سیاست و کیاست

سیاست شد چون دینی

کیاست نیست خودبینی

عین دینم من گویی

پس بخندی چون گوزی

خدا هم گفت نبی را

کافر را باش پذیرا

ضد جهلست حلم تو

نی کافیست علم تو

صبرت باشد گر چه مر

گنجت باشد پر ز در

چگونه سیاست اسلام را مسموم کرده است ؟

۰۸ فروردین ۱۳۹۵

چگونه سیاست اسلام را مسموم کرده است؟

مصطفی آکیول / ترجمه: شقایق مشتاق

ما مسلمانان بر این باوریم که دین ما “دین صلح است”. این در حالی است که امروز اسلام بیشتر به دین جنگ و خونریزی شباهت دارد. از جنگ داخلی در سوریه، عراق و یمن، تا تنش های داخلی در لبنان و بحرین، و مجادلات خطرناک بین ایران و عربستان سعودی و درگیری های مذهبی میان مسلمانان در خاورمیانه به نظر می رسد که اسلام گرفتار بازگشت به مجادلات قدیمی شیعه واهل سنت شده است. .
در واقع تنها دلیل این درگیری ها مذهب نیست و همواره سیاست عاملی موثر بوده است. سوء استفاده از اسلام و تاریخ آن باعث بدتر شدن این درگیری های سیاسی گشته، تا آنجا که احزاب، دولت ها و شبه نظامیان مدعی می شوند که مبارزاتشان بر سر قدرت نبوده و برای خدا می جنگند. و هنگامی که دشمنانشان نه مخالفان که بدعت گذاران قلمداد می شوند، دستیابی به صلح بسیار سخت تر می شود.
این تلفیق دین و سیاست با تحت الشعاع قراردادن همه آموزه های دینی و اخلاقی خود عاملی مهم بر مسمومیت اسلام است. قرآن بر فروتنی و مهربانی تاکید دارد، درحالی که چنین آموزه ای درسیاست ورزی گروه های سیاسی به کناری نهاده شده است.
این یک مشکل جدید در اسلام و میان مسلمانان نیست. در دوران رهبری پیامبر اسلام در قرن هفتم میلادی، همه مؤمنان اقتدار آن را پذیرفته و مسلمانان یک جامعه متحد بودند. در زمان کوتاهی پس از مرگ پیامبر، تنش هایی به وجود آمد که منجر به خونریزی شد. مسئله و دلیل آن تنش ها چگونگی تفسیر قرآن و یا درک آموزه های پیامبر نبود، بلکه موضوع جدال در قدرت سیاسی بود و اینکه چه کسی به عنوان خلیفه یا جانشین پیامبر حق حکمرانی دارد؟
این جدال سیاسی حتی بیوه پیامبر، عایشه را در مقابل پسرخوانده اش علی قرار داد. در سال ۶۵۶ میلادی پیروان آنان در جنگ مشهور جمل به کشتار یکدیگر پرداختند و یک سال بعد نیز در جنگ خونین صفین، پیروان علی و معاویه، فرماندار دمشق، به روی یکدیگر شمشیر کشیدند و شکافی عمیق بین مسلمانان ایجاد شد که همچنان به اختلاف شیعه و سنی معروف است..
به عبارت دیگر، بر خلاف مسیحیان اولیه که به دلیل مناقشات کلامی در مورد ماهیت مسیح به فرقه هایی تقسیم شدند، مسلمانان صدر اسلام به دلیل اختلافات سیاسی در مورد انتخاب حاکم دچار تفرقه شدند.
حال زمان آن فرا رسیده است که این همراهی دین و سیاست پایان پذیرد. به جای پذیرش و طبیعی سازی سیاسی شدن مذهب – که حتی برخی از مسلمانان بدان افتخار هم می کنند – ما باید آن را به عنوان یک مشکل که نیازمند راه حل است ببینیم.
این راه حل باید با تغییر نگاه و نظر در مورد مفهوم “خلافت” آغاز شود. اینکه دولت اسلامی یا داعش مفهوم خلافت را برای مقاصد وحشیانه، خائنانه و ظالمانه خود ربوده است اصل مشکل نیست. مشکل عمیقتر و اساسی تر است. مسلمانان سنتی فکر میکنند که امر خلافت امری ذاتی و قطعی اسلام است و این نگاه به صورتی ناخواسته، امر ایمان را قرن هاست که به امری سیاسی بدل کرده است. در حالیکه این مسئله توسط قرآن یا پیامبر به عنوان امری ضروری معرفی نشده است و تنها محصول تجربه سیاسی تاریخی جامعه مسلمانان است.
علاوه بر این، مادامی که اندیشه ورزان مسلمان خلافت را به عنوان بخشی جدایی ناپذیر از دین پذیرفته باشند، رهبران سیاسی و علمای اسلامی نیزاز آن یک سنت سیاسی مقتدرانه می سازند و تا زمانی که خلیفه اهل فضیلت و لازم الاتباع بر مبنای امر قانون شناخته شود، اندیشه گران اسلامی نیز مسلمانان را به اطاعت از او موظف می کنند. این نگاه سنتی نسبی بودن امر فضیلت، تاثیر مخرب خود و این مسئله که حاکمان مشروع می توانند مخالفان مشروعی نیز داشته باشند را در نظر نگرفته است.
در اواسط قرن نوزدهم، امپراتوری عثمانی، مقر خلافت مسلمین، با وارد کردن قواعد موجود در لیبرالیسم غربی و نهادهای همراه آن، درتغییر سنت سیاسی مسلمانان گامی بزرگ برداشت. قدرت سلطان محدود شد، پارلمان منتخب تاسیس و به احزاب سیاسی اجازه کار داده شد. این تلاش امیدوارانه که خلیفه را به حاکم سلطنت مشروطه به مانند انگلستان تبدیل میکرد، نیمه موفق بود. این تلاش تا لغو خلافت در جمهوری ترکیه، پس از جنگ جهانی اول ادامه داشت.
تولد جنبش اسلامگرای متجدد و به روز در واکنش به خلاء پس از حذف خلافت بود. اسلامگرایان تندرو سیاسی نه تنها این دیدگاه سنتی که دین و دولت (سیاست ) جدا نشدنی هستند را حفظ کردند که حتی دین را به عنوان دولت جایگزین کردند. سید قطب متفکر برجسته اسلامی در سال ۱۹۶۰ می نویسد: ” حقیقت دین امری بیش از آنچه خداوند برای تنظیم ارتباطات بشر مقرر داشته نیست.” و از آنجایی که خداوند هرگز برای اداره امور انسان به زمین نمی آید ، اسلام گرایان این اداره امور را به نام او انجام میدهند.
همه متفکران اسلامی این راه را دنبال نمی کنند. اندیشه ورز قرن بیستمی، سعید نورسی امر سیاست نه به عنوان یک امر و ساحت مقدس، که به عنوان یک حوزه نزاع اهریمنی می شناسد.او مینویسد: “من از شر شیطان و سیاست به خدا پناه میبرم.” پیروان او جنبشی اجتماعی، مدنی و اسلامی در ترکیه ایجاده کرده و خواستار جدایی دین از سیاست شدند. اندیشه ورزان مسلمان معاصر به مانند عبدالوهاب الافندی و عبدالله احمد النعیم دستگاه فکری جامع، مستدل و قدرتمندی برای یک سکولاریسم لیبرال که به دین احترام می گذارد، دارند. آنها دقیقا به نیاز مسلمانان به سکولاریسمی مناسب با مذهبشان اشاره کرده اند. و من اینجا اضافه میکنم که مسلمانان همچنین نیازمند سکولاریسمی هستند که دینشان را از ملازمت جنگ های نامقدس نجات دهد.
هیچ کدام از اینها بدان معنی نیست که اسلام، با وجود عدالت محوری اش، باید کاملا از سیاست دور باشد. دین می تواند نقش سازنده ای در زندگی سیاسی بازی کند، مانند زمانی که با الهام بخشی اش به مردم قدرت حقیقت گویی را می دهد. اما هنگامی که اسلام با قدرت ادغام می شود، یا به امری شعاری در مبارزات قدرت بدل می گردد، ارزش های آن محو می شوند.

***

مصطفی آکیول روزنامه نگار اهل ترکیه، نویسنده کتاب “اسلام بدون افراط گرایی: حقوق یک مسلمان برای آزادی” و نویسنده ای صاحب نظر است.

این مقاله توسط «شقایق مشتاق» برای « زیتون» ترجمه شده است.

متن اصلی را در نیویورک تایمز ببینید : http://www.nytimes.com/2016/02/04/opinion/how-politics-haspoisoned-islam.html?mwrsm=Facebook&_r=0

آدمیانی که آدم می خورند

کد خبر: ۶۱۹۶۲
تعداد نظرات: ۱ نظر
تاریخ انتشار: ۲۲ دی ۱۳۹۴ - ۱۸:۲۸
 
  
استیون شاپین: آدم خوردن اشتباه است. اما چرا؟ آدم‌های گوناگون، در زمان‌های گوناگون، که به زبان‌های گوناگون عقایدشان را اظهار می‌کردند، پاسخ‌های گوناگونی به این پرسش داده‌اند.
آدم خوردن اشتباه است. اما چرا؟ آدم‌های گوناگون، در زمان‌های گوناگون، که به زبان‌های گوناگون عقایدشان را اظهار می‌کردند، پاسخ‌های گوناگونی به این پرسش داده‌اند. هم‌اکنون، فرهنگِ ما درگیرِ مقولۀ آدم‌خواری۱نیست، گرچه هنوز هم به شکلی بیمارگون گاه به‌قدرِکافی افسون می‌شویم که در این‌باره کتاب‌هایی بخریم یا فیلم‌هایی ببینیم؛ مثلاً دربارۀ انسان‌خواریِ۲ بازیکنانِ تیمِ راگبیِ اروگوئه که پس از برخوردِ هواپیمایشان با کوه‌های آند، غذایشان ته‌کشید و به خوردنِ جسدِ یکدیگر روی آوردند؛ یا دربارۀ جفری دامر، «آدم‌خوارِ میلواکی»؛ یا دربارۀ آرمین مای‌وِس که در سالِ ۲۰۰۱ در آلمان توانست از طریقِ جستجوی اینترنتی قربانی (و غذای) دلخواهش را بیابد؛ یا مشهورتر از همه، دربارۀ رژیمِ غذاییِ (هنوز بحث‌برانگیزِ) گروهِ دُنر که در سالِ ۱۸۴۶ در کوهستان‌های سیه‌را نوادا سرگردان بودند. 

اصطلاحاتِ مدرنِ ما برای محکوم‌کردنِ آدم‌خواری محدودند. ایدۀ خوردنِ گوشتِ تنِ انسان چیزِ چندش‌آوری است، اما روشن نیست که این احساسِ چندش ضرورتاً چیزی متفاوت از همان حسِ تهوعی باشد که بعضی‌ها نسبت به کله‌پاچه یا مغزِ گوساله یا جگرِ ماهی یا چشمِ گوسفند دارند، چون محکوم‌کردن اینجور چندش‌ها به‌ندرت توضیحِ زیادی می‌خواهد یا می‌پذیرد. بیشتر گمان بر این است که آدم‌خواری به‌خودیِ‌خود جُرم است، اما در بیشترِ حوزه‌های قضایی چنین نیست. (سوءاستفاده از جسد است که جرم است، و بر این اساس خوردنِ گوشتِ انسانِ مُرده هم می‌تواند ذیلِ مصوباتِ قانونی‌ای قراربگیرد که عمدتاً برای جلوگیری از تجارتِ اعضای بدن یا مُثله‌کردنِ جنازه‌ها وضع شده‌اند.) 

تخطئۀ مدرنِ آدم‌خواری عمدتاً درکنارِ پرسش‌های مربوط به قانونِ اخلاقی یا حقوقِ طبیعی قرار می‌گیرد که پیش‌فرض‌هایی دربارۀ طبیعتِ انسان‌ها، و بر همان اساس آنچه غیرطبیعی است، دارند. این‌روزها چندان این پیش‌فرض‌ها را قبول نمی‌کنیم؛ آنچه بیشتر به مذاقِ ما خوش می‌آید این است که «هر کس سلیقه‌ای دارد». پیگردِ رسمیِ انسان‌خوارانِ مدرن (وقتی رخ نمایند) عمدتاً، اما نه ضرورتاً، درپیوند است با جرم‌های وابسته به قتل. آدم‌خواری را می‌توان نشانۀ جنون شمرد، و مرتکبِ آن را، نه برای عملِ مجرمانه بلکه به‌خاطرِ اختلالِ ذهنی که احتمالاً برای خودش یا جامعه خطرناک است، حبس کرد. در سالِ ۱۹۸۰ در پافکیپسی نیویورک، قاتل و عضوخوار، آلبرت فنترس، به دلیلِ ابتلا به جنون گناهکار دانسته نشد و او را به بیمارستانِ روانی سپردند. موردِ مشهورتر، اما خیالی‌تر، دکتر هانیبال لک‌تر مشهور به «آدم‌خوار» است که چون ازنظرِ جزایی دیوانه محسوب می‌شد در بیمارستانی دولتی نگه‌داری می‌شد. در علومِ مربوط به فرهنگ و طبیعتِ بشری، آدم‌خوار روزبه‌روز کمتر سوژه شمرده می‌شود و بیشتر به جرم‌شناسان و روان‌درمان‌گران و روزنامه‌نگاران سپرده می‌شود. چهرۀ آدم‌خوار برای فروشِ کتاب‌ها و فیلم‌ها خوب است، ولی برای فکرکردن به آن و درس‌گرفتن از آن اهمیتِ خاصی ندارد. 

اما همیشه وضع بدین‌سان نبوده است: درواقع آدم‌خواری زمانی بسیار جدی گرفته می‌شد. فیلسوفِ رومانیایی، کاتلین اورامِسکو۳، تاریخِ فکریِ انسان‌خواری را آموخته و استادانه بازگفته است تا در بحث دربارۀ اینکه انسان‌بودن به چه معنا است، دوباره جایگاهِ محوریِ آدم‌خوار بازیافته شود. تفسیرگران از دورانِ باستان تا دست‌کم قرن هجدهم می‌بایستی اول مشخص می‌کردند که آیا آدم‌خواری عملی جمعی است یا خیر. همه دربارۀ اَعمالِ مبهوت‌کنندۀ ناشی از سنگدلیِ فردی که با ضبط در تاریخ، آشوب به پا می‌کند و در حافظۀ مردم جای می‌گیرد چیزهایی می‌دانند. در اسطورۀ یونانی، آترئوس برای برادرش، ثوئیستِس، به تلافیِ خیانت به ناموسش، غذایی تدارک دید که در چند مرحله سرو می‌شد. ثوئیستِس گفت غذا خیلی خوشمزه است تا اینکه سرانجام آترئوس آخرین بخشِ غذا را نیز سرو کرد: سرهای فرزندانِ ثوئیستِس که بدن‌هاشان در بخش‌های قبلی سرو شده بود. اما از زمانِ باستان، بیشترین توجه ازنظرِتاریخی معطوف به ملت‌ها و نژادهایی بوده که عادتاً به انسان‌خواری می‌پرداخته‌اند. نویسندگانِ یونانِ باستان و روم می‌دانستند که اسکیتی‌ها و ایزدون‌ها (مردمانی که در شمال و شرقِ دریای سیاه و در آسیای میانه می‌زیستند) آدمی‌خوار۴ بودند. هرودوت هم به مردمانی در شمالِ اسکیتی‌ها اشاره می‌کند به نامِ آندروفاگ‌ها: «رفتارهاشان وحشیانه‌تر از هر نژادِ دیگری است. نه بویی از عدالت برده‌اند، نه حکومتی دارند، نه هیچ‌گونه قانونی... آنان آدم‌خواراند». بعداً گزارش شده است که در قرنِ چهارم، سَنت‌جروم با چشمانِ خویش مردمانی دیده که اسکات‌ها نامیده می‌شدند (نژادی بریتانیایی) و «گوشتِ تنِ انسان می‌خوردند» بدین‌ترتیب که وقتی این‌ها در جنگل‌ها به گله‌های خوک و گوسفند و گاوها حمله‌ور شدند، گوشتِ تنِ چوپانان و زنان را نیز می‌بُریدند و برای لذیذترین غذاها شان نگه می‌داشتند. 

کشفِ آمریکا و به‌ویژه سفرهای دریاییِ کریستف کلمب به هندِ غربی بود که به تخیّلِ اروپایی‌ها آدم‌خوارانی بیش از آنچه پیش‌تر وجود داشت بخشید. درواقع کلمب آدم‌خواران را تقریباً در همان لحظۀ کشفِ آمریکا کشف کرد: لفظِ «کانیبال» (به معنای آدم‌خوار) به‌واسطۀ کاربردِ کلمب (احتمالاً برگرفته از نامِ قبیلۀ کاریب که وی نخست به ایشان برخورد) به زبان‌های اروپایی راه یافت. او درحالی‌که می‌کوشید هم جایی که هست را بشناسد و هم هویتِ مردمِ بومیِ آنجا را دریابد نوشت: «مردانی هستند دارای یک چشم، و دیگرانی با پوزۀ سگ» که آدم می‌خورند. در ۲۳ نوامبرِ سالِ ۱۴۹۲ دربارۀ «مردی که گردن زدند و خون‌اش را نوشیدند و آلت تناسلی‌اش را بُریدند» واژۀ «کانیبال» برای نخستین بار در دفترچۀ یادداشتِ کلمب ظاهر شد. «کانیبال» نخست اسمِ خاص بود برای یک گروه از مردم که آدم می‌خوردند، ولی اکنون برای هرکس که گوشتِ تنِ آدمی را بخورد به کار می‌رود. در کتاب ِ طوفان، نامِ آن مردِ وحشی، یعنی «کالیبان»، را عمدتاً نوعی جناس از واژۀ «کانیبال» دانسته‌اند. 

آیا کاریبی‌ها، یا دیگر «وحشی‌ها»، واقعاً انسان‌خوار بودند؟ در بیشترِ موارد، البته نه همۀ موارد، مورّخانِ آکادمیکِ اروپایی‌ای که با دنیای نو روبه‌رو شده بودند، بر سرِ این موضوع حاضر بودند همدیگر را درسته بخورند، اما این ایده که مردمانی وجود داشته‌اند که علی‌الظاهر گوشتِ تنِ هم‌نوعانِ خود را می‌خورده‌اند، پرسش‌های بسیاری برمی‌انگیزد: چنین موجوداتی واقعاً انسان محسوب می‌شوند؟ جانورانِ دیگری هم هستند که گوشتِ هم‌نوع شان را بخورند؟ آدم‌خواران خود دربارۀ کارشان چه می‌اندیشند؟ آیا می‌توان آدم‌خواری را به هر روی و تحتِ هر شرایط ازنظرِ اخلاقی بی‌زیان یا حتی بهنجار دانست؟ و از این اَعمالِ وحشتناک چه پیامدهایی (دربارۀ نفس و بدن) ناشی می‌شود؟ چنان‌که اورامِسکو نشان می‌دهد این نگرانی‌ها به یک پروژۀ پژوهشیِ اروپاییِ عظیم برای جمع‌آوری، مقابله، و تفسیرِ تاریخِ طبیعیِ اخلاق منجر شد. گفته‌های مسافران، و بحث دربارۀ اینکه این گفته‌ها به چه معنا توانَد بود، طوری ساختاربندی شده بودند که گویی پاسخ‌هایی بوده‌اند به پرسش‌نامه‌هایی دربارۀ حدهای افراطیِ رفتارِ انسانی در نواحیِ حاشیه‌ایِ جهان که به شکلی متمرکز طراحی شده بوده‌اند: آیا این مردمی که تازه یافته شده‌اند به خدا اعتقاد دارند؟ چه برداشتی از طبیعتِ الاهی دارند؟ آیا حکومت دارند، و اگر دارند، آن حکومت استبدادی است؟ آیا بدونِ احساسِ شرم برهنه می‌شوند؟ آیا بی‌بند و بارند؟ آیا همجنس‌گرایند؟ آیا مالکیتِ خصوصی دارند؟ و سرانجام، آیا آدم می‌خورند؟ آدم‌خوار تبدیل شده بود به یک نمونۀ درجۀ یک در قفسۀ کنجکاوی‌های بشر. بدونِ سپردنِ نقشِ راه‌بر به انسان‌خوار، هرگز نمی‌توان فهمِ ساختار و روندِ اندیشۀ سیاسی، حقوقی، و اخلاقیِ اروپایی را تصوّر کرد. یکی از دستاوردهای چشمگیرِ اثرِ درخشان و سرزندۀ اورامِسکو در تاریخِ اندیشه دربارۀ قانونِ اخلاقی و طبیعی این است که آدم‌خوار را از حاشیه‌های آسیب‌شناسانۀ فرهنگ، همان جایی که امروز در آن قرارش می‌دهیم، می‌رهانَد و اهمیتِ آن را در سنت‌های درازآهنگ ِتفکر دربارۀ اینکه ما انسان‌ها چه‌جور جانورانی هستیم نشان می‌دهد. 

آدم‌خوار در فلسفۀ سیاسی نیز جزء شخصیت‌های اصلی بود. از رنسانس تا قرنِ هجده، گفتگو دربارۀ آدم‌خواری راهی بود برای پرداختن به موضوع، شکل، و قدرتِ دولت، یا طبیعتِ سامانِ اجتماعی. هرگاه اندیشمندان ایدۀ دولت را با وضعِ طبیعی قرین می‌کردند، درواقع نظریه‌شان را به این امر گرو می‌بستند که انسانِ اولیۀ پیشااجتماعی چگونه کرداری دارد. اگر وضعِ طبیعی خیلی بی‌رحمانه باشد پس لازم می‌آید دولت هم خیلی زورمند باشد؛ اما اگر انسان‌ها در وضعِ طبیعی مهربان و همیار باشند، پس توجیهِ کمی برای اقتدارِ حکمرانی وجود می‌دارد.

برای این انواعِ نظریه‌پردازانِ اجتماعی دو امکان وجود داشت: می‌توانستید وضعِ طبیعی‌ای را فرض‌کنید که لاجَرَم هرگز نمی‌توانید بدانید واقعاً چگونه است، یا می‌توانستید همان‌چیزی که در آمریکا با آن مواجه بودیم را به‌شمارآورید. این دومی زمینه‌ای است برای نتایجی که از بسیاری اکتشافاتِ اولیه برآمد، مبنی بر اینکه دنیای نو پُر از آدم‌خوار و آکنده از مبهوت‌کننده‌ترین اَشکالِ بی‌رحمی و سبعیت بود. اگر چنین بود (و داستان‌هایی دربارۀ انسان‌خوارانِ آمریکاییِ وحشی برای اثباتِ همین مدعا ارائه شده بود) پس لازم بود طبیعتِ بشر با زورمندترین حکومتِ ممکن مهار شود. گرچه تامس هابز تقریباً هیچ چیزی دربارۀ آدم‌خواری به‌خودیِ‌خود نگفته است، اما مشهور است که وی وضعِ طبیعیِ پیشااجتماعی را «جنگِ دائمی» وصف کرده است. این جنگ «جنگِ همه علیهِ همه» بود، دولتِ بی‌دولتی که در آن هرکس حقِ صیانتِ نفس را بر خود فرض می‌داند و حقِ پی‌جوییِ منافع‌اش با گرفتنِ هرچیز از هرکس را به خود می‌دهد. هابز برای پشتیبانی از این تصویر با لحنی پرآب‌وتاب سخن از «مرامِ وحشیانه» ای می‌رانَد که «مردمانِ وحشی در بسیاری از مناطقِ آمریکا در آن می‌زیند». این یکی از مفاهیمِ حقوقِ طبیعی بود: حقِ جهان‌شمولِ زنده ماندن و بهتر زیستن، که آدمیان باید به‌وسیلۀ دولتی نیرومند که بتواند آن مرام‌های طبیعی را مقید و محدود سازد از آن محافظت کنند. 

چنین نبود که همۀ فیلسوفانِ سیاسی این نتیجه را بگیرند که بشرِ پیشااجتماعی بی‌رحم و بی‌قانون است. یک قرن پس از لویاتانِ هابز، ژان‌ژاک روسو در رسالۀ امیل یا دربارۀ تربیت استدلال کرد که انسانِ طبیعی در حقیقت خوب، شریف، و آشتی‌جو است. روسو از میانِ سفرنامه‌ها گزینش می‌کرد، و قصه‌های مربوط به آدم‌خواریِ وحشیانِ آمریکا را با توسل به مرجعیت‌های کالبدشناختی و برگرفتنِ این دیدگاه که اسکلت‌بندیِ انسان برای خوردنِ میوه‌ها و غلات ساخته شده و نه گوشتِ جانوران، پس‌می‌زد. انسانِ طبیعی، برخلافِ شهرت‌اش به سبعیت و شهوت به خوردنِ گوشتِ خون‌آلودِ انسان، گیاه‌خوار بود و رژیمِ غذاییِ اولیه‌اش عبارت بود از شیر (که روسو آن را مادۀ حیوانی نمی‌دانست)، میوه، سبزیجات، و شاید اندکی گوشتِ پخته «بدونِ نمک و ادویه». حکومت قیدوبندی ضروری برای خونریزیِ بی‌رحمانه نبود بلکه، چنان‌که اورامِسکو پیش‌می‌نهد، «غصب» شمرده می‌شد. 

درحالی‌که آدم‌خوار نمونه‌ای درجه یک برای نظریه‌پردازانِ دولت و طبیعتِ بشری بود، مسائلی جدی هم برای آموزۀ رستگاریِ مسیحی برمی‌انگیخت. فرض کنید گرگی تکه‌ای از گوشتِ تنِ شما را بدرد و بخورد: چه پیامدهایی برای آموزۀ مسیحیِ رستاخیز، آموزه‌ای که می‌گوید «مُرده برخواهدخاست، بی‌فساد»، دارد؟ ما را وعده داده‌اند که کامل برخواهیم‌خاست، اما خدا چگونه ذراتِ گوشتِ انسانی که بدل به گوشتِ درندگان شده است را تمییز می‌دهد، از هم می‌گشاید، و باز دقیقاً روی هم سوار می‌کند؟ همین مسئله به قدر کافی دشواری دارد، اما قابلِ مقایسه با مسائلی که آدم‌خواری برای وعدۀ مسیحیِ رستاخیز به‌بارمی‌آورد نیست. برای نجاتِ آموزۀ معادِ جسمانی، «یک زرّادخانۀ کامل از مفاهیمِ فلسفی و الاهیاتی» علیهِ آدم‌خواری بسیج شد. فردِ گرسنه‌ای گوشتِ تنِ دیگری را می‌خورد، و سپس گوشتِ فردِ خورده‌شده تبدیل می‌شود به گوشتِ فردِ خورَنده. در روزِ رستاخیز، چگونه بدنِ هریک از ایشان سرتاسر ساخته می‌شود و کامل برخاسته می‌گردد؟ یکی از پدرانِ کلیسا می‌نویسد، اگر نتوان به‌شکلِ رضایت‌بخشی به این مسئله پرداخت منکران می‌توانند بدرستی «این نتیجه را بگیرند که رستاخیز نمی‌تواند رخ دهد زیرا برای دو فرد ممکن نیست که در یک زمانِ واحد با یک گوشتِ واحد برخاسته گردند». 

راه‌حل‌های این مسئله برخی از بزرگ‌ترین ذهن‌های علمی، فلسفی، و الاهیاتیِ روزگار را از زمانِ مسیحیتِ نخستین تا عصرِ روشنگری به‌کارگرفته است. یک پاسخ این بود که وجودِ آدم‌خواری به‌کلی انکار شود، زیرا اگر این عمل وجود نداشته باشد، هیچ دشواریِ ویژه‌ای هم برای آموزۀ رستاخیز به همراه نخواهد داشت. اما با فرضِ صحّتِ گزارش‌های مربوط به آدم‌خواری، می‌توان با توسل به قدرتِ مطلقِ خدا مسئله‌ای که برای معادِ جسمانی به‌بارمی‌آید را حل کرد: فقط چون ما نمی‌توانیم ببینیم چطور ذراتِ گوشت می‌توانند جدا شوند، دلیل نمی‌شود که خدا هم نتواند این کار را انجام دهد. اما این به نظرِ بعضی‌ها طفره رفتن بود، بنابراین فهرستی از نظریه‌های مربوط به گوارش و جذبِ موادغذایی در کار شد. می‌توان اینکه چیزی که آدم‌خواران (وحشیانی که بشر می‌خورند) به دل و روده‌شان می‌فرستند، تبدیل به بخشی از وجودشان می‌شود را انکار کرد. در این‌صورت، مسئله‌ای برای حل‌کردن باقی نمی‌ماند. چنین نیست که هرچه خورده شود جذب شود، و مشیتِ الاهی هم فقط به غذاهایی تعلق می‌گیرد که می‌توانند به اَشکالِ خاصی از گوشتِ تنِ فرد تبدیل شوند. 
پس، یا می‌توان واقعیتِ موضوعِ مربوط به آدمیانی که آدم می‌خورند را زیرسؤال برد، یا پای فشرد که ذراتِ گوشتِ انسانی که فردِ آدم‌خوار می‌خورَد، بدونِ اینکه جذب شوند از او گذر می‌کنند. گزارش‌هایی مبنی بر این که دستِ‌کم برخی آدم‌خواران گوشتِ انسان را خوشمزه می‌یابند تفسیرگران را می‌آزُرد اما این ذوق و پسند را نوعِ ویژه‌ای از تباهی و شرارت قلمداد می‌کردند. ایشان باز هم بر بیزاریِ همگانی از خودِ ایدۀ خوردنِ گوشتِ انسان تأکید می‌کردند و این احساسِ چندش را نشانه‌ای از خواستِ خدا بر اینکه چنین غذایی هرگز نباید به بخشی از وجودِ ما تبدیل شود می‌دانستند. اورامِسکو می‌نویسد، تهوع «فضیلتی آخرت‌شناسانه دارد»: دل‌به‌هم‌خوردنِ غیرارادی درمقابلِ پایِ بریان‌شدۀ انسان برآیندِ قراردادِ اجتماعیِ صِرف نیست، بلکه سازوکاری است طراحی‌شده از سوی خدا تا خوراکِ غیرِمغذّی و جذب‌نشدنی را از بدن‌ها مان دور نگه داریم. ما آن را یا پس‌می‌زنیم یا بالامی‌آوریم؛ و حتا اگر رُخ دهد که ببلعیم‌اش، گوشت بدونِ دگرگونی از ما دفع می‌شود. 

این سخنِ خیلی خوبی است چون یک منبعِ اصلیِ پریشان‌حالی این بود که ما همه آدم‌خواریم، خواه عامدانه مردم را بخوریم خواه غیرعامدانه. ملوانان در دریا غرق شده‌اند و شهیدان در رودخانه‌ها پرتاب شده‌اند، و ما از آن‌ها ماهی می‌گیریم و می‌خوریم. جسدهامان خاک‌وغبار می‌شوند: برخی در قبرهاشان فرومی‌پاشند و گیاهانی که ما می‌خوریم را تغذیه می‌کنند؛ برخی در میدانِ نبرد فرومی‌افتند و ذراتِ تنشان را باد می‌پراکند تا به تنِ ما راه می‌یابند. ما تصمیم نگرفتیم نیاکانمان را بخوریم، اما ناگزیر این کار را می‌کنیم. انزجارِ اخلاقیِ مربوط به آدم‌خواریِ عامدانه به انسان‌خواریِ ناخواسته مربوط نمی‌شود، ولی دشواریِ الاهیاتی و فیزیکی برای آموزۀ رستاخیز باقی می‌ماند. 

برای نجاتِ رستگاری، علمِ مکانیکی و ذره‌ایِ تازۀ قرنِ هفده نیز به‌کار گرفته شد. شیمی‌دان و فیلسوفِ طبیعی، رابرت بویل، استدلال می‌کند که ذراتِ نهاییِ ماده به‌هم‌آمیخته‌اند، اما همیشه می‌توان از هم گشودشان. شیمی‌دان‌ها، مثلاً، با حل‌شدنِ طلا در اسید و رسوبِ دوباره‌اش به شکلِ فلز آشنا بودند. جهانِ جانوران و گیاهان پر است از مثال‌هایی که نشان می‌دهند چطور ممکن است مواد از شکم‌های بسیاری بگذرد درحالی‌که طبایعِ ذاتی‌اش را حفظ می‌کند. علمِ مدرن، به دور از هرگونه فرسودنِ اعتبارِ معادِ جسمانی، نشان داد که فرایندِ طبیعی می‌تواند آن را ممکن سازد. 

اما این توسل به سازوکارهای روزمرۀ طبیعت، آشکارکنندۀ نگرانیِ موجهّی دربارۀ مرجعیتِ آموزۀ رستاخیز است. مخالفت با این جزم در قرن‌های هفده و هجده می‌بالید و منکران، چهرۀ آدم‌خوار را به‌کار می‌گرفتند تا استدلالِ مؤمنان را کله‌پا کنند. مدعیاتِ مربوط به جذب‌ناپذیریِ گوشتِ انسان ناپذیرفتنی قلمداد شد. اصلاً چرا از این آموزۀ معادِ دقیقاً جسمانی دست برنداریم (آموزه‌ای که تا پیش از طرحِ این نکته، برای ایمانِ مسیحی حیاتی بود) و نکوشیم مفهومِ دیگری از هویتِ شخصی را حفظ کنیم که مستقل از این تجسمِ گوشت‌دار باشد؟ کارِ خدا یکباره ساده‌تر و بی‌اندازه دشوارتر می‌شد. درحالی‌که قبلاً انسان‌های فیلسوف می‌توانستند دست‌کم به تصور درآورند که جایگاه و سرگذشتِ همۀ ذراتِ ماده را دانستن چگونه چیزی است، اکنون کارِ خدا برای ذهنِ بشر غیرِقابلِ تصوّر شده است: اورامِسکو می‌گوید خدا «باید روان‌شناس شود، تا احساساتِ درونیِ هر شخص را بَررسد و قدرت‌اش را بر بخشی از آن‌ها اعمال کند». او باید اذهانِ ما را آن‌طور که حتی ما خود نمی‌توانیم بدانیم بداند. او باید ملیون‌ها دگردیسیِ ما را بکاود و اصالتِ هریک را ارزیابی کند. 

پس، شک‌گراییِ عصرِ روشنگری دربارۀ معادِ جسمانی نشانۀ هشدارِ نخستینی بود دربارۀ مرگِ خدا و اهمیتِ فکریِ رو به کاهشِ آدم‌خوار. پروژه‌های فرهنگی‌ای که آدم‌خواری را به مرکزِ صحنه می‌راند، قدرتشان را ازدست‌دادند (مفاهیمِ طبیعتِ انسانی همراه با ربطِ ویژه‌اش به الوهیت و منبعِ اخلاقِ غایی؛ توجیه‌های نظمِ اجتماعی برمبنای وضعِ طبیعیِ واقعی یا فرضی؛ جستجوی مطلق‌ها و جهان‌شمول‌های اخلاقی؛ دغدغۀ سرنوشتِ بدن‌هامان در جاودانگی). چنان‌که اورامِسکو نشان‌می‌دهد، آنچه باقی می‌ماند عبارت است از آدم‌خواری که امروزه می‌شناسیم: نمودارِ شوک، بنجُل‌کاری، هیاهو. آدم‌خوارِ مدرن فقط کمی بیش از یک نابهنجارِ ذهنی است، و خورندۀ گوشتِ تنِ انسان نقشِ کوچکی در تئاترِ نابهنجاری‌های امروز بازی می‌کند. تاریخِ فکریِ آدم‌خواری شرحِ چگونگیِ این دگردیسی است.

اطلاعات کتاب‌شناختی:
اورامِسکو، کاتلین، تاریخِ فکریِ آدم‌خواری،‌انتشارات دانشگاه پرینستون، ۲۰۰۹
Avramescu, Cǎtǎlin. An intellectual history of cannibalism. Princeton University Press, 2009


پی‌نوشت‌ها:
[۱] Canibalism
[۲] Anthropophagy
[۳] Catalin Avramescu
[۴] Man-Eater



ترجمان/
 
غیر قابل انتشار: ۰
انتشار یافته: ۱
 
حم شاركام
|
United States
|
۱۰:۴۲ - ۱۳۹۴/۱۱/۲۲
0
0
 
 بر انسان آر سر فرود
که می باشد ذی وجود
رفع قلم شد ز وی
آنچه غافل کرده بود
لیکن خواهند طاغیان
از غفلتش برده سود
طاغی باید در زنجیر
تا نپاشد تار و پود

چالش بزرگ سیاست خارجی ایران

 

  • تاریخ انتشار : 19 مهر, 1394 - 11:23 

چالش بزرگ سیاست خارجی ایران

محمود سریع‎القلم :در سال 2012، فیس بوک یک میلیارد دلار اینستاگرام را با 13 کارمند خریداری کرد و سال گذشته نیز 22 میلیارد دلار برای خریداری واتس آپ، هزینه نمود.

در طول فقط ده سال، ارزش شرکت‌های نرم افزار "سی لی کان ولی" از یک میلیارد دلار به سه تریلیون دلار افزایش پیدا کرده است.
در حالی که در سال 2000 تنها 400 میلیون نفر به اینترنت وصل بودند، تا آخر سال 2015، حدود 2.3 میلیارد نفر به اینترنت دسترسی خواهند داشت.

امروز ارزش شرکت فیسبوک 276 میلیارد دلار برآورد می‌شود. در نظام بین الملل کنونی، ارزش افزوده در اقتصادهای پیشرفته در خلاقیت‌ها و تولید صنعت فن آوری است به طوری که متوسط حقوق یک مهندس نرم‌افزار در "سی لی کان ولی"، صد و پنجاه هزار دلار در سال است. 

اخیراً یک استاد دانشگاه ام آ تی، سزار هیدالگو، در کتابی تحت "عنوان چرا اطلاعات رشد می‌کند؛ از تکامل نظم از اتم تا اقتصاد"* ، بحث کرده که رشد و توسعه نتیجه در دسترس گذاشتن اطلاعات برای عموم است. درجوامعی که مردم به هم اعتماد دارند، به هم نیز اطلاعات می دهند و شبکه درست می کنند و در نتیجه رشد می کنند.
سزار هیدالگو، اطلاعات را در مواد خام نمی داند بلکه در کشف نظم‌ها و سیستم‌ها می داند.

وقتی اطلاعات مربوط به نظم‌ها و سیستم‌ها در یک جامعه رشد کند، مردم رشد می‌کنند و اقتصاد پیشرفت می کند.
اگر انسان‌ها، حس سهیم شدن را نداشته باشند و با هم نظم و سیستم درست نکنند، مجموعه‌ای که در آن زندگی می‌کنند رشد نخواهد کرد.
نظم‌ها و سیستم‌ها همه در حال تحول اند. اگر آب جریان نداشته باشد چه اتفاقی می‌افتد؟ اهمیت کتاب هیدالگو در این است که متوقف شدن نظم‌ها را ضد رشد می‌داند. ایده‌ها، فکرها و روش‌های جدید لازم است تا نظمی به نظمی دیگر و جدید متحول شود. این تحلیل ریشه در ذات خلقت دارد. هیچ لحظه‌ای ساکن نیست بلکه به لحظه‌ای دیگر حرکت می‌کند. در کمال‌جویی و معنویت هم، بدون تحول در مراتب، اتفاقی نخواهد افتاد چنانچه مولانا می‌گوید:
ره آسمان درون است، پر عشق را بجنبان
پر عشق چون قوی شد، غم نردبان نماند
تو مبین جهان ز بیرون که جهان درون دیده است
چون دو دیده را ببستی، ز جهان جهان نماند
دل تو مثل بام است و حواس ناودان‌ها
تو ز بام آب می خور که چو ناودان نماند

سیاست خارجی ایران در یک پارادایم سخت افزار امنیت ملی تعریف شده است. حدود دو دهه است که کشورهای رو به رشد جهان مانند اندونزی که متشکل از 18307 جزیره است، امنیت خود را در تولید ثروت و دسترسی به فن‌آوری تعریف کرده‌اند.

اگر هر شهروندی در اندونزی که 256 میلیون نفر جمعیت دارد و سطح فقر را طی دهه گذشته از 22  به 12 درصد تقلیل داده احساس کند کار مفیدی انجام می‌دهد و در کشوری مشوق خلاقیت و نوآوری همه شهروندان زندگی می‌کند خود‌به‌خود امنیت ملی اندونزی تأمین شده است.
هیچ کشوری جرأت نمی‌کند به اندونزی که اکثریت مطلق مردم آن به نحوی کار خلاقی انجام می‌دهند تعّدی کند.

در جلسات و راهروهای دستگاه دیپلماسی کشور ما، الفاظی مانند مزیت نسبی، ارزش افزوده، نانو تکنولوژی و فن‌آوری اطلاعات به ندرت شنیده می‌شود.

حضور فیزیکی در کشوری دیگر در عصر فن‌آوری اطلاعات فایدۀ کمّی و مفیدی ندارد بلکه فقط هزینه است. حضور در بازارها و در iphone ها معنا پیداکرده است کما اینکه در سال گذشته ده میلیون iphone در ایران فروخته شد. تویوتا بیشترین فروش اتومبیل در آمریکا را دارد. شرکت Wangxing چینی که قطعات اتومبیل می‌سازد، هم اکنون بازار 20 میلیارد دلاری در جهان دارد، شرکتی که قبلاً دستگاه شخم‌زنی می‌ساخت. این شرکت چینی هم اکنون 24 شرکت قطعه ساز آمریکایی را خریداری کرده است.

قدرت حکومت‌ها دیگر در تعداد تانک‌ها و جنگنده‌های آنان نیست بلکه در سهم بازاری است که بنگاه‌های خصوصی آن‌ها می‌توانند در کشور‌های دیگر به دست آورند.

از سال 2007 تا 2015، شرکت Apple،  پانصد و پنجاه میلیون iphone در جهان فروخت و در سال جاری، 70 میلیارد دلار به سهام داران خود پرداخت کرده و تا ماه جاری میلادی16.8 میلیارد دلار فقط در چین فروش داشته است. از اول سال 2015 تا کنون یعنی طی 9 ماه، بنگاه‌های خصوصی ژاپنی، به ارزش صد میلیارد دلار شرکت‌های بیمه غربی را خریداری کرده اند.

در جهان امروز، قدرت نزد بنگاه‌های اقتصادی است و وقتی این بنگاه‌ها، اکثریت مردم را استخدام می‌کنند و فرصت نوآوری و خلاقیت به آن‌ها می‌دهند، خود‌به‌خود امنیت ملی، سیاسی و اجتماعی به وجود می‌آورند.

تصور کنید اگر دولت چین مسئولیت زندگی 1.3 میلیارد نفر را بعهده گرفته بود و به آن‌ها یارانه می ‌داد چه فقری آن کشور را فرا می‌گرفت!
امروزه مهم‌ترین عاملی که به مقبولیت و امنیت دولت‌ها کمک می‌کند، این است که تا چه میزان سیستم و قواعد و چارچوبی را برای فکر کردن و خلاقیت شهروندان خود فراهم می‌کنند.

براساس آمار WIPO طی سال‌های 2007 تا 2012 میلادی 82.8 درصد مخترعان چینی‌، اختراعات علمی خود را در چین ثبت کرده‌اند؛ 51.3 درصد هندی‌ها در داخل هند، 92.5 درصد آلمانی‌ها، 98.5 درصد ژاپنی‌ها و 3.9 درصد ایرانی‌ها.

اگر هم‌اکنون با استفاده از نانوتکنولوژی و یک لیوان آب، تجهیزاتی تهیه شده که می‌تواند یک اتومبیل را کامل شستشو دهد، این کارِ دستگاه دولتی آمریکا نیست بلکه خلاقیت کارآفرینان، مهندسان نرم‌افزار و بنگاهداران است.

آیا در یک جامعه برای فکر کردن رقابت وجود دارد؟ آیا دسترسی به امکانات و ثروت با فکر و رقابت و بنگاهداری تحقق پیدا می‌کند؟ آیا منابع کشور برای حفظ وضع موجود است یا برای رقابت شهروندان برای نوآوری و خلاقیت صرف می‌شود؟
ژاپنی‌ها، 125 سال پیش متوجه این موضوعات شدند؛ کره جنوبی 60 سال پیش، چین 35 سال پیش و ترکیه 25 سال پیش.

همه ما متوجه هستیم تغییر نظری در پارادایم بسیار مشکل است. اما این سؤال مطرح می‌شود: آیا ما را استدلال تغییر می‌دهد یا بحران‌ها؟

ما در میان همسایگان خود و در محیط منطقه‌ای و فرامنطقه‌ای نه در پی دوستی مطلق باید با آن‌ها باشیم و نه تقابل بلکه به فکر حضور و نفوذ در بازارهای آن‌ها، کالاهایی که مصرف می‌کنند، کتاب‌هایی که می‌خوانند و نظم اجتماعی که بنا کرده‌اند. این تفکر برای ما درآمد و ثروت تولید می‌کند و شهروندان ما را به فکر و خلاقیت وا می‌دارد.

از هر منظری که به قدرت و مهارت نگاه کنیم، در تمامی شمال آفریقا، خاورمیانه و آسیای غربی، ایران قدرتمندترین کشور اما به لحاظ بالقوه است. فعلیت یافتن این قوه در شرایطی که نفت زیر 40 دلار است و اولین آثار مثبت اقتصادی پساتحریم به سال 1397 موکول شده، به بازبینی ما نسبت به مفهوم قدرت در سیاست خارجی نیاز دارد.

از مشروطه‌ خواهی تا کنون ما ایرانیان نتوانسته‌ایم نسبت به نظم جهانی به تعریفی همگانی، مورد اجماع، پایدار و سودآور برای مردم و کشور دست یابیم.

به میزانی که ما در داخل اجماع داشته باشیم، نظام بین‌الملل به همان میزان برای ما فرصت خواهد بود.
دستگاه دیپلماسی ما در بهترین شرایط در متون دهۀ 1990 و پس از فروپاشی شوروی غور می‌کند. برای افزایش قدرت کشور و کسب سهم شایسته ایران در سطح منطقه‌ای و فرامنطقه‌ای، قدرت خلاقیت و نوآوری در اقتصاد ما تعیین کننده خواهد بود.
کارآمدی سیستم‌ها و بنگاه‌ها و حتی افراد به نوع فکر آن‌ها منتهی می‌شود. سرنوشت افراد و کشورها به نحوۀ فکر کردن و پیش‌بینی کردن آن‌ها ختم می‌شود. تحولات علمی و اقتصاد جهانی از یک طرف و هزینه‌های قابل توجه حفظ وضع موجود در محیط منطقه‌ای از طرف دیگر، این اندیشه را بارور می‌کند که فروش نفت و گاز و مدیریت دولت بر اقتصاد، آیندۀ قابل اتکایی را برای شهروندان رقم نخواهد زد.

شاید آینده نگری و نگرانی از جایگاه قدرت ملی ایران در دو دهه آتی ما را به سمت پارادایم نرم‌افزار امنیت ملی سوق دهد. به میزانی که بنگاه‌ها و شهروندان تولید کنند و خلاقیت داشته باشند و در بازارهای جهانی رقابت کنند، امنیت و قدرت ملی تحقق پیدا می‌کند. وقتی شهروندان از وضعیت کار و زندگی خود رضایت داشته باشند، هیچ نیروی خارجی حتی فکر تعّدی به خاک و نظام مدیریتی کشور را نخواهد داشت. 

منبع:عصر ایران

برچسب‌ها :

 حم شادکام :

ملائکند چون ملوک

پیشه کننند خوش سلوک

خدمت کنند به مردم

نیش نزنند چو کژدم

هم نباشند مار مانند

گنجینه ها انبارند

مغز جوان گر خوراند

ماردوش مگر خود بماند؟

از ملک خود سلیمان

باری شده پشیمان

پس نرسد زو بکس

گفته مرا گشته بس

ملک ملت نی تراست

امین بباش بوده راست

نه تخت ماند نه گنجی

هر دو باشد سپنجی

ملت سازد گر ثروت

دولت یابد بس قدرت

بیداد کند حاکم گر

بنیاد کند ظالمتر

 

 

یونسی : دروغگویی باسم سیاست از اخلاقهای معاویه است


یونسی:
وزیر اسبق اطلاعات با بیان اینکه مهم‌ترین کاری که پیامبر (ص) در روزهای نخستین حکومت دینی انجام دادند تشکیل جامعه برادری بود گفت: پیامبر(ص) بزرگترین کار امنیتی را انجام داده و اسلام را برای همیشه پایدار کردند.
وزیر اسبق اطلاعات با بیان اینکه مهم‌ترین کاری که پیامبر (ص) در روزهای نخستین حکومت دینی انجام دادند تشکیل جامعه برادری بود گفت: پیامبر(ص) بزرگترین کار امنیتی را انجام داده و اسلام را برای همیشه پایدار کردند.

 حجت‌الاسلام علی یونسی دستیار ویژه رئیس جمهور در امور اقلیت‌های قومی و مذهبی در مراسم دهه آخر صفر در خصوص سیره سیاسی پیامبر اکرم (ص) اظهار داشت: طبق قرآن سیره و رفتار پیامبر بهترین الگو برای مسلمانان است و حیات سیاسی مسلمین ریشه در قرآن دارد که اهل بیت نیز تجسم قرآنند.

وزیر اسبق اطلاعات رحلت پیامبر (ص) و انقطاع وحی را برای بشریت فاجعه و مصیبت بزرگ عنوان کرد و گفت: البته همه تدابیر لازم در قرآن برای بشریت منظور شده است.

به نوشته ی فارس،‌ وی یکی از مسائل اساسی قرآن را روش سیاسی پیامبر (ص) عنوان کرد و در تشریح روش سیاسی آن حضرت به طرح سوالی مبنی بر اینکه آیا پیامبر(ص) برای حکومت و قدرت برنامه داشت یا خیر، پرداخت و یادآور شد: برخی افراد معتقدند شأن پیامبری نیست که برای بشر دولت بیاورد و شأن پیامبر تنها بیان امور وحیانی است.

یونسی در عین حال با بیان اینکه بنده قبول دارم که بیشتر امور سیاسی از امور عرفی است، خاطرنشان کرد: دقایق امور سیاسی با همه دنیایی بودنش به جز رجال آسمانی امکان‌پذیر نیست.

وزیر اسبق اطلاعات با بیان اینکه پیامبر(ص) در مدینه دولت اسلامی تأسیس کردند و انکار این واقعیت انکار بدیهیات است، خاطرنشان کرد: قدرت برای دفاع، نظم، امنیت، عدالت و تنظیم امور جاری مردم است.

وی بر همین اساس اظهار داشت: اگر برخی روشنفکران می‌خواهند حکومت جمهوری اسلامی و اصل حکومت دینی را انکار کنند باید بدانند که این انکار واقعیات تاریخی بوده و امری غیرممکن است از این رو این حرف از خطاهای سیاسی محسوب می‌شود.

یونسی با اشاره به استراتژی‌های سیاسی و اجتماعی پیامبر تأکید کرد: قرآن کریم پیامبر (ص) را الگوی حسنه مسلمانان معرفی می‌کند لذا آنقدر که شرایط مدینه برای ما مورد نیاز است شرایط مکه مورد نیاز نیست چرا که پیامبر در مکه با مشرکین درگیر بود و رفتار آن حضرت در مکه شبیه رفتار انقلابیون پیش از رسیدن به پیروزی بود.

دستیار ویژه رئیس‌جمهور مهم‌ترین نیاز امروز مسلمین را توجه به رفتار پیامبر در مدینه عنوان کرد و ضمن اشاره به نزول آیات سیاسی، اجتماعی در مدینه تصریح کرد: رفتار پیامبر با مخالفان خارج از حکومت دینی، ابرقدرت‌ها و مخالفان در مدینه روشن است.

وی مهم‌ترین کاری که پیامبر (ص) در روزهای نخستین حکومت دینی خود انجام دادند را تشکیل جامعه برادری برشمرد و افزود: در چنین جامعه‌ای روابط اسلامی جایگزین همه انتصابات است چرا که حکومت با قدرت و زور نمی‌تواند ادامه یابد.

یونسی با بیان اینکه اگر در جامعه‌ای روابط بر اساس ارتباطات قومی قبیله‌ای و رعب و وحشت باشد در کمترین فرصت آن جامعه ممکن است از هم می‌پاشد، تأکید کرد: بنابراین کاری که پیامبر (ص) در برقراری روابط برادرانه انجام دادند بزرگترین کار امنیتی بود که اسلام را برای همیشه پایدار کرد.

دستیار ویژه رئیس‌جمهور با اشاره به حضور مؤمنان، منافقان، جاسوسان و ستون پنجم دشمن در جامعه مسلمین در زمان پیامبر (ص) ادامه داد: پیامبر این افراد و مراتب اخلاص و ایمانشان را به صورت عادی و نه به صورت نبوت می‌شناخت.

وی خاطرنشان کرد: نوع حکومت دینی قابل تقسیم، معامله و چانه‌زنی نیست از این رو کسانی که به دنبال سهمی از حکومت دینی بودند به تحریکات زیرزمینی روی آورده و منافقین شکل گرفتند.

وی با بیان اینکه کار این منافقین تضعیف حکومت اسلامی بود، در عین حال گفت: پیامبر با آنها مماشات کرده و آنها را بازداشت نکردند، حتی هیچ محدودیتی نیز برای آنها به وجود نیاوردند تا اینکه پیامبر دستور تخریب مسجد ضرار را دادند.

یونسی با اشاره به سعه صدر حضرت رسول (ص) اظهار داشت‌: چنین تحملی در جامعه در گذشته که هیچ حتی امروز و در دنیای مدرن توسعه یافته نیز جایی وجود ندارد و کوچکترین انتقاد علیه امنیت کشور را تحمل نمی‌کنند.

دستیار ویژه رئیس‌جمهور با اشاره به التزام قلبی و التزام عملی به طرح سوالی پرداخت و گفت: شما که مردم را ردصلاحیت می‌کنید آیا به دل مردم راه دارید؟ خداوند به شما چنین اجازه‌ای نداده است.

وی افزود: امروز در دنیا فاجعه رخ داده که بشریت را تهدید می‌کنند و به اسم اسلام هر کس که برخلاف عقاید او باشد فتوای کافر بودن و واجب‌القتل بودنش را صادر می‌کنند.

وی ادامه داد: زمانی که برج‌های دوقلوی آمریکا فرو ریخت بنده در کسوت وزارت اطلاعات بودم؛ عده‌ای به من گفتند که این اتفاق علامت ظهور امام زمان است در حالی که من به آنها گفتم اینطور نیست و این علامت ظهور القاعده است.

یونسی با بیان اینکه کشتاری که امروز در سوریه، عراق و پاکستان و دنیای اسلام دیده می‌شود به نام اسلام اتفاق می‌افتد تصریح کرد: حکم این کشتار را برخی از آخوندهای جاهل صادر کرده و جاهلان نیز آن را اجرا می‌کنند از این‌رو این فاجعه مربوط به بدفهمی اسلام و خروج از روش اخلاقی اسلام است اما خوشبختانه چنین روشی در ایران اسلامی تاکنون موفق نشده است.

وی هوشیاری مردم، علمای شیعه و سازمان‌های اطلاعاتی را دلیل اصلی این ناکامی دشمن عنوان کرد و گفت: گفته شد که در شهر بوشهر جوان اهل سنت را آموزش داده‌اند تا در عسلویه عملیات انتحاری انجام دهد اما آن جواد مومن سنی گفته بود که ما چنین کاری را در ایران انجام نمی‌دهیم لذا این تنها یک نمونه از صدها نمونه است که مسلمین تحت تاثیر توطئه و تبلیغ دشمنان قرار نگرفته‌اند.

یونسی امنیت جمهوری اسلامی را بالاترین امنیتی دانست که می‌توان در منطقه مثال زد و افزود: صداقت و امانتداری برای سیاستمداران از ویژگی‌های اصلی رفتار پیامبر است از این رو سیاستمدار نباید بگوید که من با اخلاق کاری ندارم.

دستیار ویژه رئیس‌جمهور با بیان اینکه برخی به اسم سیاست به مردم دروغ می‌گویند و این از اخلاق‌های معاویه است نه اسلام، یادآور شد: کسانی که با اهانت به مقدسات اقلیت‌های مذهبی فکر می‌کنند به شیعه خدمت کرده‌اند باید بدانند که در ریختن خون شیعیان پاکستان و عراق شریک‌اند.

وی در پایان یادآور شد: اجازه دهید ایران همچنان امن بماند و همه ایرانیان را از آن خود بدانیم چرا که بین شهروندان هیچ فرقی از لحاظ عدالت و امنیت وجود ندارد.
نظرات بینندگان
غیر قابل انتشار: ۱
انتشار یافته: ۴
امیرحسین
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۳:۳۵ - ۱۳۹۲/۱۰/۱۲
0
2
درود بر این مرد بزرگ
ناشناس
|
UNITED STATES
|
۲۲:۲۴ - ۱۳۹۲/۱۰/۱۲
0
1
حرف های یونسی آرامش می آورد
اما از سخنان بعضی
تنها
تنش می زاید !
ناشناس
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۳:۰۴ - ۱۳۹۲/۱۰/۱۴
0
0
این روز ها همه اکروبات باز شده اند
حم شادکام
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۰۸:۰۷ - ۱۳۹۲/۱۰/۱۵
0
0
1- انقطاع وحی نه فاجعه بلکه نشانه بلوغ بشریت بوده است.
2- اظهارات نمایتده ویژه رئیس جمهور در امور اقلّیت های قومی و مدهبی ( بدون دینی ! ) راجع به معاویه ( رض ) برخلاف شأن وی است. علمای اهل سنّت نامبرده را خاطی در اجتهاد می دانند نه کذّاب ظالم.