ملک الموت
ملک الموت نی بیکار
تا نگردیم ما بیزار
در هر آن و در هر جا
اگر نبود شور برپا
نه شر بود و نه خیری
نه نفرت و نه میلی
نه نوزادی نه مرده
همه بودند افسرده
ناکار بود هر کاری
نیکی می بود بدکاری
بی تغییری در هستی
بدتر می بود از پستی
ولو حق است با ثبات
دائر دارد هم حیات
تفاوتست چون وفات
ز نیستیست هم نجات
عزرائیل را پس ستا
ره گشاید چون بما
☆ ☆ ☆
گویا گفته به خدا
ازین بارم کن رها
گفتا بباش تو بی غم
یاد نشوم گه من هم
موت را بینند ماجرا
بیکاره ای هم ترا
همه پرسند چاره چیست
پس ندانند چاره نیست
باید دانند داء دواست
حق را بيداد نارواست
☆ ☆ ☆
به بشوی یا بتر
ترا بود خود ثمر
تقدیر بود سرنوشت
دوزخ گزین یا بهشت
هبوط می بود گر مدام
عدول می بود والسلام