عظیم ( آبای )4
آنگه پی سد جوع ناچار ببست خود کمر
کمی میوه بیافته از آن نمود تناول
آماده شد ببیند چه آورد حق به سر
شب هم بشد در جایی عظیم رفته بخسبید
اثناء شب در اطراف بانگ و صیحه بپیچید
بدید همه اژدر ها آنجا کرده ازدحام
با این همه اندکی در آن میان بچرتید
بخواب رفته بسرعت هم زخوابش وی پرید
آماده بلعیدن یک اژدها را بدید
علیرغم چنان وضع باری کرده توکل
با ضربت خنجرش فرق آن را شکافید
خود وی نیز به یک سو جستی زده ناگهان
دیده درختی بلند خویش را رسانید به آن
باری بگفت بمانم در یک جای مرتفع
آن شب گزید آنچنان روی درختی مکان
تا مدتی لمیده به خواب برفت خود آخر
ز خستگی بیدار شد آفتاب گشته پهناور
دید آن همه اژدها بگشته اند ناپدید
بغیر آن اژدها که او شکافت فرق سر
پنداشت مگر نمی رفت در صورت زندگی؟
این اژدها نرفت چون یقین باشد مرده ای
فرود آمد از درخت به جانب اژدها
خنجر بدست شتابید با احساس بردگی
یقین حاصل بنمود که اژدها بمرده
جسم درشتش طویل باری خدا بکرده
گرده اش را خشکانده با مالش اندکی
پوست آن را با خنجر تبدیل بکرد به تسمه
تسمه ها را پیوسته طنابی کرد او بلند
چنین نمود اراده آن عظیم ارجمند
بسنگ بسته یک سرش چونکه فرو فرستاد
به نقطه فرودش راحت رسید بعدی چند
عظیم مرد با جرأت از جان خود گذشته
از آن رسن چسبیده پایین برفت آهسته
خولنجان و آلوچه می خورد ز آب نوشیده
پایین برفت شتابان رودخانه را گرفته
بعد از سه شب چارم روز گذر نمود از کمر
برخورد بکرد همان گاه به خانه از سره زر
با همتی که از ستیغ او را بیاورد فرود
به آن سرا قصد نمود وارد شود پر خطر
از دروازه وارد شد داخل گذاشت او قدم
از اطاقی عبور کرد به اطاقی پشت هم
پیدا نشد هیچ کسی تا بدارد صحبتی
در گشاده وارد شد به اطاق بعدی هم
دو دختر زیبا را نشسته دید در آنجا
زیبایانی چنان را ندیده بود در دنیا
مشغول بوده به شطرنج پی نبردند دو دختر
داخل شده ولیکن سپس ایستاد همانجا
برداشته سر دو دختر آخر او را بدیدند
حیران مانده از آدم خیلی آنها ترسیدند
- مرد جوان هستی تو یکی فرد خوش سیما
اما چرا شدی تو با جادوگر هم پیوند ؟!
سخن بگفت عظیم نیز بدون هیچ پروایی :
- اینک منم یک غریب بیچاره ی در راهی
سرگذشت خودش را بیان بکرد ابتدا
از اولش تا آخر چیزی نماند پنهانی
آن دو دختر شنیده حال عظیم دریافتند
هر چه بیشتر شرح بداد بخاطرش دل سوختند
- با ما شده برادر ساکن بشو همین جا
ما بکنیم مهیا نیازت را هر آن چند
- مقبول من بباشد قول شما خواهران !
بر سر من آورده بسی بلا این جهان
اگر کنم دلتنگی آیا مرا رساند
به وطنم ابوتان که می باشد مهربان؟
- دلسرد مشو بیهوده از بناتی همچو ما
وادار نمود به وعده ما را خدای همانا
هر اندازه بتوانی در نزد ما طاقت آر
میل برگشت ننمایی سپس تو از پیش ما
ما نسازیم ترا یار بلکه باشیم چون خواهر
در مقام خواهری تو را شویم خوش یاور
النهايه اگر طاقت نیاری در این جا
بوطنت رسانیم به این نما تو باور
قبول کرده جملگی با هم پیمان ببستند
در تحکیم وعده نیز سوگند سخت بخوردند
دلهایشان همه پاک بدون هیچ لکه ای
به دوستی صمیمی همه مایل بگشتند
حالش دیده تحول نیرو بیافت اندامش
در خانه طلایی آنان کردند بس نازش
-دور و برت به هر سو که می خواهی سیر بکن
اما گفتند:دری هست هرگز مکن تو بازش
روزی رفتند دختران بماند عظیم خود تنها
نیافکندند خدشه ای در دل او لیک آنها
صلوة ظهر عبور کرد از آن دری که ایشات
کرده بودند سفارش که باز مکن تو آن را
داخل شده در آن سوی بدید انبوه درختان
با لبه ی سنگی حوضی بوده بینشان
بلبل خوانده نغمه ها آویزان بود میوه ها
مروارید پاشوره دیده می شد آشکار
میل خروج نکرده هر که دیده خود یکبار
عظیم حر بود مشغول به تماشا در آنجا
وارد شدند طیوری از انواع حیرتبار
( ناتمام )
☆☆☆☆☆
توضیح: این منظومه بر روال " حکایت حسن زرگر" هزار و یکشبه ( شبهای827-774 ) یک ماجرا را شرح می دهد. ولی ناتمام مانده یا حفظ نگردیده است. نام قهرمان اصلی در هزار و یکشب"عظیم"نیست؛ حسن است. پیرمرد هم بهرام نام دارد. در هزار یکشب حکایت چنین به پایان می رسد که حسن با کمک دختران بهرام را می کشد. سپس حسن از در ممنوعه عبور کرده دختر شاه پریان را که بصورت یک کبوتر پرواز می کرد دیده عاشقش می شود. او به یاری دختر کوچک که خواهر خوانده اش بود ، دختر شاه پریان را بزنی گرفته به سرزمین خود بر می گردد و مادر پیرش را نگهداری با همسرش زندگی می کند. در این اثنا چندین سال می گذرد و حسن صاحب دو فرزند می شود. یکبار وقتی که حسن در سفر بود زنش دو بچه وی را برداشته برای دیدار از پدر و مادرش آنجا را ترک کرده و می رود. حسن در جستجوی عیالش به سختیهایی فراوان برخورده رنجهایی شدید می کشد. همسرش را نیز خواهر برزگ او به این بهانه که با آدمیزاد ازدواج کرده است بسیار آزار می دهد. حسن به یاری دختر کوچک که خواهرخوانده اش بود از همه این مصائب نجات یافته همسرش را هم رهایی داده به سرزمین خود باز می گردد.
متن این اثر از قول فردی بنام اصراف اولو اسحق تحریر شده است. چند بند اول آن چندان روان نیست. به نظر می آید بعضی کلمات را فراموش نموده با افزودن واژه های از خود تصنیف کرده است.
( اقتباس از دیوان کامل یکجلدی آثار آبای، 1961 )