان

که قطع شده علقه شان

مگر مانده رو در ما

رب را گوییم رحم فرما ؟!

مانده جدا از مردم

تنهایانیم سردرگم

غار حراء نبى را

به وحی نمود پذیرا

متروک مانده معبد ها

ز نفس ساخته محبس ما

خواستیم کشیم رب خویش

یک ویروسش بزد نیش

این عزلت را فرصت دان

رحمت کند بل یزدان

 بست بحکمت گر دری

ز رحمت نی هم بری

خدا ، مگس ونمرود ها

خدا ، مگس و نمرود ها

داشتیم صبحانه می خوردیم که مادر از در وارد شد و با ورق یک نشریه محلّی ترق و تروق بنای کوبیدن گذاشت. با تعجّب علّتش را پرسیدم. گفت می خواهد چند تا مگس مزاحم را که بقول خانم بی اجازه وارد حریم شده بودند بکشد. گفتم اینکه سهل است از ما گتده تر ها هم با تجهیزات پیچیده تر نیز از پس این حشره زبل بر تمی آیند. وانگهی اینها هر جا که آلودگی هست حضور پیدا می کنند . در واقع کارشان صرف پلیدی هاست. پس چاره کار رعایت بهداشت و پرهیز از ریخت و پاش است و بس. دانشمندان کاشف بعمل آورده اند که این موجودات حرکت اشیاء را خیلی کندتر از ما حس می کنند. یعنی حداکثر شتاب محسوس ما معادل حدّ اقل سرعت از لحاظ این ها است . به عبارت دیگر ما که خیال می کنیم ضربه برگ روزنامه ما فوری بر این موجود فرود خواهد آمد برایش بقدری بطئی است که به راحتی از آن ئر می رود.

داستان نمرود را خیلی ها شنیده ایم که از اوج برجش تیری به آسمان افکنده و خیال برش داشت خدای اعلی را کشته است. امّا رعایایش بل بله گویان پراکنده شدند و خود از توهّم وزوز مگسی در مغزش آنقدر بر سرش کوباند تا سقط شد.

این قصّه سر دراز دارد و مصادیقش بی شمار است. انسان هلوم و جهول که دنیا و مافیها را فقط برای نفسش می خواهد و سهم سایر آفریدگان را از آنان دریغ می دارد حتّی در صدد نابودی حشرات هم برآمده با سموم دفع آفات چنان تعادل طبیعت را بهم زده که خود نیز در معرض هلاکت بمثابه مکافات تعدیّاتش به محیط زیست قرار گرفته است. این فقط جنبه مادّی قضیّه است. امور اقتصادی ، اجتماعی ، فرهنگی و سیاسی هم چندان تعریفی ندارد. آنان که خواهان سیطره در کلیّه شؤون حیات  بوده اند عرض خویش برده و زحمت دیگران داده اند و بقول معروف می خواستند زیر ابرو بردارند چشم را کور کرده اند. این خودکامگان هیچ پچ پچی مخالفی را بر نمی تابند. بهرحال در ناکامی و انزوا زرتشان قمصور شده است. اینگونه ظالمان که قبل از سر زبان می برند بالأخره بهلاکت و فضیحت می آفتند.

النّهایه چاره ای نیست مگر تسلیم شدن به مشیّت الهی که نطع زمین را عرصه تمتّع شایان انسان ها از نعماتش قرار داده تا جانشین صالح حقّ تعالی در زمین باشند نه اینکه مبادرت به فساد فی الارض نموده در راستای وساوس شیطانی عمل کرده و بدنبالش در جهنّم جای گیرند. ختم کلام : انّ الله لایستحیی ان یضرب مثلاً ما بعوضةً و ما فوقها. یضلّ به کثیراً و یهدی به کثیراً.  

نمرود نکشت خدا را

نمرود نکشت خدا را


نمرود نکشت خدا را

بل کشته شد مدارا

چونکه نمود از جهلش

هدف ، نه حقّ ، سما را

خدا بوده تک مدار

خوش ره باشد بپا ها

گرچه برجش شد بلند

چون کج نهاد بنا را

ریخته  فرو برج او

بر سر بارید بلا ها

هر یک رفته بسویی

از یاد بردند وفا را

رونق بیافت پس جفا

کز آن زایید بلایا

اینها بوده از آن رو

خود بین شدند سراپا

راه نجات این بوده

جمله گویند خدایا

شیطان شود بس شادان

گر زور بندد صدا را

ای مردمان برخیزید

برپا دارید صلا را

درد که بوده از خدا

او خود دهد دوا را

از برون و از درون

دشمن پاید شما را

امّ الفساد کبر باشد

کز آن زاید قضایا

عبد رحمان گر شویم

شیطان بازد مزایا

عدو گردد کی ولی ؟

یاور شویم خدا را