در جمجمه یک پشه

هر دم کند وزوزه

نمرود شدم من مگر

مخ افتاده در خطر ؟

خسته دلم مسخر

دست خصم مظفر

خواستم کنم خموشش

لیک کم نشد ز جوشش

هر چه زنم من ترفند

هم داردم بس دربند

باز در خواب نیمروزی

بر من بیافت پیروزی

گرفت مرا انگار برق

در خوف شدم بسیار غرق

بسی زدم دست و پا

تا کابوسم کرد رها

از کوبه اش بر بینی

کمی کردم خونریزی

کبودی را هم ورم

هنوز تحمل کنم

ایام شده پیچ در پیچ

ره نمانده بیشتر هیچ

عبا آمد تاج رفته

لذا ماییم مات گشته

کورونا هم نک فتنه است

که در ها را بربسته است

سد بشده پیش و پس

کس ننماید ره به کس

رؤيا بینی کابوسی

كركس عین طاووسی

پشه شده گر ریزتر

نیش زندت هم تیزتر

پناه گیرم پس در غار

تنها چاره است استغفار 

محمدم هم حاجی

برب خود هم راجی

راضی گشتم بر قضا

عادل دیدم چون خدا

با عسر باشد چونکه یسر

پر یسر باشد هر چه عسر