ملک الموت

ملک الموت نی بیکار

تا نگردیم ما بیزار

در هر آن و در هر جا

اگر نبود شور برپا

نه شر بود و نه خیری

نه نفرت و نه میلی

نه نوزادی نه مرده

همه بودند افسرده

ناکار بود هر کاری

نیکی می بود بدکاری

بی تغییری در هستی

بدتر می بود از پستی

ولو حق است با ثبات

دائر دارد هم حیات

تفاوتست چون وفات

ز نیستیست هم نجات

عزرائیل را پس ستا

ره گشاید چون بما

  ☆ ☆ ☆

گویا گفته به خدا

ازین بارم کن رها

گفتا بباش تو بی غم

یاد نشوم گه من هم

موت را بینند ماجرا

بیکاره ای هم ترا

همه پرسند چاره چیست

 پس ندانند چاره نیست

باید دانند داء دواست

حق را بيداد نارواست

  ☆  ☆  ☆

به بشوی یا بتر

ترا بود خود ثمر

تقدیر بود سرنوشت

دوزخ گزین یا بهشت

هبوط می بود گر مدام

عدول می بود والسلام

حکمت 92 یسوی

حكمت 92

 

روزي آيد عزرائيل با شدّت و شتابان

از تن گرم جان سرد بايد سپرد لاجرم

نقد عمر سپنجي بداده خود ز دستان

                 بالاخره همانا بايد بمرد لاجرم

دخت و پورت چو مانند ناله و فرياد زنان

مال و ملكت وامانند خود بكرده تركشان

شادان شوند دشمنان ديده ترا آن چنان

              تسليم شده چون لاشه بايد فتاد لاجرم

ميراث جويان ببندند باري ترا دست و پا

با آب گرم شويندت بدون هيچ محابا

اندك اندك بپوشند باري ترا ز هر جا

            در كفن شش بدست بايد غنود لاجرم

خرد و كلان بردارند آنگه ترا جنازه

سپس سوي گورستان سازند ترا روانه

فرشتگان كنندت با بس سؤال كلافه

                 پاسخشان يكايك بايد بداد لاجرم

در مزار خلايق همانند عمارت

باري بينيد ، زينهار گونه گونه علامت

زانكه  لحد نامندش ، دروازه قيامت

           پا سراي سياست بايد نهاد لاجرم

وارد شده ببيني ظلمت بود ني چراغ

انباشته از حسرتها آتشين است چون فراق

آنگه چه كس تواند دهد ترا زان فراغ

                تا قيامت بر دمد بايد ببود لاجرم

عمرت شود همانا بالاخره خود تمام

با اين عمل مي روي باري به دارالسّلام

چنانچه باشي بخورده غير حلال از حرام

                 آنجا رفته عذابش بايد كشيد لاجرم

بنده خدا ، خواجه احمد ، توبه نما نامرده

قبل زانكه گل روت گردد در گور پ‍‍‍‍ژمرده

پيش از آنكه به گورت مار آيد و جرّاره

               قضا وقتي بيايد رضا شويد لاجرم