شبه قصّه ۴۴

 یکی ادّعا کرده که فقط شیعیان عمل را شرط اسلام می دانند . به عبارت دیگر صرف اعتقاد به حقّانیت این دین فرد معتقد را در عداد مسلمین قرار نمی دهد. وانگهی یارو لاف گزاف زده که مثلاً گاندی عامل خیر به انسانها به تشیّع نزدیکتر است تا فلان مرجع تقلید که حدّاکثر کتابی درباره اصول مذهب خود تألیف کرده است. 

نظر خود را طیّ شعری به سایت ناشر مطلب مانحن فیه ارسال داشته ام که چاپ آن را مصلحت ندیده یا سانسور کرده اند. اگر نظرم را قابل رد ندیدند در همین جا درج خواهم کرد. 

مضمون شعر به شرح ذیل است :

چشم و گوش دل داریم

با این زان دو برداریم

نفایس را چون برداشت

قدم در راه بگذاریم

ذهن که باشد نفسمان 

با آن دنیا پردازیم

تا قلب چیزی نخواهد

در کار لابد درمانیم

خدا خواسته خود چنین

نفس را بنده گردانیم

بی تحوّل در انفاس

جهان ساختن نتوانیم

دنیا ما را ابزاز است

کاربردش را خود دانیم

   

 

 شبه قصه ( ۳۹ )

اعلام شده که امروز مراسم چهلم مادر ابلساری در بندرترکمن برگزار می شود. گرچه نامبرده فردی نیک خصال و خیر است ، حضور در مراسم یادشده ، به علت شیوع دوباره کووید 19 مقرون به مصلحت نمی نماید. نگارنده چون به اطاعت از اولوالأمر - در راستای تمکین به فرض الهی و سنت نبوی - باور دارد به اجتناب از تجمعات اینک عمل می نماید. تبعیت از کارداران ( ذوالفنون )  می تواند عذر موجه ای از حضور در چنان اموری تلقی شود.

واما بعد ، نمی دانم دراین موارد تا چه اندازه غریزه حفظ نفس دخالت دارد.  لب مطلب این است که فرار از مرگ تا کی؟ کش دادن خورد و خواب و غیره چه تاثیری در احساس سعادت من تواند داشت. خیلی اوقات از شدت ناراحتی از زندگی سیر شده و برخی انتحار هم کرد ه اند. مابعدش را خود ایشان هم ن نمی توانند به سبب عدم امکان بازگشت به دنیا بیان دارند. بهر حال حیات بدون روح عین مرارت است. به عبارت اخری کلمات روح ، راحتی ، رایحه و ریحان همریشه بنظر می آیند. اتفاقا در زبان قزاقی راحت یعنی شادی. با فرض هم بستگی روح و راحت زیست شادمانه بدون بوی روحانی ممتنع خواهد ماند. در گفتمان قرآنی روح از جانب رحمان رحیم به آدمیان اعطا می شود که بدو توان آزادی انتخاب خیر و شر را می دهد. این جاست که نفس وارد کار می گردد. بگمانم نفس ما در جایی قرار دارد که اصطلاحا قلبش می نامیم. ولیکن دل محصور در این تلمبه نیست بلکه بر همه جوار تن احاطه دآرد. . وانگهی همین ابزار پمپاژ خون زیر فرمان نفس عمل می نماید.

پدیده ها را اگر معادل آیات ( علامات و نشانه ها ) بدانیم توسط نفس گزینش می شوند. به دیگر سخن ، نفس اشیاء نفیس را بر می گزیند که عواقبی شایان دارد. این را هم بنویسم که معادل نفس در لسان انگلیسی mind  است که ذهن هم ترجمه می شود. فیلم سینمایی معروفی ، بنام  " یک ذهن زیبا " (a beautiful mind ) تجربیات یک نابغه ریاضی را نشان می دهد که به خیالش دستخوش توطئه پنتاگون آمریکا علیه شوروی قرار می گیرد. پروفسور نش چنان گرفتار این کابوس است که در مراسم دریافت جایزه نوبل نیز مامور ضد جاسوسی یادشده را مراقب خود می بیند. این ذهنیات شدیدا در رفتار استاد کذایی اثر داشته و گویا منجر به جدایی همسرش از او می شود. از چنین مخمصه ای فقط با امداد های ربانی می توان رها شد. یعنی بایست نفس را با توسل به الهامات الهی چنان بار آورد که دچار توهمات بی اساس نشود. هدایت از طریق نبوت ، مشورت و همآهنگی با جماعت خودی تنها عامل راحت دل خواهد بود. خیال همه دانی فرد حاصلی جز انزوا و وساوس ابلیس نتواند داشت. بلحاظ شدت خطر خیالات واهی بایست همه نعمات مادی ، روانی ، خانوادگی ، قومی ، ملی و بین المللی را مورد بهره برداری قرار داد. انسان غافل از روح بویی از راحتی نتواند برد.      

شبه قصه ( 35 )

در گفتمان قرآنی یکی از عوامل عمده "نفس" است که مترادف قلب ، دل و فؤاد و محبط الهامات تعریف می شود. نگارنده نیز در بحر این پدیده مرموز غوطه زده ولیکن مثل سایرین هنوز چیز دندانگیری دستگیرش نشده است. گمان می رود این قصه تا هزاران هزار شب دراز طول بکشد. بنا بفرمایش رحمانی ، پس از مرگ حجاب از این راز برداشته خواهد شد. آنگاه پی خواهیم برد که آمال ظاهرا نفیسمان چندان به یک عمر حرص و ولع نمی ارزد. به عبارت دیگر کسب علم ، مال و امارت بدون ادای زکات به احساس غبن فاحش منجر خواهد شد. ای بسا علمایی که دانششان ابزار استثمار بنی آدم بوده است. مال و منال بسیاری نتیجه اجحاف و بیداد علیه مستضعفان بوده است. وانگهی داراییهای بی زکوة به مصادره حکومتهای جائر در آمده اند. مستبدهایی در طول تاریخ مشاهده می شوند که علیرغم دعوی الوهیت مملکتشان از هم پاشیده و امثال نمرود که یارای تحمل وجودی ماورای خود نبود برج بابلش فرو می ریزد و رعایای آن از شدت اختلال زبان متفرق می گردند ، هم از عذاب وزوز پشه ای واهی در سرش با ضربه های چکش عمله و اکره اش نفله می شود. فرعون نیز علیرغم هشدار ظهور موسی و دستور قتل عام نوزادان یهود سلطه اش را بر قوم او بدست دستپرورده دربار خودش برباد رفته و در دریای نیل غرق و مومیایی لاشه اش موجب عبرت دیگران قرار دارد. اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی با وجود اردوگاه فولادینش از درون مضمحل گردیده است. کما اینکه نظامهای فاشیستی نیز با ائتلاف متفقین کمونیست و کاپیتالیست از هم پاشیده اند. انگار چین مائوئیست کمی متنبه شده و به ضرب فلسفه بومی و پوسیده کنفوسیوسی ادامه وجود می دهد. اینک ویروس شاخداری ( کورونا ) از درون دیوار بزرگش سر برآورده که علاوه بر منشاء خود بقیه دنیا را به حول و ولا انداخته است. جالب اینستکه محکمترین پناهگاه خانه بشمار می رود. عائله که اولین نهاد جامعه بشری می باشد ، باعث امنیت قراء ، مداین و ملل تلقی می شود. یعنی باید این پایگاه از هر لحاظ تأمين شود و گرنه کل سامان ها از هم خواهد پاشید. 

در فرهنگ دوزبانه انگلیسی - فارسی معادل نفس mind آمده است که ذهن هم معنی می دهد. پس می شود نفس را همان ذهن تعریف کرد که نحوه برخورد آدمیزاد را شکل می دهد. مشاهده فیلم " یک ذهن زیبا " این باور را القا می نماید که حتی یک نابغه ریاضی ، بنام پروفسور جان نش ، برنده جایزه نوبل ، نیز از شدت تمرکز بر محاسبات پیچیده اش دچار مالیخولیا شده و کارش به معالجات روان درمانی می کشد. اما پس از معالجه نیز توهم و کابوس نیروهای امنیتی مادام العمر آزارش می دهد و تنها مسکن آلامش را اقرار به نقاط ضعف نفسانی خود می بیند. او هم مهمترین کشف خود را اهمیت محبت و صبوری همسرش اعلام می کند. چندین فیلم سینمایی دیگر نمایانگر چنین بحران لاینحل می باشند. منجمله " همشهری کین " اورسون ولز ،  " چشمان باز کاملا بسته " آخرین شاهکار استانلی کوبریک و " آسمان وانیلی " که پرسوناژ های همه آنها علیرغم توفیقات مادی نهایتا احساس غبن الیم از صرف یک عمر در راستای افزایش دستاوردهای گوناگون مالی ، اجتماعی ، سیاسی و غیره می کنند. همشهری کین در می یابد که هیچکدام از موفقیت هایش لطف اسباب بازی های کودکیش را نداشته و عاری از رایحه روح پرور حیات اند. قهرمان فیلم آسمان وانیلی از لج نافرجامی توفیقات گوناگون دست به انتحار می زند. شخصیت زن و شوهر مطرح در فیلم " چشمان باز کاملا بسته " به این بصیرت نائل می شوند که بنی آدم گناهکار بالفطره است و چاره ای جز چشیدن شوکران آن ندارند. این زوج نیز دوای درد خود را اختلاط جنسی و مراعات امیال متقابل سکسی و مخلفات آن می پندارند. 

البته حکمت الهی حاکی از این حقیقت است که قلب ، نفس و فؤاد محبط الهامات متنوع بوده و باید با آن برخورد مسالمت آمیز داشت و به بهانه برخی خطایا آنرا مورد عتاب و خطاب ناروا قرار نداد. می توان با تعاون در بر و اصلاح و توسل به شور و اجماع مسائل مبتلابه را بنحو احسن حل کرد و برستگاری نائل شد. مخمصه فرهنگ و تمدن لاییک معلول عدم ایمان به عوالم غیب و تصور بلاتصدیق بسته بودن ید الله است. حال آنکه در گفتمان هدایی خلافت داوطلبانه انسان از خالق عالم در زمین مطرح است. نعمات ربانی باید به دستمایه همگانی تبدیل شود تا مشارکت نسلها به خلق عالمی بهتر منتهی شود. اصول و قواعد این معامله - تقدیر - در لوح محفوظ نوشته شده و حتی خدای قادر متعال نیز از آن استنکاف نمی ورزد. ذره ای از کار های نیک و بد آدم و اعقابش با قلم خود آنان در نامه اعمالشان رقم می خورد.      

وجه نزول این گفتار رفتار بیوه مرحوم عبدالحميد بوده است که از غضب شدیدش بابت تصور ناسپاسی اقوام سببی و حتی  نسبی خود حرص می خورد. ولیکن تدبری در ماوقع می تواند دل را آرام سازد که امکان نکوکاری در حق صله ارحام عطیه ای الهی بوده است که علیرغم قدردانی از جانب ایشان موجب شکرگزاری است. بقول حکیمانه سعدی جهاندیده :

" تو نیکی میکن و در دجله انداز

خداوند در بیابانت دهد باز "       

از ترجمه های آبای

از  یا. پولونسکی

 

در دل بود گنج بسیار خوب همه

در آن نما تعمق که می ماند به لجه

جاری گشته از همان بمانند یک چشمه

پخش می گردد در عالم محبت و عاطفه

 

جان بماند پر عطش تا اینکه ات بشناسد

بلکه این یک زان یکی سهم خود را بستاند

شایق باشد به آنکه قلبی یابد مهربان

همگن شده با وی و لذت ناب دریابد

 

مردم گویند که تسلیم باید بشد به تقدیر

آید زمانی نکبت تدبیر بر آن بی تأثير

این لذت و شادکامیت

بر باد رود چون سراب در هرم پر تبخیر

 

گویی گیرد یک دشمن گنج ترا از دستت

بی آب خواهد بگردد دریای دل پر وسعت

این عقل سر بر آن دل حکم خود را نوشته

خواهد او را براند در یک راه پر محنت

 

بهر سودا مردمان قلب خود را بشکنند

با وزنه ای سنجیده سوی بازار می برند

با فروشش خود که را خواهد دهد تسلی ؟

چه کسانی وانگهی آرامشش می دهند ؟

 

زمان شوم آمده است که می گویند در قصه...

تن بدهم من ناچار چونکه منم خود بنده

ای دوستان صمیمی که می داشتم دوستتان

شما همه مرده اید من هم شوم پس مرده

 

         ☆    ☆    ☆

 

از  ام.یو. لرمانتف

 

جشنی تند و جمعی شر پر غوغا

در آن میان نشسته یکی عبوس تنها

در نظرش می باشد آینده ای مه آلود

سایرینند لایشعر اندر غفلت چو کر ها

 

بخورده و نوشیده گرم جدل می خندند

بی نوبت و بی وفاق حرف هم را می برند

غمین بوده هم نفیر از این خیل بیغم ها

که همگی پر جنجال خوش و خندان در بزمند

 

چون بنشست طولانی از جا برخاست تا گوید

گفتار او به گوشم همین امروز می آید :

شما را هست چه کاری با تقدیر و با قضا

بازی کنان بخندید تا عمرتان سر آید

 

لهو و لعب دوست دارند نادانهای بی پروا

کار خودش را لابد انجام دهد هم دنیا

گر نکنی اعتنا توجه ات می دهد کرده خود را آشنا

هر جا برد می روی چاره نباشد کس را

به دومبرا دست نزن( آبای )

 

به دومبرا*دست نزن

مور مور کرده یکایک

دلا بایست، نبض مزن

اشکم ریزد چکاچک

 

قلب غمین یاد آرد

حال زار پیشم را

قوای تن بکاهد

چو غم برد هوشم را

 

خوشا که با خوشرویی

بنگری، دوست، برویم

جوابی گرم بگویی

به درد های درونم

 

کهنه آتش دلم را

با خلق نو کن کشته

سخن بگو دل افزا

با چون منی افسرده

 

گذشت کند دل افگار

گر نوازیش به الطاف

بدل افتد بس افکار

چون فرستیش به اکناف

 

خوش و ناخوش در سبقت

دلم فرسود بسکه تاخت

معافم دار از محنت

ساز فربه ام با نواخت

____________

* دوتار قزاقی 

دل دریا و خوشیها همگانند چون در ها( آبای )

دل دریا و خوشیها همگانند چون در ها

بی خوشی ها در حیات دل نماند پا برجا

از دل چون رخت بربندد تب و تاب آدمی

دیگر از تن نیاید کار خوشی در دنیا

 

حب و غیظ و خوشی ها همه بود کار دل

عار و حیا پاسداریش تنها آید ز عاقل

گر نشکند عار و شرم خصائل دیگرت

جوش و خروش و غیرت مرتبه ایست ز عاجل

 

ز شخص پیر و فرتوت کم بگردد شور وشر

چو کم شود شور و شر کار ها باشد پرحذر

در کار تو هر کسی صاحب نظر می گردد

گذرگاهت بس لغزان خودت شوی پا چنبر 

ای دل( آبای )

 

ای دل چه را دریابی

غیرت مگرنیست دیار؟

دلا جهان پیمایی

کو قرارت، دست بردار!

 

درک خود را فهمانده

نشد رسی به انباز

از همگان دور رانده

تک ببری کجام باز ؟

 

انبازی، فراغ ، رفاقت

قدرشان را که داند؟

هرکس کردیم صداقت

تاجر از آب درآمد

 

لازم باشد نام از خلق

چه در مدح و چه در ذم

در نیرنگند همچون برق

بی ثباتند خود از دم

 

دوست از کجا بیابی

مشورت را نی فردی

اینسو، آنسو شتابی

تنهاییست بد دردی

 

چون بکنی نصیحت

یکی را با دلسوزی

بیشرم خواهد وی اجرت

ندهی، نومید شود از روزی

 

گر بشنود با اجرت

کی بر دلش بنشیند؟

بر گوشفروش باد لعنت

کی خیر دهد یا بیند؟!

 

سوزی دلا، سوزی تو

لیکن از آن کو سودت؟

چه در دنیا جویی تو

کو زندگی، کو دوستت؟ 

دل منست چل وصله ( آبای )

 

دل منست چل وصله

زین دنیای بیوفا

چه سان ماند بی صدمه

ندیده هیچ جز جفا ؟!

 

برخی خصمند، مرد برخی

هر که را که دل دوست بداشت

نیز بعضی، ضد بعضی

نتوان بکس دل گماشت

 

پیری آنک پشت در

نمیتوان رفت طفره

شادان مشتی خیره سر

که ما را نی زان بهره

 

الا غمگین، خونین دل

بجانبم روی بیار

حرمت این غمزده

بیقرار را پاس بدار 

گر دل همت نیابد( آبای )

 

گر دل همت نیابد

فکر را خفته که انگیزد؟

بر فکر گر نور نبارد

چون جانور آمیزد

 

عقل پستتر از غیرت

نتواند بود ژرف نگر

اندیشه در کهولت

از خو شود تیره تر

 

گر ناورد میل تن

دل بسوخته تاب نارد

چون برآری میل تن

هوس کرده باز خواهد

 

هست در مال هم جان و تن

هر چند که نیست عقل در آن

چه زینتی است عمر کردن

از تعمق رویگردان؟

 

نامم آدم چون دادند

جاهل چگونه مانم ؟

چونکه خلقم نادانند

کجا رفته بخت یابم ؟ 

بل بله

اتحاد جعلی جماهیر شوروی سوسیالیست سابق یکی از اغلاط غلیظش تحریک جداسری ملل ونحل مورد استعمار روسیه تزاری بود تا همه فکر و ذکرشان نیل به طراز بدیع بلشویکی ( درواقع منشویکی ) باشد.کار بجایی کشید که مثلا يک قزاق تبار نمی توانست خط یک ازبک همنژادش  را  بخواند..در این راستا تغییرات متوالی بر الفبای رایج تحمیل و مردم هر چند یکبار بیسواد می شدند و آنها برای دفع این بل بله متوسل به زبان روسی می گشتند و با چنین ترفندی دل و دینشان هم به یغما می رفت.وانگهی قزاقستان فعلی تحت زعامت دست پروردگان کلامانتورای آن رژیم هنوز خود را سوای از ترکان آسیای میانه می داند وحتی دعوی پدرخواندگی فرهنگ بشری دارد و درپی ترویج الفبای لاتین ویژه خویش است؛ حال آنکه  "آستانه "اش ساخت و پاخته شرکت های بیوطن فرامرزی بوده  که در واقع سهم شیر از منابع این کشور می برند  . از این بلبشو چه بلایی بر سر ماهیت قزاق ها می آید قصه ای است پر غصه که بماند.

الله گفتن چه آسان( آبای )

الله گفتن چه آسان ،

راه خدا دهان نيست .

جز شور و شوق پاكان ،

حد رب جهان نيست .

 

قواي تن جملگي ،

هنر كنند بشدت ؛

اگر عقل و آگهي ،

ورزند لله محبت .

 

در عقل نگنجد اله ،

زبان كوتاه است از بيان .

بر هستيش هست گواه ،

هر آنچه هست در جهان .

 

وجودش را عقل و حس ،

درنيابد ، دل فهمد ،

اهل كلام و منطق ،

آب در هاون بكوبد . 

دل

دل ( آبای )

 

تنها دلست که تن را

سرد کرده یا سوزاند

از پا فتد آن شیدا

همه ز یادت راند

 

در دفعه نخستت

با خاطری نستوه

حساب کردی تو خودت

زندگی را باشکوه

 

با یک لذت تو گفتی

امروز من چه نیک بود

بعدش تاسف خوردی

کان عملم رکیک بود

 

حکایتش حماقت

می آیدت در نظر

به دیگران روایت

ناکردنش اولیتر

 

حرفی زند بهر حال

جاهل شکست نداد

دانا کند استدلال

ز جهل لیکن نکاهد

 

 

دلا ، ای وای ، متب باز ( آبای )

دلا ، ای وای ، متپ باز

 

دلا ، ای وای ، متپ باز

بیش تر از این مخندان

بینی دیگر نیست نیاز

نیست باورت آن چنان

 

" یتیم بره جاسخت است

با دل سرد چاق شود "( 1 )

چقدر دلم بدبخت است

که اینگونه تند تپد ! ؟

 

به کس باور نتواند

سگدو زند قلب من

عطش هرگز نشاند

رامش رفته پس ز من

 

 گفتی منم بی حاجت

گرد آورده گروهی

ندانی هر چیز دارد نهایت

حاجت چه است کنونی ؟

 

*   *   *

 

( 1 ) ضرب المثل قزاقی

 

 

 

چه خواهی ، دلا ، چه خواهی ؟ ( آبای )

چه خواهی ، دلا ، چه خواهی ؟

راستم بگو رنجه مدار بیش مرا

پرسه زنان آرامشم ربایی

با هم کنیم رازگویی ، پیش بیا

 

فخر و  شهرت کسی راست

که مردمش بستایند

آن ستایش کی رواست

عموم اگر نستایند ؟

 

بسی ملعون ستاید

چون نباشد لعنتی ؟

پرت ولا ببافد

چون نباشد نکبتی ؟

 

تعریف  پوچ خصم فرد

که مداحش پرداخته

بی قدح اگر مدح بکرد

قوم یافته شو دلباخته

 

حرف عوام بسودا

خریدنش چه لازم ؟

بدحرف خدا زد أو را

برقول نماند قائم

 

حرفش مخر چون کالا

پی نبرد به گوهر

روسپی زنست آقچه را

داند همه را شوهر

 

فخر را نیستم من بنده

برعقل حق جبری نیست

ملعون ارزد نیم سکه

با مرگ دیگر جوری نیست

 

دنیا و این زندگی

مثل جوی روان است

خوب و بدی که دیدی

سم - گر دانی - همان است